تبلیغات
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
زنال

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

زندگینامه آیت الله صدوقی

شنبه 2 آبان 1388   07:24 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

آیت‌ا… محمد صدوقی امام جمعه‌ی شهر یزد بود و در تابستان سال 1361 به شهادت رسید. پس از شهادت آقای صدوقی آیت‌ا… خاتمی به دستور امام خمینی(ره) امام جمعة یزد می‌شود. ایشان پدر سید محمد خاتمی هستند و چند سال پیش فوت کرده‌اند. (صدوقی) در سال 1287 شمسی در یزد متولد شدم. پدرم آقا میرزا ابوطالب یکی از روحانیون معروف این شهر بود. در مسجد روضه‌ی محمدیه نماز می‌خواند و امام جماعت بود. پدرم مرجع دینی بود و دست خط بسیار خوبی داشت. مردم به پدرم اعتماد زیادی داشتند. هفت ساله بودم که پدرم را از دست دادم. از آن به بعد سرپرستی ما را پسر عمویم بر عهده گرفت و زندگی ما را اداره کرد. درس خواندن را از کودکی شروع کردم. تا 20 سالگی مقدمات علوم دینی را خواندم. بعد تصمیم گرفتم برای ادامه‌ی تحصیل به اصفهان بروم یعنی در سال 1308. قبل از مسافرت. با دختر عمویم ازدواج کردم و زندگی مشترک ما از اهیم سال شروع شد. در مدرسه‌ی چهارباغ اصفهان مستقر شدم. برف سنگینی در اصفهان بارید نتوانستم دوام بیاورم و برگشتم یزد. برای ادامه‌ی تحصیل این بار راهی قم شدم همسرم را هم با خودم بردم. در سال 1309 رفتیم به شهر قم. 21 سال در آنجا بودیم. خوشبختانه خیلی زود با آیت‌ا… حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی آشنا شدم. که بنیانگذار و مدیر حوزه‌ی علمیه قم بود این آشنایی باعث که مورد محبت آقای حائری قرار گرفتم. علاقه‌ی من به ایشان تا حدی بود که دیدن هر روزه‌ی ایشان را واجب می‌دانستم. من هم گرفتاری و مشکلات طلبه‌ها را به گوش ایشان می‌رساندم. در اطراف قم منطقه‌ای است به نام عباس آباد که در آنجا زراعت می‌کردم. به لطف خداوند، آنچنان حافظه‌ام قوی بود که اسم ده هزار طلبه‌ای که شریه می‌گرفتند بی‌کم و کاست در ذهنم بود. آیت‌ا… حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی در سال 1315 به رحمت حق پیوست. با مرگ بنیان گذار حوزه‌ی علمیه‌ی قم اوضاع بر روحانیان و طلبه‌ها سخت شد. رضا خان پهلوی سختگیری‌های خود را شروع کرد. تلاش کرد لباس روحانیون را از آن بگیرد و می‌گفت: پوشیدن لباس روحانیت ممنوع است.
عاقبت به فکر افتادیم که آیت‌ا… سید حسین بروجرودی را به قم بیاوریم. من همان روزهای اول با امام خمینی در ورودم به قم آشنا شدم. ایشان در مسجد سلماسی نزدیک محله‌ی یخچال قاضی قم درس می‌دادند. امام از اول به عنوان یک روحانی فوق‌العاده شناخته شده بودند.
در سال 1330 برای انجام کاری به یزد آمدم و در زادگاهم ماندم. در یزد شروع کردم به تدریس علوم دینی وتعمیر مدرسه‌ها. وقتی آقای صدوقی وارد یزد می‌شود مردم این شره و آبادی‌های اطراف به استقبال ایشان می‌روند. جمعیت آن قدر زیاد بوده که از 8 کیلومتر مانده به یزد، مردم پیر و جوان و زن و مرد ایستاده‌ بودند. پسر آیت‌ا… صدوقی که الان امام جمعه‌‌ی یزد است گفته: «وقتی پدرم داشت بر تعمیرات مسجد حظیره نظارت می‌کرد به بنا می‌گوید در این گوشه‌ی مسجد یک قبر برای من بکن. پدرم به بنا می‌گوید من این جا خواهم خوابید برای همیشه. بعد از شهادت پدرم همان بنا آمد و پیکر پدرم را در قبر گذاشت.» در سال‌های 1329 و 1330 که اعضای فداییان اسلام تحت تعقیب مأموران شهربانی بودند سید محمد واحدی یکی از همین فداییان به خانه‌ی آیت‌ا… صدوقی در قم پناه می‌برد. و آ‌یت‌ا… صدوقی او را در یک کمد دیواری پنهان کرد. واحدی چند شبانه روز داخل کمد بود و صبح‌های زود و شب‌ها دیر وقت بیرون می‌آمد. در سال 1341 وقتی شکل مبارزه علنی شد و امام خمینی رهبری آن را به دست گرفت آیت‌ا… صدوقی مانند برخی دیگر از روحانیون وارد میدان شد. در همین سال دولت محمد رضا پهلوی لایحه‌ای را با نام «انجمن‌های ایالتی و ولایتی» به مجلس شورای ملی داد تا تصویب کند. در سال 1341 دومین مخالفت آشکاری که امام خمینی علیه حکومت پهلوی کرد در زمینه‌‌ی‌ انقلاب سفید بود. امام خمینی در سیزدهم خرداد ماه 1342 که عاشورای حسینی بود سخنرانی پرشوری کرد. امام تا آن روز علیه حکومت پهلوی این قدر کوبنده حرف نزده بود. حکومت پهلوی در پانزدهم خرداد امام را دستگیر و به تهران برد. مردم برخی از شهرها برای اعتراض به خیابانها ریختند از جمله تهران، قم و اطراف ورامین و گروهی از مردم به شهادت رسیدند. آقای صدوقی و تعدادی از روحانیون مدتی در تهران ماندند و بعد با فشار ساواک به شهرهای خود رفتند. دولت شاه در مهر ماه 1343 لایحه‌ای را به طور پنهانی برای تصویب به مجلس شورای ملی فرستاد برطبق این لایحه اگر آمریکایی‌ها در ایران خلاف قانون رفتار می‌کردند و جرمی مرتکب می‌شدند دستگاه قضایی ایران نباید آن‌ها را محاکمه می‌کرد. امام به خاطر همین سخنرانی بسیار مهمی در قم انجام دادند و حکومت پهلوی امام را دستگیر کرد. آیت‌ا… صدوقی بسیار ناراحت شد و گریه کرد و به مؤذن‌ها گفت که در مسجدها اذان بگویند. ساواک بیشتر رفت و آمد آیت‌ا… صدوقی را زیر نظر داشت. حکومت شاه دی ماه 1356، تعدادی از مردم شهید قم را که در حال تظاهرات بودند به گلوله بست و آن‌ها را شهید یا مجروح کرد. در دهم فروردین ماه 1357، تعدادی از مردم شهر یزد به دست نیروهای امنیتی شاه کشته شدند. در دهم فروردین 1357 تعدادی از مردم شهر یزد به دست نیروهای امنیتی شاه شهید شدند. آنان به دعوت آیت‌ا… صدوقی جمع شدند در مسجد آقای صدوقی 12 روز در پاریس بود و گفتگویهای زیادی بین ایشان و امام صورت گرفت. بعد از برگشتن آیت‌ا… صدوقی به ایران، اعتصابها و اعتراض‌ها بیش از بیش شد. در خانه‌ی او به روی همه باز بود. با مردمک بسیار صمیمی بود. کودکان و نوجوانان را بسیار دوست داشت. او علاقه مند بود که مردم در آسایش زندگی کنند. یکی از بزرگترین کارهای صدوقی ساختن یک مرکز آموزشی بود در سال 1361 شهادتشان در محراب بود که از مردم گذشت و به خدا رسید.


سال سمار زندگی
1287 هـ . ش تولد در شهر یزد
1294 هـ . ش وفات پدر
1296 هـ . ش وفات مادر
1308 هـ . ش ازدواج و مسافرت به اصفهان برای ادامه‌ی تحصیل
1309 هـ . ش مسافرت به قم و تحصیل در حوزه‌ی علمیه‌ی این شهر و آشنایی با امام خمینی‌(ره)
1329 هـ . ش ارتباط با فداییان اسلام و کمک به نهضت اسلامی این گروه مبارز
1330 هـ . ش بازگشت به شهر یزد و استقرار در زادگاه خود
1341 هـ . ش همگامی با نهضت امام خمینی(ره) و شروع مبارزه‌ی علنی با حکومت پهلوی
1341 هـ . ش بسیج مردم یزد علیه اصلاحات ارضی
1342 هـ . ش فرستادن تلگراف به امام خمینی و تسلیت ایشان به مناسبت حملة حکومت پهلوی به مدرسه فیضیه
1342 هـ . ش سفر به قم برای دیدار از امام خمینی(ره) که به تازگی از زندان آزاده شده بودند.
1344 هـ . ش تلگراف به نجف برای امام خمینی(ره) که به تازگی به آنجا تبعید شده بودند.
1346 هـ . ش مخالفت با لایحه‌ی حمایت خانواده به دلیل رعایت نکردن موازین اسلامی در این لایحه
1350 هـ . ش مخالفت با جشن‌های 2500 ساله
1352 هـ . ش ممانعت از تشکیل جلسه نیایش برای محمد رضا پهلوی
1356 هـ . ش تشکیل چندین مراسم بزرگداشت برای شهادت آیت‌ا… سید مصطفی خمینی در یزد.
1356 هـ . ش تشکیل مجالس بزرگداشت برای شهادت طلاب در 19 دی ماه شهر قم
1357 هـ . ش بزرگداشت چهلم شهدای شهر تبریز در یزد و شهادت عده‌ای از مردم یزد
1357 هـ . ش صدور اعلامیه‌های پی در پی و سخنرانی‌های فراوان علیه رژیم پهلوی در طول این سال
1357 هـ . ش سفر به پاریس و دیدار با امام خمینی(ره)
1358 هـ . ش عضویت در مجلس خبرگان برای تدوین قانونی اساسی جمهوری اسلامی ایران و احراز امامت جمعه شهر یزد
1361 هـ . ش شهادت در محراب


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه حضرت خدیجه (س)

شنبه 2 آبان 1388   07:21 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

خدیجه
حضرت خدیجه دختر خویلد, زنى پاكدامن و عفیف بود و از بازرگانان قریش به حساب مى آمد.
وى به دنبال مرد امینى مى گشت كه زمام تجارت او را بر عهده بگیرد.
امانت دارى محمدبن عبداللّه ر در میان مردم شهرت داشت .
از ایـن رو, خدیجه به دنبال پیامبر(ص ) فرستاد و گفت : چیزى كه مرا شیفته تو كرده راستگویى , امانتدارى و اخلاق پسندیده تو است و من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران مى دادم به تو بدهم و دو غلام خود را نیز همراه تو بفرستم كه در تمام مراحل فرمانبردار تو باشند.
نبى گرامى اسلام (ص ) نیز دعوت خدیجه را پذیرفتند و كاروان قریش به حركت درآمد.
سفر بازرگانى پرسودى بود.
پس از تجارت , كاروان به مكه بازگشت و پیامبر گزارش سفر را براى خدیجه تشریح كرد.
چـیـزى نـگذشت كه میسره غلام خدیجه نیز واردشد و آنچه را در این سفر دیده بود موبه مو براى مولایش تعریف كرد و گفت : امین در بصرى , به منظور استراحت , زیر سایه درختى نشست .
در آن هـنـگـام , چشم راهبى به امین افتاد و از من نام او را پرسید و سپس چنین گفت : این مرد, همان پیامبرى است كه در تورات و انجیل , درباره اوبشارت هاى فراوانى خوانده ام !.
حـضرت خدیجه ى پس از این سخنان , علاقه مفرطى به محمدر, كه سرچشمه آن از معنویت وى سرچشمه مى گرفت , در خود احساس مى كند.
و پس از آن در عالم رویا مى بیند كه خورشید, بالاى مكه چرخ ‌خورد و كم كم پایین آمد و در خانه او فرودآمد.
دخـتـر خـویلد, خوابش را براى عموزاده خود ورقه بن نوفل كه از دانایان عرب بود, نقل مى كند و عموزاده اش مى گوید: تو با مرد بزرگى ازدواج خواهى كرد كه شهرت او عالم گیر خواهدشد.
خـدیـجـه به این ازدواج تمایل پیدا مى كند, لذا نفیسه , دختر علیه را كه از زنان قریش و دوستان نزدیكش بود, مامور ابلاغ این پیام به محمدبن عبداللّه ر مى كند.
فرستاده خدیجه به پیامبر(ص ) مى گوید: محمد!.
چرا شبستان زندگى خود را با چراغ همسر روشن نمى كنى ؟.
هرگاه من تو را به زیبایى و ثروت , شرافت و عزت دعوت كنم مى پذیرى ؟.
پیغمبر فرمودند: منظورت كیست ؟.
نفیسه , خدیجه را معرفى مى كند.
پـیـغـمـبـر مى فرمایند: آیا خدیجه به این كار راضى مى شود, با این كه وضع زندگى من با او فرق زیادى دارد؟.
نفیسه مى گوید: اختیار او به دست من است و من او را حاضر مى كنم .
پس از آن , پیامبر اكرم (ص ) با عموهاى بزرگوار خود, جریان را در میان نهادند.
مجلس باشكوهى تشكیل و عقد نكاح پیغمبر و خدیجه جارى شد.
بـعـد از ازدواج آن دو, الفت , محبت و معنویتى میانشان پدیدآمد كه خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمدر گذاشت .
آن گاه كه پیامبر به رسالت مبعوث شد, اولین زنى كه به محمدر ایمان آورد, خدیجه بود.
خـدیـجـه بـه هـمـراه هـمـسـرش و على بن ابیطالب (ع ) به مسجدالحرام مى رفت و در آن جا به پیغمبراكرم (ص ) اقتدا مى كرد و با ایشان نمازمى خواند.
این حركت , نشانه شجاعت , راست قامتى و ایمان خدیجه است .
در چنان شرایطى كه تمام دشمنان اسلام علیه پیغمبر(ص ) قدبرافراشته اند, او با یك دنیا تعبد, به كنار كعبه مى آید و به نماز مى ایستد و عملا با تمام بت ها و طاغوت ها مبارزه مى كند.
در زمـانـى كـه مـشـركین و كفار, با سخت ترین شكنجه ها تلاش مى كردند تا راه نفوذ اسلام را در سـطـح عربستان , سدكنند و بارها در مسیرمسجدالحرام تا خانه , به پیامبر سنگ مى زدند,خدیجه گاه سپرى بود كه سنگ ها را بر جان مى خرید تا كمتر به دست و پاى پیغمبر آسیبى برسد.
حـضـرت خـدیـجه , علاوه بر همسرى رسول خدار, لیاقت مادرى فاطمه (س ) را دارد كه با عنوان ام الائمه , ارزش هاى شكل گرفته در زمان پیامبرى محمدبن عبداللّه (ص ) را تا انتهاى دنیا, حفظ و پاسدارى مى كند.
ارزش هـایـى كـه بـدون حـمـایـت خـدیـجه پدیدار نمى شد و آن بانوى گرامى , با دلدارى دادن هـمـسـرش , بذل تمامى ثروتش و با شجاعت و شهامتش , به پیامبر قدرتى مى داد كه با دلگرمى به ترویج اسلام بپردازد و از آزار دشمنان نهراسد.
ایـن واقـعـیت در سال دهم بعثت , عیان تر شد و آن زمانى بود كه خدیجه , پیامبر را تنها گذاشت , كوله بار سفر را بست و به سوى معشوق شتافت .
پـیـامبر گرامى اسلام (ص ) بعد از این واقعه , جنازه حضرت خدیجه را در مكانى به نام حجون , در مكه دفن كردند.
قـبـل از دفـن , خود به میان قبر رفتند و جنازه را در آن نهادند و با دست مبارك خود بر آن خاك ریختند.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه مادر پیامبر (ص) آمنه

شنبه 2 آبان 1388   07:20 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

آمنه
آمـنـه , دخـتـر وهـب بن عبدمناف , همسر عبداللّه بن عبدالمطلب و مادر گرامى پیامبر بزرگوار اسلام (ص ) است .
وى به پاكى و عفت شهره بود.
عـبـدالـمـطـلب , وى را به عقد فرزندش , عبداللّه , درآورد و ثمره ازدواج آن دو, نورى بود كه در هفدهم ماه ربیع الاول , روز جمعه و پس از طلوع فجر, پا به جهان هستى گذاشت .
در هنگام ولادت فرزند آمنه , ایوان كسرى شكافت و چند كنگره آن فروریخت , آتش آتشكده فارس خـامـوش شـد, دریـاچـه سـاوه خشك گردید,بت هاى بتخانه مكه سرنگون شد, نورى از وجود آن حـضـرت بـه سـوى آسمان بلندشد كه شعاع آن فرسنگ ها راه را روشن كرد و انوشیروان وموبدان خواب وحشتناكى دیدند.
آمـنـه مـى گـویـد: چـون فـرزنـدم بـه دنیا آمد, نور خیره كننده اى آشكارشد كه شرق و غرب را روشن كرد و من در آن روشنایى قصرهاى شام و بصرى رادیدم .
همه این عظمت , نشان از لیاقت و شرافت و بزرگوارى آمنه دارد.
مادرى كه خدا او را براى به دنیاآوردن الگوى خلقت برگزیده بود.
وى در هـنـگـام بـاردارى , نـورى در خود مشاهده كرد كه گویاى آینده اى روشن براى محمدبن عبداللّه ر بود.
پیامبر, پنج ساله بود كه به همراه مادر راهى یثرب شد تا آرامگاه پدرش را ـكه قبل از تولد او جان به جان آفرین تسلیم كرده بودـ زیارت كند.
آمـنه كه براى اولین بار به آرزویش رسیده بود, فرصت را غنیمت شمرد و یكماه در یثرب ماند تا در كنار قبر همسرش , عبداللّه عقده دل بگشاید وفرزندش نیز, به یاد پدر, دیدگان با اشك آشنا سازد.
هنوز غم زیارت قبر پدر, بر روح پیامبر(ص ) حكمفرما بود كه در هنگامه مراجعت به مكه , آمنه نیز در مـیـان راه , در مـحـلـى بـه نـام ابـواء به سوى معبود شتافت و غمى بر غم هاى رسول خدا(ص ) افزوده شد.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه على بن جعفر (علیه السلام)

شنبه 2 آبان 1388   07:19 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

على بن جعفر (علیه السلام)
ولادت:
على بن جعفر فرزند امام جعفر صادق (علیه السلام) و برادر كوچك امام موسى كاظم (علیه السلام) است، بنابر این، وى از علماى قرن دوم هجرى است.او در نوجوانى پدر خود را از دست داد و در حمایت برادر بزرگوار خود قرار گرفت و معارف اسلام ناب محمدى صلى اللّه علیه و آله و سلم را از سرچشمه زلال آن فرا گرفت.
ایشان را على بن جعفر "عریضى" مى گویند. "عریض" نام محله اى در اطراف شهر مدینه است كه ایشان و فرزندانش در آنجا زندگى مى كرده اند و سادات عریضى از طریق وى به امام جعفر صادق (علیه السلام) منسوب مى شوند.

سیره:
على بن جعفر از یاران با وفاى امام موسى كاظم و امام رضا و امام جواد و امام هادى (علیهم السلام) مىباشد. وى پیوسته در خدمت امام موسى كاظم (علیه السلام) بود و در سفرهاى متعددى نیز در كنار ایشان بوده و علوم فراوانى را از آن حضرت فرا گرفته و محرم اسرار و حافظ اموال آن حضرت به شمار مى رفت.
در زمان امامت امام رضا (علیه السلام) همانند سدى آهنین در برابر "واقفیه" كه یك فرقه انحرافى بودند ایستاد و از امام رضا (علیه السلام) حمایت كرد.
در زمان امامت امام جواد (علیه السلام) در حالى كه پیر مردى سالخورده بود به استقبال امام جواد مى رفت در حالى كه آن حضرت كودكى خرد سال بود و بعد از احترام فراوان كفشهاى آن حضرت را آماده مى نمود و وقتى مورد اعتراض واقع مى شد استناد به امامت و افضلیت آن حضرت مى نمود.

جهاد و مبارزه:
على بن جعفر در سال 203 هـ همراه برادرش محمد بن جعفر (علیه السلام) در قیام "طالبیین" شركت كرد و جنگ سختى میان آنان و "هارون بن مسیب"، حاكم عباسى در گرفت.

سخنان علما:
شیخ مفید مى فرماید: "على بن جعفر از راویان حدیث است و سخنانش بسیار محكم و قابل اطمینان و شخصیتى با تقوا و صاحب فضل است. وى پیوسته ملازم و همراه برادرش امام موسى كاظم علیه السلام بود و روایات فراوانى را از آن حضرت روایت كرده است."
شیخ طوسى مى فرماید: "او شخصى جلیل القدر و مورد اطمینان است."
علامه حلى نیز مى فرماید: "او شخصیتى مورد اطمینان است و كشى روایتى درباره او نقل كرده كه خود دلیل بر عقیده درست و ادب او در برابر امام جواد علیه السلام مى باشد."

اساتید:
على بن جعفر از محضر امام جعفر صادق، امام موسى كاظم و امام رضا (علیهم السلام) بهره برده و از ایشان روایت نقل مى كند.
علاوه بر آن، از حسین بن زید شهید، سفیان بن عیینه، محمد بن مسلم، عبد الملك بن قدامه، معتب و ابو سعید مكى نیز روایت مى كند.

شاگردان:
او شاگردان فراوانى داشته است كه اینك به برخى از آنها اشاره مى كنیم:
1ـ احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى
2ـ یونس بن عبد الرحمن
3ـ على ابن اسباط
4ـ عبد العظیم بن عبد الله حسنى
5ـ ایوب بن نوح
6ـ عمركى بن على و...

تألیفات:
تنها كتابى كه از ایشان به دست ما رسیده، كتاب ارزشمند "مسائل على بن جعفر" است كه سؤالات ایشان و جواب هاى امام موسى كاظم (علیه السلام) در آن جمع آورى شده است.

وفات:
على بن جعفر چهار امام را درك كرده و با توجه به شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام) كه سال 148 هـ.ق است و امامت امام هادى (علیه السلام) كه 220 هـ.ق است او باید بیش از 80 سال عمر كرده باشد.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه عبدالله بن عباس

شنبه 2 آبان 1388   07:18 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

عبداللّه بن عباس
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب از یاران دانشمند پیغمبر اسلام (صلى الله علیه وآله) وپسر عم او بوده وسه سال قبل از هجرت در ایامى كه پیغمبر در شعب ابوطالب در محاصره بود به دنیا آمد.
ابن عباس بر اثر دعاى پیغمبر (صلى الله علیه وآله) در باره اش كه در حدیث آمده ونیز بسبب هوش و ذكاوت وجدیت فراوانى كه در كسب دانش داشت در علم تفسیر وفقه وحدیث بجائى رسید كه او را حبرالأمّه میخواندند ومسلمانان در مسائل مشكله به وى رجوع میكردند ونظرش در مسائل ، مورد اتفاق بوده. كوشش او در فراگرفتن دانش به حدى بوده كه خود گوید: اگر مىشنیدم شخصى حدیثى را میداند كه من آن را نشنیده‌ام بدر خانه‌اش مىرفتم وبیرون در عبایم را مى گستردم وبروى آن مى نشستم، باد خاكهاى كوچه را بر سرم مىریخت ، منتظر بودم تا صاحب خانه بیرون آید وچون بیرون مىآمد ومرا مىدید پوزش مىخواست ومىگفت: چه كارى دارى؟ وچون منظورم را مىگفتم وى مىگفت: این وظیفه من بوده كه بنزد تو آیم. ومن مىگفتم: احترام دانش اقتضا مىكند كه من خود به دنبال آن بروم.
وى علاوه برعلم تفسیر وحدیث در شعر وتاریخ وریاضیات نیز تسلط داشته ووى را در هر بخشى از این علوم شاگردانى بوده. او كسى است كه على (علیه السلام) وى را چنان شایسته فراگیرى علم مىدانسته كه گاهى شب تا به صبح وى را تفسیر بخشى از قرآن مىآموخت.
عبداللّه در جنگ جمل وصفین در ركاب على (علیه السلام) بوده ودر جمل پس از پایان جنگ او را به نزد عایشه فرستاد كه به وى بگوید زودتر به مدینه بازگردد. عایشه آن روز در نزدیكى بصره در جائى بنام قصر بنى خلف سكونت داشت وچون عبداللّه به آنجا رفت عایشه وى را اجازه ورود نداد ، وى بى اجازه به خانه درآمد وبر فرشى كه آنجا بود نشست، عایشه از پشت پرده صدا زد اى پسر عباس برخلاف سنت عمل كردى كه بدون اجازه به خانه ما آمدى وبر بساط ما نشستى! ابن عباس گفت: ما در عمل به سنت پیغمبر از تو پیشیم كه سنت را ما به تو آموختیم وخانه تو همان است كه پیغمبر ترا به ملازمت آن امر نمود وتو ناروا از آن بیرون شدى وبرخود ستم نمودى وبدین آئین خیانت كردى وبر خداى خویش سركشى نمودى وپیامبرش را تمرد جستى ، چون به خانه خود روى بى اجازه ات وارد نشویم، امیرالمؤمنین على ترا فرمان داده كه به مدینه برگرد وبیش از این در این سرزمین ممان. عایشه گفت: خدا امیرالمؤمنین را رحمت كند وى عمر بن خطاب بود. عبداللّه گفت: به خدا سوگند به رغم اَنف دشمنان تنها كسى كه امیرالمؤمنین بر او صادق است همین مرد است كه او از هر كسى به رسول خدا نزدیك تر وسابقه اش در اسلام وهمچنین دانشش از همه بیشتر ومقامش والاتر وآثارش در اسلام از پدر تو وعمر فزون تر است ، بدان اى عایشه كه سرپیچى تو از على بسى كوتاه مدت بود ولى جرم وگناهش بزرگ ، شومى وپیامد سوأش آشكار وتیرگى وناپسندیش برهمگان روشن است ...
عایشه بگریست واشك از دیدگانش سرازیر گشت، صدایش به ناله بلند وگریه در گلویش شكست وگفت: من از این سرزمین مىروم زیرا جائى نزد من بدتر از آنجا نبود كه شما در آن باشید. ابن عباس گفت: به خدا سوگند چه مصیبت‌ها كه از ناحیه تو دیدیم وچه نتیجه ها كه از كردار تو گرفتیم ، ترا ام المؤمنین خواندیم با اینكه مادرت ام رومان بود، پدرت را صدیق لقب دادیم با وجوداینكه وى پسر ابوقحافه بود! عایشه گفت: اى پسر عباس به پیغمبر بر من منت مىنهى؟! ابن عباس گفت: چرا منت ننهم كه اگر تو به اندازه سر موئى از او بهره داشتى بر ما منت مى نهادى در صورتى كه ما از خون وگوشت او مىباشیم، تو یكى از نه زن بودى كه از پیغمبر به جا ماندید ، تو بر هیچیك آنها مزیتى ندارى چه شده كه امر مىكنى ونهى مىنمائى ومنتظرى از تو اطاعت كنند؟!
سپس ابن عباس بنزد على(علیه السلام) بازگشت وماجرى را به عرض رساند. حضرت فرمود: من ترا مى شناختم كه براى این پیام انتخاب نمودم. (رجال كشى)
نقطه ضعفى كه در زندگى ابن عباس به چشم مىخورد موضوع نسبت اختلاس اموال بیت المال به وى مىباشد موقعى كه او از سوى امیرالمؤمنین (علیه السلام) حاكم بصره بوده واین داستان ونامه حضرت به وى وپاسخ او به حضرت در نهج البلاغه وشرح ابن ابى الحدید مشروحاً ذكر شده است وبرخى در مقام دفاع از او گفته اند : وى عبیداللّه بن عباس بوده نه عبداللّه ، و بعضى از اصل این داستان را بى اساس دانسته اند، ولى از بشر غیر معصوم شكست خوردن در برابر آزمایشهاى مالى عجیب نیست. واللّه العالم.
در حدیث آمده كه پیغمبر (صلى الله وعلیه وآله) در باره عبداللّه بن عباس فرمود: عبداللّه نمیرد تا اینكه بینائى خویش را از دست بدهد وبه دانشى دست یابد. (بحار:18/126) از این رو مىتوان گفت: عدم مصاحبت او با امام حسین(علیه السلام) در واقعه كربلا بجهت نابینائى او بوده است.

وفات :
عبدالله بن عباس سال 68هـ درسن 71سالگى در طائف از دنیا رفت.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه حسن بن حسن بن على (علیهم السلام)

شنبه 2 آبان 1388   07:18 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

حسن بن حسن بن على (علیهم السلام)
حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (علیهم السلام) معروف به حسن مثنى شخصیتى عظیم الشأن و دانشمند و پرهیزگار بوده و تولى صدقات و اوقاف امیرالمؤمنین (علیهم السلام) را بعهده داشته. گویند وى در واقعه كربلا كه آنروز كودكى خردسال بوده حضور داشته و در میان اسیران بوده وبنقلى به شفاعت اسماء بن خارجه بجهت جراحاتى كه به تن داشته از قتل نجات یافته. وى در عهد عبد الملك مروان با حكومت بنى مروان در مبارزه بود تا اینكه والى مدینه وى را بزندان افكند.
نقل است كه ولید بن عبد الملك به والى خود در مدینه صالح بن عبدالله مرى نوشت كه حسن بن حسن را (كه آنروز در زندان او بود) در مسجد پیغمبر (صلى الله علیه وآله) پانصد تازیانه بزن. صالح وى را بمسجد برد و مردم گرد آمده وى به منبر شد و بخواندن نامه خلیفه پرداخت كه پس از آن بضرب تازیانه دستور دهد، در این بین امام سجاد (علیه السلام) وارد مسجد شد، مردمان او را راه دادند تا به كنار حسن آمد و به وى فرمود: اى پسر عم! خدا را به (دعاى كرب) بخوان تا ترا نجات دهد. این بگفت و از مسجد بیرون شد. حسن بخواندن آن دعا مشغول شد و چون صالح ، نامه خلیفه را بپایان رسانید و از منبر بزیر آمد گفت: من چهره حسن را چهره مظلوم مى بینم امرش را به تاخیر افكنید تا درباره اش از خلیفه كسب تكلیف مجدد كنیم. آنگاه به خلیفه نامه نوشت و خلیفه بلافاصله دستور آزادى او را صادر نمود.
و سرانجام وى در سن سى و پنج سالگى به سمّ ولید بن عبد الملك از دنیا رفت و همسرش فاطمه بنت الحسین خیمه اى بر قبرش بپا ساخت و تا یكسال بر او نوحه سرائى نمود و خود نیز در پایان سال از رنج و اندوه درگذشت. (بحار: 46 / 114)


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه حضرت حمزه سید الشهداء(علیه السلام)

شنبه 2 آبان 1388   07:17 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

حضرت حمزه سید الشهداء(علیه السلام)
حمزه بن عبدالمطلب، عموى پیامبر گرامى اسلام بود، دو سال پیش از ولادت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دیده ‏به جهان گشود.
در میان جوانان قریش در دلاورى و بزرگوارى برجسته و در آزاداندیشى، آزادمنشى وستم‏ستیزى سرآمد بود.
سلحشورى و توان رزمى وى همزمان با آغاز دوره جوانى نمودار شد.
آن آزادمرد، حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا در برابر آزارهاى مشركان‏حمایت مى‏كرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد; زیرا پس از آن‏مسلمانان از انزوا بیرون آمدند و قریش با درك پشتیبانى توانا و استوار حمزه ازپیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) از آزارهاى خود كاستند و رفتارشان با رسول خدا و مسلمانان‏ ملایم‌تر شد.
حمزه(علیه السلام) همراه دیگر مسلمانان به مدینه هجرت كرد و خدمات ارزنده‏اى بویژه درامور نظامى ارائه داد.
پیامبر اكرم (صلى الله علیه وآله) به مسائل دفاعى حكومت نوبنیاد خود اهتمام خاصى داشتند. ایشان‏ با تشكیل گروه‌هاى رزمى درصدد برآمدند امنیت مدینه را تامین كرده، مسلمانان رابراى رویارویى با دشمنان آماده سازند. بر این اساس هفت ماه پس از هجرت، نخستین‏ گروه گشتى رزمى را به فرماندهى حضرت حمزه (علیه السلام) ، اعزام نمودند. گرچه این‏رویارویى بدون درگیرى پایان یافت ولى نشانه‏اى از اقتدار سپاه اندك اسلام دربرابر كاروان بزرگ مشركان بود.
رسول گرامى اسلام در ربیع‏الاول سال دوم هجرت غزوه "ابواء" را تدارك دید و درجمادى‏الاولى غزوه "ذات العشیره‏" را به قصد تعقیب كاروان قریش سازماندهى كرد.
در این دو غزوه نیز پرچمدار سپاه اسلام، حضرت حمزه بود.
آن رزمنده نستوه در جنگ بدر حضورى درخشنده داشت. این نبرد با امدادهاى الهى ودلاورى‏هاى بى‏مانند امیرمومنان على (علیه السلام) و سلحشورى حمزه، با پیروزى قاطع سپاه اسلام‏ به پایان رسید. در این پیكار تنى چند از سران كفر به دست تواناى حمزه به هلاكت ‏رسیده یا به اسارت درآمدند. طعیمه بن‏عدى و ابوقیس بن‏ فاكه از جمله این كشته ‏شدگان‏ بودند; و "اسود بن‏عامر" به دست‏ حمزه به اسارت درآمد ، سیدالشهدا حمزه ‏بن ‏عبدالمطلب در غزوه "بنى قینقاع‏" پرچمدار سپاه اسلام بود. یهودیان بنى‏ قینقاع ‏نخستین گروه یهود بودند كه با اسلام اعلام جنگ نمودند ، سپاه اسلام قلعه آنها رامحاصره كرد. آنگاه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آنان را از مدینه تبعید نمود و اموالشان رامصادره كرد.
یك سال پس از جنگ بدر، غزوه احد با هدف مقابله با مشركانى كه براى انتقام‏گیرى‏ از مسلمانان و جبران شكست‏ بدر به سمت مدینه آمده بودند آغاز گردید.
حمزه و برخى دیگر از مسلمانان سلحشور، معتقد به جنگ برون‏ شهرى بودند، حمزه به‏رسول خدا عرض كرد:
"سوگند به آن كه قرآن را بر تو فرستاد امروز دست‏ به غذا نخواهم برد، مگرآنكه بیرون مدینه با شمشیر خود بر دشمن بتازم!"
حضرت حمزه (علیه السلام) از معدود قهرمانانى‏ بود كه در جنگ ، نشان بر خود مى‏نهاد و بدین وسیله خود را به دوست و دشمن معرفى‏ مى‏كرد. او نمونه‏اى از شجاعت و دلیرى در میدان نبرد بود، خود را به اعماق صفوف‏ دشمن مى‏رساند و با دشمن درگیر مى‏شد، از قدرت بازوى برجسته‏اى بهره‌مند بود. دراحد با دو شمشیر پیش رسول خدا مى‏جنگید و مى‏گفت: "من شیر خدا هستم!"

شهادت
دراحد، به هنگام تهاجم دشمن، وفادار و ثابت‏ قدم از رسول خدا دفاع مى‏كرد و توانست‏ سى مشرك جنگجو را به هلاكت‏ برساند. یكى از مشركان به نام "وحشى‏"، زیر درختى دركمین آن سردار دلاور نشسته بود حمزه او را دید و آهنگ او كرد. یكى از دشمنان راه‏ را بر او بست ، حمزه به او حمله كرد و وى را به قتل رساند. سپس با شتاب به سوى ‏وحشى خیز برداشت ولى پایش در گل سر خورد و به زمین افتاد. در این هنگام وحشى ‏زوبین به سویش پرت كرد ... و بدین ترتیب آن بزرگوار پس از عمرى جهاد در راه خداو یارى پیامبر گرامى به ملكوت اعلى پیوست و آن سردار رشید، شهید شاهد بارگاه ‏الهى شد. رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در منزلت او فرمود:
" سالار شهیدان در روز قیامت نزد خداوند حمزه است‏ " .
مزار آن سردار شهید و دیگرشهیدان احد همواره زیارتگاه عاشقان و عارفان الهى و الهام‏بخش جهاد و شهادت به‏مبارزان بوده است.
"السلام علیك یا عم رسول الله السلام علیك یا خیر الشهداء السلام علیك یااسد الله و رسوله‏" .


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه ابوالفضل العَبّاس (علیه السلام)

شنبه 2 آبان 1388   07:16 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

ابوالفضل العَبّاس (علیه السلام)
ولادت:
عباس بن على بن ابى طالب (علیهم السلام) مُكنى به ابوالفضل ومادرش فاطمه كلابیه مكناة به ام البنین مىباشد. در سال 26 هجرى متولد شد.آن حضرت را سقا و قمر بنى هاشم و صاحب لواء الحسین لقب داده اند .
سیره :
در مقاتل آمده است : عباس (علیه السلام) مردى خوش قامت بود وهنگام سوار شدن بر اسب هاى بلند قامت پاهایش بر زمین مىكشید ، به فرموده امام صادق (علیه السلام) وى داراى بصیرت و خردى نافذ و ایمانى استوار بوده.شخصیتى كه لشكر دشمن در واقعه كربلا آن جناب را ركن بزرگ سپاه امام حسین (علیه السلام) مىدانسته و لذا به عناوین مختلف تلاش مىكرده كه او را از امام جدا سازند كه گاهى عبداللّه بن حزام را به عنوان اخذ امان نامه از ابن زیاد جهت او وادار مىكرده كه وى را به آن سوى بكشند، و روزى شمربن ذى الجوشن بلحاظ قرابتى كه با آن جناب داشته صدا زده: خواهر زاده هایم، عباس و برادرانش كجایند؟ امّا حضرت ابوالفضل(علیه السلام) آگاه تر از این بود كه به این امور اعتنا كند و این نداها را پاسخ دهد.حضرت ابى الفضل كه در ركاب برادرش حضرت ابى عبداللّه الحسین (علیه السلام) در كربلا بود ضمن مدت هشت روز حضور آنها در آن سرزمین امور مهمه‌اى را كه به آسایش و امنیت اهل بیت امام (علیه السلام) مربوط بوده از قبیل نگهبانى خیمه‌ها وتهیه آب در ایام محاصره و قطع آب كه از روز هفتم محرم شروع شد ، بعهده داشته است، هنگامى كه تشنگى بر اهل و عیال امام حسین (علیه السلام) شدت یافت آن بزرگوار در رأس سى سوار با فداكارى شگرفى سى مشك آب جهت تشنگان به خیمه گاه رساند. مرحوم شیخ مفید نقل مىكند عصر نهم محرم ناگهان عمر سعد لشكر خود را آماده ساخت و اعلان جنگ داد و با جمع لشكر در نزدیكى خرگاه امام حسین (علیه السلام) صف زدند ، در آن حال حضرت جلو خیمه مخصوص خود نشسته و شمشیر را بدامن نهاده (از خستگى) بخواب رفته بود كه صداى همهمه سپاه و شیهه اسبان بگوش خواهرش زینب (علیها السلام) رسید ، برادر را بیدار كرد ، حضرت سربرداشت و فرمود: هم اكنون پیغمبر (صلى الله علیه وآله) را بخواب دیدم كه فرمود: اى حسین ما در انتظار توایم. زینب (علیها السلام) چون شنید سیلى بصورت زد و گفت: اى واى! حضرت او را دلدارى نموده او را بسكوت امر كرد و سپس فرمود: اى عباس سوار شو و بنزد اینها برو و از آنها بپرس چه مىخواهید؟ حضرت ابى الفضل با بیست سوار بسوى آنها شتافت و از آنها سبب پرسید. گفتند: امیر ما را فرمان داده كه یا تسلیم شوید و یا آماده نبرد باشید. عباس ماجرا را به برادر ابلاغ نمود. حضرت فرمود: به آنها بگو یك امشب را بما مهلت دهید كه به نماز و تلاوت قرآن بپردازیم و فردا آماده‌ایم. عباس پیام برادر را به آنها رساند و آنها پذیرفتند. عباس آخرین كس از یاران امام بود كه به شهادت رسید واین امر نشان دهنده كمال وفادارى وهمدردى با برادر میباشد، حتى برادران را پیش از خود به میدان فرستاد كه خود آخرین كسى باشد كه با برادرش امام حسین ودر كنار آن حضرت باشد.
در مقاتل آمده است كه چون تشنگى بر امام واهل بیت (علیهم السلام) شدت یافت از برادر در خواست عزیمت به جنگ نمود لكن امام فرمود : تو پرچم دار من هستى ولى برو وبراى اهل بیت (علیهم السلام) آب بیاور ،عباس (علیه السلام) به طرف فرات حركت نمود وچون سپاه به خوبى عباس را مىشناخت از ترس راه را برایش باز نمود وحضرت چون به آب رسید خواست آب بنوشد ولى بیاد تشنگى امام افتاد آب را ریخت و مشك را پر نموده واز راه نخلستان عازم خیمه ها گردید هر كس كه به وى نزدیك مىشد كشته مىگشت تا اینكه بدست زید بن ورقاء وحكیم بن طفیل (با تفصیلى كه در كتب مقاتل آمده) بشهادت رسید. نقل است كه روزى امام سجاد (علیه السلام) به عبیداللّه بن عباس فرزند ابى الفضل نگاهى كرد واشك از چشمان مباركش سرازیر گشت سپس فرمود: هیچ روزى سخت تر از روز احد بر پیغمبر نگذشت كه عموئى مانند حمزه اسداللّه واسد رسوله از دست بداد وپس از آن روز موته كه پسر عمش جعفر را از دست داد، اما روزى چون روز حسین نبود كه سى هزار نفر او را محاصره نمودند وخود را مسلمان مى پنداشتند وهمه بكشتن او نزد خدا تقرب مىجستند در حالى كه او آنها را بیاد خدا مىآورد وآنان را موعظه مىنمود ولى سودى نبخشید وسرانجام او را مظلوم كشتند. سپس فرمود: خدا رحمت كند عمویم عباس را كه دینش را بر جانش برگزید وآزمایشى شگفت بداد وخویشتن را فداى برادر ساخت تا اینكه دستهایش قطع شد وخداوند بجاى آن، دو بال به وى كرامت نمود كه در بهشت با ملائكه پرواز میكند مانند جعفر، وعباس را نزد خدا مقامى است كه همه شهدا بر آن رشك برند.
شهادت:
روز دهم محرم سال 61 هجرى یه شهادت رسید وهنگام شهادت سى و چهار سال از عمر شریفش مىگذشت.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه حضرت زهرا (س)

شنبه 2 آبان 1388   07:13 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

ولادت
سال چهارم بعثت بود که خداوند اراده فرمود به پیامبر گرامی‏اش هدیه‏ای بهشتی و تحفه‏ای گرانبها عطا فرماید؛ دختری که نسل پاک رسول خدا از طریق او تکثیر گردد. برای دریافت این هدیه الهی، مقدماتی لازم بود. لذا از جانب حضرت حق دستورات لازم برای آمادگی رسول خدا و خدیجه داده شد و سپس فاطمه علیهاسلام در بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، در سرزمین توحید، مکه معظمه ، متولد شد و دنیا را به نور وجود خود منوّر ساخت.

او دختری بود به سیمای خاکیان، ولی برتر از ملائک، چرا که خلقتش از نور بود و بویش بوی بهشت.

فاطمه علیهاسلام نام‌های بسیاری دارد که هر کدام دارای معانی و مفاهیم بلند و ملکوتی است.


فضایل
فاطمه علیهاسلام در خانه رسول خدا بزرگ شد و با مجاهدات و تلاش پیگیرش، تحت تربیت رسول مکرم، به مقامات بلند معنوی دست یافت؛ به‌طوری که در ستایش او چندین آیه قرآنی نازل شد. رسول خدا به تربیت دختر عزیزش توجه خاصی داشت، در فرصت‌های مناسب او را به بی‌اعتنایی به دنیا و ادب و ایثار و حفظ حجاب و. . . ترغیب می‏فرمود و با نصایح گوناگون و امید بخشیدن به فضل پروردگارو توجه به ذکر و تسبیح الهی به تربیت وی همت می‏گماشت. پیامبر اکرم بارها در سخنانش مقام و موقعیت والای فاطمه را برای مسلمان‏ها بیان می‏کرد و می‏فرمود: « فاطمه سبب خلقت افلاک است و ملائکه الهی در خدمت او هستند. او را اذیت نکنید که اذیت او اذیت من است . فاطمه‌ی من، اهل بهشت است و در قیامت با از شیعیانش شفاعت می کند. »

فضایل و مناقب فاطمه علیهاسلام بیرون از حد شمارش است. او در هر زمینه از امور زندگی بر تمام زنان عالم پیش‏قدم بود و گوی سبقت را درایمان و عبادت و زهد و حجاب و. . . ،از همگان ربود و در شوهرداری و ایثار و انفاق و مروت و عدالت و. . . سر آمد همه گشت تا در ردیف کامل ترین زنان عالم جای گرفت و به « سیده النساء » ملقب گردید و از دست مبارکش معجزات زیادی جاری و از سرچشمه علم اولین و آخرین سیراب گشت.


علاقه پیامبر نسبت به حضرت فاطمه
فاطمه علیهاسلام چنان جایگاه بلندی در قلب پیامبر اکرم پیدا کرد که محبت و شیفتگی رسول خدا نسبت به او زبانزد خاص و عام شد و تعبیرات بسیار بلند و لطیفی از زبان رسول خدا نسبت به آن گوهر تابناک تراوش نمود.
او با سختی‌ها و مشکلات فراوان بزرگ شد و هنوز یکی دو سال بیشتر از عمر شریفش نگذشته بود که با پدر بزرگوارش در شعب ابوطالب گرفتار تحریم اجتماعی بت‏پرستان شد و در حدود پنج سالگی که از آن محاصره نجات یافت، مادر مهربانش را از دست داد. در هشت سالگی مجبور به هجرت به مدینه شد ولی علی‌رغم همه آن نابسامانی‏ها، وقتی به سن بلوغ رسید به‏قدری در کسب معارف الهی پیش رفته بود که چشم بزرگان عرب به او دوخته شده بود و خواستگاران فراوانی داشت که با پیشنهاد مهریه‌های سنگین ،افتخار همسری با او را خواستار بودند. اما رسول خدا در جواب آنها می‏فرمود :« ازدواج دخترم فاطمه به امر خدا است.»


ازدواج
سرانجام حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام، یگانه شخصیتی که صلاحیت همسری و هم‌شانی با فاطمه علیهاسلام را داشت، به خواستگاری او آمد. رسول خدا هم به اذن خداوند، و رضایت فاطمه با ازدواج آنها موافقت فرمود.

مهریه فاطمه تعیین شد و پس از عقد آسمانی و شادباشی بهشتی، آن وصلت فرخنده به اطلاع عموم مسلمانان مدینه رسید و رسول خدا صیغه عقد را جاری فرمود.


توصیه‌های پیامبر پس از ازدواج فاطمه
از این قضیه حدود یک ماه گذشت تا مقدمات عروسی فراهم شد و پس از ولیمه عروسی ، فاطمه با مهریه‏ای به ظاهر کم‌ارزش وجهیزیه‌ای ساده به خانه بخت رفت.

رسول خدا هم آداب خاصی را در شب زفاف برای آنها اجرا کرد وسفارش‌های لازم را به عمل آورد و از خانه‌ی آنها خارج شد.
فردا صبح به خانه آنها تشریف‏فرما شد و از آنان احوالپرسی کرد و برایشان دعا فرمود.
روز چهارم هم برنامه‌ی ویژه‏ای برای آنها ترتیب داد و کارها را تقسیم فرمود . و به این ترتیب ازدواج شیرین شاد آنها با همکاری و تفاهم شروع شد. رسول خدا نیز همواره آنها را زیر نظر داشت و هر دو را به رعایت یکدیگر سفارش می‌فرمود.


فرزندان
فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین دو همسری بودند که هیچگاه در زندگی خود به تجمل و دنیاپرستی نیندیشیدند و با کمال صفا یکدیگر را در پیمودن راه خدا کمک کردند و کوچکترین اختلافی بین آنها صورت نگرفت. خداوند به آنها دو پسر به نام حسن و حسین و دو دختر به نام زینب و ام کلثوم عنایت فرمود.


علاقه پیامبر به فرزندان فاطمه
رسول اکرم فرزندان فاطمه علیهالسلام را بسیار دوست می‏داشت و آنها را فرزندان خود می‌دانست و می‏فرمود: « آتش جهنم بر فرزندان فاطمه حرام است.» و در فرصت‏های مناسب مسلمین را به رعایت احترام و خدمت سفارش میکرد و لذا فاطمه اطهر و فرزندانش در زمان حیات رسول خدا بسیار محترم و عزیز بودند ولی آن حضرت مکرراً از ظلم‏هایی که پس از او بر آنان روا داشته می‏شود، خبر می‏داد واظهار ناراحتی می‏نمود و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا علیهاسلام را دلداری می‏داد و افسوس و صد افسوس که این دوران، بسیار کوتاه بود و بیش از 9 سال طول نکشید که دست پر مهر رسول خدا از سر آنها برداشته شد و سایه پربرکتش از این جهان رخت بر بست.


در سوگ پدر
فاطمه زهرا علیهاسلام در سوگ پدر بزرگوارش بسیار اندوهگین بود و شب و روز به یاد پدر می‏گریست ، اما در این هنگامه، مسأله غصب خلافت توسط گروهی پیش آمد،که برای تثبیت خلافت خویش، علی‌رغم سفارشات اکید رسول خدا در مورد دخترش، به خانه‌ی فاطمه هجوم آوردند و با تازیانه دست مبارکش را آزردند و پهلوی او را که برای دفاع از حریم ولایت به‌پا خواسته بود، شکستند، بر گردن شیر خدا ریسمان بستند و او را به مسجد کشاندند.


مظلومیت فاطمه پس از وفات پیامبر
اما فاطمه پس از این جنایات هولناک که باعث سقط جنین او شد، باز دست از فداکاری و حمایت خود بر نداشت و با همان حال به دنبال امیرالمؤمنین به مسجد رفت و با استفاده از مقام و شخصیت خود، علی علیه السلام را از دست غاصبین نجات داد و سپس به خانه آمد و در بستر بیماری افتاد.

غاصبین حق امیرالمومنین و زهرا به این هم بسنده نکردند و فدک را که حق مسلم حضرت زهرا بود،غصب کردند تا دست آنها را از مال دنیا هم کوتاه کرده باشند.


خطبه فدک
در این جریان، فاطمه علیهاسلام بارها با ابوبکر و عمر و احتجاجاتی داشت و امیرالمؤمنین نامه تندی به ابوبکر نوشت و حق مسلم فاطمه را اثبات کرد. فاطمه علیهاسلام هم خطبه‌ی تاریخی فدک در حضور جمع بسیاری از مسلمین ایراد فرمود و مدعیان دروغین خلافت و غاصبین فدک را رسوا نمود،اما اّنان بر اجرای مقاصد خویش همچنان پافشاری وبه دادخواهی آن مظلومان تاریخ ،پاسخ صحیح نگفتند بلکه افکار عمومی را علیه آنان شوراندند و با نسبت‌های ناروا و زشت به ساحت قدس امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، مقصود و منظورخودرا بر ملا ساختند.

اما امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا با سربلندی و افتخار از این آزمایش بزرگ الهی خارج شدند و برای بقاء اسلام، در مقابل این همه ظلم و ستم از حقوق مسلم خود چشم بستند و دم نزدند. حتی وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت دست یافت، باز هم به فدک که سرمایه هنگفتی بود،اعتنایی نکرد و فدک در طول تاریخ به تاراج رفت .

به هر حال فاطمه علیهاسلام هر روز رنجورتر می‏شد و کم کم حالش رو به وخامت می‏رفت. همه مسلمین از این پیش آمدها ناراحت بودند. زنان مدینه به عیادت آن حضرت آمدند و حضرت خطبه‏ای برای آنها ایراد فرمود که چرا شوهران‌شان امیرالمؤمنین را یاری نکردند.


در آستانه شهادت
فاطمه علیهاسلام روزهای آخر عمر خود را سپری می‏کرد و به شدت از ابوبکر و عمر ناراضی بود، اما آنها که نارضایتی فاطمه را به صلاح حکومت خود نمی‌دیدند، آمدند تا به عنوان عیادت، رضایت وی را جلب کنند. فاطمه زهرا ابتدا نپذیرفت اما آنها پس از چند بار، امیرالمؤمنین علیهالسلام را واسطه کردند و بالاخره با اصرار زیاد به عیادت او آمدند . در همین ملاقات بود که فاطمه علیهاسلام رسماً نارضایتی خود را به گوش آنها رساند.

کم کم فاطمه علیها سلام آستانه شهادت قرار گرفت. دستور داد برایش تابوت ساختند و سپس به امیرالمؤمنین وصیت نمود.


شهادت و دفن
روح پاکش در عصر یک روز غم‏انگیز از خانه دلتنگ دنیا پر کشید و به درجه رفیع شهادت نایل شد.
خبر شهادت آن حضرت فوراً در بین مردم انتشار یافت و مدینه یک‌پارچه عزا و گریه شد . سیل جمعیت برای دلداری و تسلیت امیرالمؤمنین و فرزندان خردسال فاطمه به طرف آن خانه کوچک سرازیر بود تا کم‌کم خورشید غروب کرد.

مردم متفرق شدند و علی تنها شد. شب بود؛ او شخصاً برای تغسیل و تدفین اقدام فرمود. شبانه آن بدن آزرده را همراه باران اشک خود غسل داد و کفن نمود و با عده کمی از شیعیان خاص خود بر او نماز خواند و بدن بی‌جان فاطمه را در گوشه‏ای دور از چشم بیگانگان به‌خاک سپرد ؛ سپس با دستی خالی و سینه‏ای پردرد به سوی قبر مطهر رسول خدا رو کرد و با کلماتی دلسوز خاطر خود را تسلی داد.

صبح شد و مسلمان‌ها که از تدفین فاطمه علیهاسلام خبر نداشتند جمع شدند. وقتی که از دفن زهرا مطلع شدند با کمال جسارت خواستار نبش قبرش شدند که ناگهان با غرش شیر خدا، نفس‌ها در سینه‏ها حبس شد و از تصمیم خود منصرف شدند.


مخفی ماندن قبر مطهرش
قبر مطهر فاطمه علیهاسلام باید تا قیامت، تا قیام فرزند عزیزش حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه مخفی بماند تا سندی زنده بر مظلومیت آن بانو و گواهی بر ظلم و ستم قاتلین او باشد. اما راویان نکته‌سنج و عاشقان هوشمند که بوی تربت فاطمه را می شناسند از لابه‏لای کلمات ائمه اطهار و صفحات تاریخ به جستجوی قبر مطهر آن بانوی مظلومه برآمدند و به گمانی قریب به یقین، آن را در خانه خودش یافتند.

از فاطمه زهرا علیهاسلام روایاتی به جهان اسلام تقدیم شده که یکی از بهترین میراث آن حضرت در خطوط تاریخ است ولی افسوس که دفتر روز شمار تاریخ زندگانی‌اش برای ابد بسته شده و دیگر سخنی بر آنها اضافه نشده است.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه شهید همت

شنبه 2 آبان 1388   07:12 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبر سالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت ‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق ‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با كار و تلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست می‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای می‍كرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می بخشید.
پدرش از دوران كودكی او چنین می‍ وید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمی‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگی‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك می‍كرد و اگر شبی او را نمی‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

دوران سربازی
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخت‍رین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.
ماه مبارك رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، می‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی می‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بیخبران فرمان می‍دهند تا حرمت مقدس‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »
امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم می‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

دوران معلمی
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا كرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی می‍كرد تا در محیط مدرسه و كلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا كند.
او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و كسب بینش و آگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد كه چندین نوبت از طرف ساواك به او اخطار شود. لیكن روح بزرگ و بی‍باك او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندك تزلزلی پی می‍گرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ‍ای غفلت نمی‍ورزید.
با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد می‍كرد.
سخنرانی‍های پرشور و آتشین او علیه رژیم كه بدون مصلحت اندیشی انجام می‍شد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای كه او شهربه شهر می‍گشت تا از دستگیری در امان باشد. نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی كه درصدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت كرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سكنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عكس العمل نشان می‍دادند و ابراهیم احساس كرد كه برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در كشاندن مردم به خیابان‍ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و كوشش خود را افزایش داد تا اینكه در یكی از راهپیمایی‍های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی كه یكی از بندهای آن انحلال ساواك بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشكر معدوم «ناجی»، صادر گردید.
مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند كه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس و قیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می‍كرد تا اینكه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.

پس از انقلاب
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی كمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله كسانی بود كه سپاه شهرضا را با كمك دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشكیل داد.
درایت و نفوذ خانوادگی كه درشهر داشتند مكانی را بعنوان مقر سپاه دراختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح از شهربانی شهر به آنجا منتقل كردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج و نیازمندی‍ها را رفع كردند.
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی كه مجموعه سپاه سازمان پیدا كرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را به عهده داشت.
به همت این شهید بزرگوار و فعالیت‍های شبانه روزی برادران پاسدار در سال 58، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا كه به آزار واذیت مردم می‍پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاكسازی گردید.
از كارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت‍های فرهنگی، تبلیغی منطقه بود كه در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شور انقلابی تأثیر بسزایی داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیل تجربیات گران‍بهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و كنارك (در استان سیستان و بلوچستان) عزیمت كرد و به فعالیت‍های گسترده فرهنگی پرداخت.

در كردستان
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخش‍هایی از آن در چنگال گروهك‍های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشان با توكل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بی امان و همه جانبه‍ای را علیه عوامل استكبار جهانی و گروهك های خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروم كُرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تا جایی كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گریه می‍كردند و حتی تحصن نموده و نمی‍خواستند از این بزرگوار جدا شوند.
رشادت های او دربرخورد با گروهك های یاغی قابل تحسین و ستایش است. براساس آماری كه از یادداشت‍ های آن شهید به‍دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا دی‍ماه 60 (بافرماندهی مدبرانه او) عملیات موفق در خصوص پاكسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.

گوشه ای از خاطرات كردستان به قلم همت
« در هفدهم مهرماه 1360 با عنایت خدای منان و همكاری بی‍دریغ سپاه نیرومند مریوان، پاكسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن به ‍انجام رساند و به خواست خدا و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به كلی از بین رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سیه‍بخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یكصد تن به هلاكت رسیدند و بیش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام افتاد.
پاسداران رشید با همت ومردانگی به زدودن ناپاكان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و كار این پاكسازی و زدودن جنایتكاران پست، تا مرز عراق ادامه یافت.
این پیروزی و دشمن سوزی، در عملیات بزرگ و بالنده محمّدرسول الله و با رمز «لااله الا الله» به دست آمد.
در مبارزات بی امان یك ساله، 362 نفر از فریب خوردگان « دمكرات، كومله، فدایی و رزگاری» با همه سلاح‍های مخرب و آتشین خود تسلیم سپاه پاوه شدند و امان نامه دریافت نمودند.
همزمان با تسلیم شدن آنان، 44 سرباز و درجه دار عراقی نیز به آغوش پرمهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال یافتند.
منطقه پاوه و نوسود به جهنمی هستی سوز برای اشرار خدان شناس تبدیل گشت، قدرت وتحرك آن ناپاكان دیوسیرت رو به اضمحلال و نابودی گذاشت، بطوری كه تسلیم و فرار را تنها راه نجات خود یافتند. در اندك مدتی آن منطقه آشو ب خیز و ناامن كه میدان تك‍تازی اشرار شده بود به یك سرزمین امن تبدیل گردید. »

جنگ شروع می شود
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه كارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.
او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم كل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله (ص) را تشكیل دهند.
در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از كل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه كوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهید همت در عملیات پیروزمند بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شكستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق می‍توان گفت كه او یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته ‍اند و با اینكه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی كرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان كه مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23/4/1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 حضرت رسول اكرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشكر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بن‍ عقیل و محرم ـ كه او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود كه شهیدحاج همت، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را كه شامل لشكر 27 حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات كانی‍مانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمی‍شود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید والامقام و رزمندگان لشكر محمدرسول‍الله (ص) در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنون و حفظ آن با وجود پاتك های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب می‍گردد.
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود كه حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یكی از اظهاراتش گفته بود :
« ... ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم كه از جزایر مجنون جز تلی خاكستر چیز دیگری باقی نیست! »
اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بی‍خوابی‍های مكرر همچنان به ادای تكلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی برحفظ‍جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی می‍گفت :
« برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش كشیم و قداست مكتبمان، مملكت و ناموسمان را پاسداری و حراست كنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یا اینكه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، كه اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی. »

همت مردی دیگر بود
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود كه جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و كسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می‍كرد و سخت ترین و مشكل ‍ترین مسؤولیت های نظامی را با كمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خ‍اطر می‍پذیرفت.
سردار رحیم صفوی درباره وی چنین می‍گوید :
« او انسانی بود كه برای خدا كار می‍كرد و اخلاص در عمل از ویژگی‍های بارز اوست. ایشان یكی از افراد درجه اولی بود كه همیشه مأموریت های سنگین برعهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعی كه درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الكفار، رحماء بینهم» بود. همت كسی بود كه برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا كرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امر ولایت اعتقاد كامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، كه عاقبت هم چنین كرد. همیشه سفارش می‍كرد كه دستورات را باید موبه مو اجرا كرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ می‍شد، از آن دفاع می‍كرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت. »
پدر بزرگوارش می‍گوید :
« محمد ابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشیب‍های سیاسی و نظامی، هرگز نمازش ترك نشد. روزی از یك سفر طولانی و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگی هایش تا پگاه، به نماز و نیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای كاش به سراغم نمی ‍آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمی‍گرفتی.»
این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم می‍شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب كرده بود. آن چیزی كه برای او مطرح نبود خواب وخوراك و استراحت بود. هر زمان كه برای دیدار خانواده‍اش به شهرضا می‍رفت، درآنجا لحظه ای از گره گشایی مشكلات و گرفتاری‍های مردم بازنمی‍ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق الله بود.
شهید همت آنچنان با جبهه و جنگ عجین شده بود كه در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها یكبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع می‍سوخت و چونان چشمه ساران درحال جوشش بود و یك آن از تحرك باز نمی‍ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران می‍بخشید و با همان كم، قانع بود و درپاسخ كسانی كه می‍پرسیدند چرا لباس خود را كه به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ می‍گفت: « من پنج سال است كه یك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است! »
او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یك مدیریت سالم در اداره كارها و نیروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام می‍گذاشت و عمل می‍كرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه می‍كرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. كسی را كه در انجام دستورات كوتاهی می‍نمود بازخواست می‍كرد و كسی را كه خوب عمل می‍كرد تشویق می‍نمود.
بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار می‍رفت. به مسائل لبنان و فلسطین و سایر كشورهای اسلامی بسیار می‍اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.
از ویژگی‍های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان بركف بود. به بسیجیان عشق می‍ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی می‍كرد. « من خاك پای بسیجی‍ها هم نمی‍شوم. ای كاش من یك بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمی‍شدم.»
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت می‍آوردند سؤال می‍كرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزم مان در سنگرها همین غذا را می‍خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمی‍شد دست به غذا نمی‍زد.
شهید همت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأكید و توصیه داشت. او كه از روحیه ایثار واستقامت كم‍ نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقی‍اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه می‍گفت، عمل می‍كرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه می‍گرفت. برای شهید همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است یا نه. همت یك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

نحوه شهادت
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت كرده و مانع از با زپس گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید می‍شویم ویا جزیره مجنون را نگه می‍داریم.» رزمندگان لشكر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی اش اصابت می‍كند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اكبر زجاجی، دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.

خاطراتی از شهید همت
هر وقت با او از ازدواج صحبت می‌كردیم لبخند می‌زد و می‌گفت‌: «من همسری می‌خواهم كه تا پشت كوه های لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌.» فكر می‌كردیم شوخی می‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین می‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه می‌گفت‌:

عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان می‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمی‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه می‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج می‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌.


سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد‌. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران‌، كاظمی‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه می‌داد‌. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود می‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود‌. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت‌. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد‌. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت‌، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیری‌هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست‌.


محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغ التحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد‌. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد‌. ماه مبارك رمضان از راه رسید‌. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه می‌گیرند می‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند‌. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد‌. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد‌. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید‌. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند‌. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند‌. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد‌. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش می‌داد‌.

معلم فراری
دانش آموزان مدرسه در گوشی باهم صحبت می‌كنند.
بیشتر معلم‌ها به جای اینكه در دفتر بنشینند و چای بنوشند، در حیاط مدرسه قدم می‌زنند و با بچه‌ها صحبت می‌كنند. آنها این كار را از معلم تاریخ یاد گرفته‌اند. با این كار می‌خواهند جای خالی معلم تاریخ را پر كنند.
معلم تاریخ چند روزی است فراری شده. چند روز پیش بود كه رفت جلوی صف و با یك سخنرانی داغ و كوبنده، جنایت های شاه و خاندانش را افشاء كرد و قبل از اینكه مأمورهای ساواك وارد مدرسه شوند، فرار كرد.
حالا سرلشكر ناجی برای دستگیری او جایزه تعیین كرده است.
یكی از بچه‌ها، در گوشی با ناظم صحبت می‌كند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد می‌شود. درحالی‌كه دست و پایش را گم كرده، هول هولكی خودش را به دفتر می‌رساند. مدیر وقتی رنگ وروی او را می‌بیند، جا می‌خورد.
ـ چی شده، فاتحی؟
ناظم آب دهانش را قورت می‌دهد و جواب می‌دهد: « جناب ذاكری، بچه ها ... بچه ها ... »
ـ جان بكن، بگو ببینم چی شده؟
ـ جناب ذاكری، بچه ها می‌گویند باز هم معلم تاریخ ...
آقای مدیر تا اسم معلم تاریخ را می‌شنود، مثل برق گرفته‌ها از جا می‌پرد و وحشت‌زده می‌پرسد : « چی گفتی، معلم تاریخ؟! منظورت همت است؟»
ـ همت باز هم می‌خواهد اینجا سخنرانی كند.
ـ ببند آن دهنت را. با این حرف‍ها می‌خواهی كار دستمان بدهی؟ همت فراری است، می‌فهمی؟ او جرأت نمی‌كند پایش را تو این مدرسه بگذارد.
ـ جناب ذاكری، بچه ها با گوش‌های خودشان از دهن معلم ها شنیده‌اند. من هم با گوش‍های خودم از بچه‌ها شنیده‌ام.
آقای مدیر كه هول كرده، می گوید : « حالا كی قرار است، همچین غلطی بكند؟»
ـ همین حالا!
ـ آخر الان كه همت اینجا نیست!
ـ هرجا باشد، سر ساعت مثل جن خودش را می‌رساند. بچه ها با معلم ها قرار گذاشته‌اند وقتی زنگ را می‌زنیم بجای اینكه به كلاس بروند، تو حیاط مدرسه صف بكشند برای شنیدن سخنرانی او.
ـ بچه‌ها و معلم‌ها غلط كرده‌اند. تو هم نمی‌خواهد زنگ را بزنی. برو پشت بلندگو، بچه‌ها را كلاس به كلاس بفرست. هر معلم كه سر كلاس نرفت، سه روز غیبت رد كن. می‌روم به سرلشكر زنگ بزنم. دلم گواهی می‌دهد امروز جایزه خوبی به من و تو می‌رسد!
ناظم با خوشحالی به طرف بلندگو می‌رود.
از بلندگو، اسم كلاس‌ها خوانده می‌شود. بچه‌ها به جای رفتن كلاس، سرصف می‌ایستند. لحظاتی بعد، بیشتر كلاس‌ها در حیاط مدرسه صف می‌كشند.
آقای مدیر میكروفون را از ناظم می‌گیرد و شروع می‌كند به داد و هوار و خط و نشان كشیدن. بعضی از معلم‌ها ترسیده‌اند و به كلاس می‌روند. بعضی بچه‌ها هم به دنبال آنها راه می‌افتند. در همان لحظه، در مدرسه باز می‌شود. همت وارد می‌شود. همه صلوات می‌فرستند.
همت لبخندزنان جلوی صف می‌رود و با معلم‌ها و دانش‌آموزان احوال‍پرسی می‌كند. لحظه‌ای بعد با صدای بلند شروع می‌كند به سخنرانی.
خبر به سرلشكر ناجی می‌رسد. او ، هم خوشحال است و هم عصبانی. خوشحال از اینكه سرانجام آقای همت را به چنگ خواهد انداخت و عصبانی از اینكه چرا او باز هم موفق به سخنرانی شده!
ماشین‍های نظامی برای حركت آماده می‌شوند. راننده سرلشكر، در ماشین را باز می‌كند و با احترام تعارف می‌كند. سگ پشمالوی سرلشكر به داخل ماشین می‍پرد. سرلشكر در حالی كه هفت تیرش را زیر پالتویش جاسازی می‍كند سوار می‍شود. راننده ، در را می‍بندد. پشت فرمان می‍نشیند و با سرعت حركت می‍كند. ماشین های نظامی به دنبال ماشین سرلشكر راه می‍افتند.
وقتی ماشین ها به مدرسه می‍رسند، صدای سخنرانی همت شنیده می‍شود. سرلشكر از خوشحالی نمی‍تواند جلوی خنده‍اش را بگیرد. ازماشین پیاده می‍شود، هفت تیرش را می‍كشد و به مأمورها اشاره می‍كند تا مدرسه را محاصره كنند.
عرق سر و روی همت را گرفته. همه با اشتیاق به حرف‍های او گوش می‍دهند.
مدیر با اضطراب و پریشانی در دفتر مدرسه قدم می‍زند و به زمین وزمان فحش می‍دهد. در همان لحظه صدای پارس سگی او را به خود می‍آورد. سگ پشمالوی سرلشكر دوان‍دوان وارد مدرسه می‍شود.
همت با دیدن سگ متوجه اوضاع می‍شود اما به روی خودش نمی‍آورد. لحظاتی بعد، سرلشكر با دو مأمورمسلح وارد مدرسه می‍شود.
مدیر و ناظم، در حالی‍كه به نشانه احترام دولا و راست می‍شوند، نفس ‍زنان خودشان را به سرلشكر می‍رسانند و دست او را می‍بوسند. سرلشكر بدون اعتناء، درحالی كه به همت نگاه می‍كند، نیشخند می‍زند.
بعضی از معلم‍ها، اطراف همت را خالی می‍كنند و آهسته از مدرسه خارج می‍شوند. با خروج معلم ها، دانش ‍آموزان هم یكی یكی فرار می‍كنند.
لحظه‍ای بعد، همت می ‍ماند و مأمورهایی كه او را دوره كرده اند. سرلشكر از خوشحالی قهقه ای می‍زند و می‍گوید : « موش به تله افتاد. زود دستبند بزنید، به افراد بگویید سوار بشوند، راه می‍افتیم. »
همت به هرطرف نگاه می‍كند، یك مأمور می‍بیند. راه فراری نمی‍یابد. یكی از مأمورها، دستهای او را بالا می‍آورد. دیگری به هردو دستش دستبند می‍زند.
همت می‍نشیند و به دور از چشم مأمورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق می‍زند. یكی از مأمورها می‍گوید: « چی شده؟ »
دیگری می‍گوید: « حالش خراب شده. »
سرلشكر می‍گوید: « غلط كرده پدرسوخته. خودش را زده به موش مردگی. گولش را نخورید ... بیندازیدش تو ماشین، زودتر راه بیفتیم. »
همت باز هم عق می‍زند و استفراغ می‍كند. مأمورها خودشان را از اطراف او كنار می‍كشند. سرلشكر درحالی‍كه جلوی بینی و دهانش را گرفته، قیافه‍اش را در هم می‍كشد و كنار می‍كشد. با عصبانیت یك لگد به شكم سگ می‍زند و فریاد می‍كشد: « این پدرسوخته را ببریدش دستشویی، دست وصورت كثیفش را بشوید، زودتر راه بیفتیم. تند باشید. »
پیش ‍از آنكه كسی همت را به طرف دستشویی ببرد، او خود به طرف دستشویی راه می‍افتد. وقتی وارد دستشویی می‍شود، در را از پشت قفل می‍كند. دو مأمور مسلح جلوی در به انتظار می‍ایستند.
از داخل دستشویی، صدای شرشر آب و عق ‍زدن همت شنیده می‍شود. مأمورها به حالتی چندش‍آور قیافه هایشان را در هم می‍كشند.
لحظات از پی هم می‍گذرد. صدای عق زدن همت دیگر شنیده نمی‍شود. تنها صدای شرشر آب، سكوت را می‍شكند. سرلشكر در راهرو قدم می‍زند و به ساعتش نگاه می‍كند. او كه حسابی كلافه شده، به مأمورها می‍گوید: « رفت دست وصورتش را بشوید یا دوش بگیرد ؟ بروید تو ببینید چه غلطی می‍كند. »
یكی ازمأمورها، دستگیره در را می فشارد، اما در باز نمی‍شود.
ـ در قفل است قربان!
ـ غلط كرده، قفلش كرده. بگو زود بازش كند تا دستشویی را روی سرش خراب نكرده‍ایم.
مأمورها همت را با داد و فریاد تهدید می‍كنند، اما صدایی شنیده نمی‍شود. سرلشكر دستور می‍دهد در را بشكنند. مأمورها هجوم می‍آورند، با مشت و لگد به در می‍كوبند و آن را می‍شكنند. دستشویی خالی است، شیر آب باز است و پنجره دستشویی نیز !
سرلشكر وقتی این صحنه را می‍بیند، مثل دیوانه ها به اطرافیانش حمله می‍كند. مدیر و ناظم كه هنوز به جایزه فكر می‍كنند، در زیر مشت و لگد سرلشكر نقش زمین می‍شوند.

و همت به روایت آوینی
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای
حاج همت
در درونم گم شود این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی