تبلیغات
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
زنال

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

نیستی شاعر آه تا معنای حافظ را بدانی

یکشنبه 3 آبان 1388   04:48 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت خاك بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم

بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری

دوست دارم در قفس باشم آه زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش

شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب آجا آباد دنیایی من اما

جذبه ای دارم آه دنیا را بدینجا می آشانم

نیستی شاعر آه تا معنای حافظ رابدانی

ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب

آاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

هی مترسك آلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همو آه می پنداشت

به یكی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسك آلاه را بردار

ما آلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش آن ما خروش و خشم تو را

همچنان آوه بازتاب شدیم

اینك این تو آه چهره می پوشی

اینك این ما آه بی نقاب شدیم

ما آه ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟

ما آه با مرگ بی حساب شدیم__


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:46 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تنهایی ام را با تو قسمت می آنم سهم آمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم آه می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را آه بی شك

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید به زخم من آه می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست



نوشته شده توسط : فرشید احمدی

گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند

یکشنبه 3 آبان 1388   04:44 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

امسال پاییز یكسره سهم شما بهار

ما را در این زمانه چه آاریست با بهار

از پشت شیشه های آدر مات مانده ام

آاین باغ رنگ آار خزان است یا بهار

حتی تراز حافظه گل گرفته اند

ای مثل من غریب در این روزها بهارا

دیشب هوایی تو شدم باز این غزل

صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

گلهای بی شمیم به وجدم نمی آشند

رقصی در این میانه بماناد تابهار


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

گفتگو

یکشنبه 3 آبان 1388   04:43 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

می پرسد از من آسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

آیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می گویمش گم گشته ای هستم آه در این دور بی مقصد

آاری بجز شب آردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم آه بی تردید میدانم

حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند

می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

آاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم آه بی تردید می دانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

آن گونه می خندد آه گویی هیچ از این غمها نمی داند


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

یکشنبه 3 آبان 1388   04:42 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تو را گم می آنم هر روز و پیدا می آنم هر شب

بدیناسن خوابها را با تو زیبا می آنم هر شب

تبی این گاه را چون آوه سنگین می آند آنگاه

چه آتشها آه در این آوه برپا می آنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

آه پیچ و تاب آتش را تماشا می آنم هر شب

مرا یك شب تحمل آن آه تا باور آنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می آنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

آه این یخ آرده را از بیكسی ها می آنم هرشب

تمام سایه ها را می آشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می آنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می آنم هر شب

آجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

آه من این واژه را تا صبح معنا می آنم هر شب


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

غزلی چون خود شما زیبا

یکشنبه 3 آبان 1388   04:42 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

با غروب این دل گرفته مرا

می رساند به دامن دریا

می روم گوش می دهم به سكوت

چه شگفت است این همیشه صدا

لحظه هایی آه در فلق گم شدم

با شفق باز می شود پیدا

چه غروری چه سرشكن سنگی

موجكوب است یا خیال شما

دل خورشید هم به حالم سوخت

سرخ تر از همیشه گفت : بیا

می شد اینجا نباشم اینك آه

بی تو موجم نمی برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من

چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان

پرسه ها می زنیم تا فردا

تازه شعری سروده ام از تو

غزلی چون خود شما زیبا

تو آه گوشت بر این دقایق نیست

باز هم ذوق گوش ماهی ها


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

یکشنبه 3 آبان 1388   04:41 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

گاهی چنان بدم آه مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم آه به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش آه زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست

آماده ای آه بشنوی ام یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند

با این همه مخواه آه تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

یك قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود آه ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

شب آه آرام تر از پلك تو را می بندم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:40 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است آه رفت

آه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست آه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی آه بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب آه آرام تر از پلك تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این آه پیوست به هر رود آه دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم آه به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی آه سزاوار تو باز اینها نیست


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

دهاتی

یکشنبه 3 آبان 1388   04:39 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

ساده بگم دهاتی ام

اهل همین نزدیكیا

همسایه روشنی و هم خونه تاریكیا

ساده بگم ساده بگم

بوی علف میده تنم

هنوز همون دهاتیم

با همه شهری شدنم

باغ غریب ده من

گلهای زینتی نداشت

اسب نجیب ده من

نعلای قیمتی نداشت

اما همون چهار تا دیوار

با بوی خوب آاگلش

اما همون چن تا خونه

با مردم ساده دلش

برای من آه عكسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم

برای من آه شهریم از اون هوا دل بریدم

دنیاییه آه دیدندش

اگرچه مثل قدیما

راه درازی نداره

اما می دونم آه دیگه

دنیای خوب سادگی

به من نیازی نداره


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

یکشنبه 3 آبان 1388   04:37 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی آن

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می آوشی بمانی مهربان ای دوست

انسان آه می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

آسی آه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای آنم انگار آوهكن بودم

 


نوشته شده توسط : فرشید احمدی