تبلیغات
زنال
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

بنا های تاریخی شهر سنندج

یکشنبه 3 آبان 1388   04:23 ب.ظ


نوع مطلب : دانلود کتاب های الکترونیکی و مقالات ،


1-قلعه حسن آباد
2-مجموعه بازار سنندج
3-عمارت خسرو آباد
4-عمارت آصف
5-مسجد جامع دار الاحسان
6-مسجد و مدرسه والی
7-مجموعه عمارت های 3 گانه وكیل
8-حمام وكیل
9-مجموعه عمارت مشیر دیوان
10-موزه سنندج
11-حمام خان
12-حمام 2 خزینه
13-حمام شیشه
14-پل قشلاق
15-عمارت شجاع لشكر
16-مقبره شرف الملك
17-مسجد و مدرسه پیر عمر
18-مسجد رشید قلعه بیگی
19-مسجد وزیر
20-عمارت صارم نظام_غیاثی
21-منزل امجد الاشراف
22-كلیسا و كنیسه های سنندج
23-منزل مجتهدی
24-عمارت ملك التجار
25-عمارت احمد زاده
26-منزل منسوب عباسی
27-منزل بابان
28-منزل آیت ا...مردوخ
29-ساختمان انتسارات غریقی
30-منزل فرید الملك جواهری
31-منزل صعودی معمار باشی
32-ساختمان محمد زاده
33-دبیرستان شهید قصری(شاپور)
34-منزل خسروی
35-ساختمان شهر داری
36-ساختمان نوبری
37-منزل كار آگا هی
38-منزل فهیم
39-منزل كریم رئوف
40-منزل اخوان
41-مسجد فاروقیه
42-عمارت معتمد وزیری
43-منزل موسس
44-منزل بهرامی
45-منزل نیك پی
46-مدرسه دانش
47-مجتمع تجاری كردستان


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

یکشنبه 3 آبان 1388   04:22 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

از خانه بیرون می زنم اما آجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در آوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام آوچه ها را یك نفس هم نیست

شاید آه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو آه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سرآنم بی ماجرا امشب


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:20 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

با پای دل قدم زدن آن هم آنار تو

باشد آه خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ آس نرسد تا ابد به من

می خواستم آه گم بشوم در حسار تو

احساس می آنم آه جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن آوپه ی تهی منم آری آه مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا

ترسم آه اشتباه بسنجد عیار تو

 


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آینه در جواب من باز سكوت می آند

یکشنبه 3 آبان 1388   04:18 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به آجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آیینه در جواب من باز سكوت می آند

باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاك آن از حافظه ات شور غزلهای مرا

شاعر مرده ام بخووان گور علایقم بگو

با من آور و آر ولی واژه به تصویر مكش

منظره های عقل را با من سابقم بگو

من آه هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر آه لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به آمال می رسم

یكسره آن آار مرا بگو آه عاشقم بگو


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آن بهاری باغها و این بیابانی زمستان

یکشنبه 3 آبان 1388   04:17 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

ناگهان دیدم آه دورافتاده ام از همرهانم

منانده با چشمان من دودی بجای دودمانم

ناگهان آشفت آابوسی مرا از خواب آهفی

دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی

گرچه ویران خاآش اما آشنا با خشت جانم

ها ... شناسم این همان شهر است شهر آودآی ها

خود شكستم تك چراغ روشنش را با آمانم

می شناسم این خیابان ها و این پس آوچه ها را

بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان

ز آسمان می پرسم آخر من آجای این جهانم ؟

سوز سردی می آشد شلاق و می چرخاند و من

درد را حس می آنم در بند بند استخوانم

می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم

مشت خاآی روی زخم خونفشانم می فشانم

خیره بر خاآم آه می بینم زآرت زخمهایم

می آشوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و برمیخیزم از خاك و بدینسان

می شود آغز فصل دیگری از داستانم


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگی نامه احمد بن موسی شاه چراغ(ع)

شنبه 2 آبان 1388   09:53 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

زندگی نامه احمد بن موسی شاه چراغ(ع)

آرامگاه سید میراحمدبن موسی الكاظم (ع) برادر حضرت رضا (ع) - معروف به شاه چراغ در مركز شیراز و كنار میدانی به نام احمدی قرار دارد.

گنبد نیلوفری شاه چراغ به سبك بسیار زیبایی كاشی كاری شده و از دور پیداست. این آرامگاه در نزد شیرازی ها دارای شكوه و قداست خاصی است و به همین مناسبت همیشه زیارتگاه مؤمنین و مؤمنات بوده است.

درون حرم را با به كار بردن آینه های ریز رنگین، به سبكی هنرمندانه، آینه كاری كرده و انواع خط های زیبای فارسی و عربی، تزیین كننده نمای اطراف آینه ها و كاشی ها است.

بنای حرم، مشتمل بر ایوانی در جلو و حرمی گسترده در پشت ایوان است كه در چهار جانب حرم، چهار شاه نشین قرار گرفته و مسجدی نیز در پشت حرم (سمت غرب) ساخته شده است. ضریح مطهر در شاه نشین زیر گنبد قرار دارد و از نقره ساخته شده است.

حیاط شاه چراغ دارای دو در اصلی ورودی است كه در سمت جنوب و شمال حرم از زیر دو سر در بزرگ كاشی كاری شده گذشته و وارد حیاط وسیع حرم می شویم. در میان حیاط، حوض بزرگ فواره داری ساخته شده و در اطراف حوض درختكاری شده است. حرم مطهر شاهچراغ در سمت غرب حیاط و حرم سید میر محمد(ع)- برادر شاه چراغ - در سمت شمال شرقی حیاط قرار دارد.

غیر از دو در اصلی، دو در فرعی دیگر نیز وجود دارد كه یكی به بازار حاجی و دیگر به مسجد جامع عتیق می رود درگاه مانندی نیز از ضلع شمال حیاط وارد بازار شاه چراغ می شود.

در دور تا دور حیاط، اتاق هایی دو طبقه ساخته شده كه در پیشانی و جرزهای جلو آنها كاشی كاری شده است. ستون های آهنی ایوان حرم به وسیله چوب های نفیس پوشش داده شده و در سقف مسطح آن نیز چوب منبت كاری شده به كار رفته است. امكانات وسیعی مثل پاسگاه انتظامی، دفتر پست و مخابرات، كتابخانه و موزه در این حیاط وسیع برای رفاه مردم ایجاد شده است.

ویژگی های شخصیت احمد(ع):

حضرت احمد (ع) در نزد پدرش امام موسی كاظم(ع)، از جایگاه و احترام ویژه ای برخوردار بوده است. نوشته اند كه حضرت احمد، مردی كریم، جلیل القدر، بزرگوار و پارسا بود. حضرت امام موسی كاظم (ع) به دلیل علاقه ای كه به حضرت احمد (ع) داشت، ملكی به نام یسیره را به او هدیه كرد، ملكی كه بعدها حضرت احمد (ع) آن را فروخت و به وسیله آن هزار اسیر را آزاد كرد.

پیشنهاد شیعیان برای امامت حضرت احمد بعد از امام موسی كاظم (ع)

اعتبار و جایگاه احمد(ع) در بین فرزندان امام موسی (ع) تا اندازه ای بود كه پس از شهادت امام موسی كاظم (ع)، گروهی از مردم به حمایت از امامت احمد (ع) برخاستند و فرقه ای به نام امامیه را پدید آوردند.

شهادت احمدبن موسی(ع):

بنا به دستور قتلغ، سربازان وی به پناهگاه حضرت احمدبن موسی(ع) حمله ور شدند آن حضرت، شجاعانه در برابر سربازان به دفاع از خود پرداخت. دشمنان كه از پس او برنمی آمدند، دیوار پشتی مخفی گاه حضرت را خراب كرده و به درون خانه او نفوذ كردند و از پشت سر با شمشیر، فرق مبارك آن حضرت را شكافتند و سپس خانه را بر بدن مطهر او ویران كردند، این واقعه در تاریخ 17 رجب رخ داده است.

پیدایش قبر احمدبن موسی(ع):

تاریخ نویسان، زمان پیدایش قبر حضرت احمد را یكسان ننوشته اند. گروهی آن را در زمان امیر عضدالدوله دیلمی (373-338) و گروهی دیگر، در زمان امیر مقرب الدین مسعودبن بدر (متوفی به سال 665 ه.ق) نوشته اند.

تاریخچه آرامگاه احمدبن موسی(ع):

در سال 745 (ه.ق) مادر شاه شیخ ابواسحاق اینجو پادشاه فارس، ملكه تاشی خاتون اقدامات نیكویی بر بارگاه آن حضرت انجام داد. این بانوی نیكوكار، اقدام به بهسازی بارگاه كرد و در عرض 5 سال از سال 745 تا 750 (ه.ق) آرامگاهی وسیع و گنبدی بلند بر آن ساخت. همچنین در جنب آرامگاه، مدرسه ای وسیع بنا كرد. او همچنین تعداد زیادی از مغازه های بازار نزدیك حرم و ملك میمند فارس را وقف بر این آستان مقدس كرد.

ابن بطوطه جهانگرد مراكشی كه در سال 748 (ه.ق) برای بار دوم به شیراز سفر كرده، در سفرنامه خود درباره اقدامات ملكه تاشی خاتون و توصیف آرامگاه، چنین نوشته است:

این آرامگاه در نظر شیرازی ها احترام تمام دارد و مردم برای تبرك و توسل به زیارتش می روند. تاشی خاتون، مادر شاه ابواسحاق، در جوار این بقعه بزرگ، مدرسه و زاویه ای ساخته است كه در آن به اطعام مسافران می پردازند و عده ای از قاریان پیوسته بر سر تربت امام زاده، قرآن می خوانند شب های دوشنبه، خاتون به زیارت آرامگاه می آید و در آن شب قضات و فقها و سادات شیراز نیز حاضر می شوند. این جمعیت در بقعه جمه می شوند و با آهنگ خوش به قرائت قرآن مشغول می شوند. خوراك و میوه به مردم داده م یشود و پس از صرف طعام، واعظ، بالای منبر می رود و تمام این كارها در بین نماز عصر و شام انجام می گیرد.

خاتون در غرفه مشبكی كه مشرف به مسجد است، می نشیند. در آخر هم (به احترام این بقعه) همانند سرای پادشاهان طبل و شیپور و بوق می نوازند.

در سال 912 (ه.ق) به دستور شاه اسماعیل صفوی، بهسازی گسترده ای بر آرامگاه انجام گرفت. 85 سال بعد بر اثر زلزله سال 997 (ه.ق)، نیمی از گنبد آرامگاه ویران شد كه دوباره در سال های بعد بازسازی گردید.

در سال 1142 (ه.ق) نادرشاه افشار بهسازی گسترده ای بر این آرامگاه انجام داد و به دستور او قندیل بزرگی در زیر سقف و گنبد آویزان كردند. نادرشاه پیش از گرفتن شیراز و غلبه بر افغان ها، پیمان بسته بود كه اگر در جنگ پیروز شود، بهسازی شایسته ای بر این بقعه انجام دهد. بنابراین پس از پیروزی بر افغان ها و تسلط شیراز، 1500 تومان پول آن زمان را صرف بهسازی شاه چراغ كرد و قندیل او 720 مثقال وزن داشته كه از طلای ناب و زنجیر نقره ای ساخته بوده اند. این قندیل تا سال 1239 (ه.ق) همچنان آویزان بود.

در زلزله سال 1239 (ه.ق) شیراز با خاك یكسان شد و این آرامگاه نیز به كلی مخروبه گردید، نویسنده تذكره دلگشا كه خود شاهد این زلزله بوده است چنین می نویسد:

گنبد بقعه (شاه چراغ) كه از غایت ارتفاع، آفتاب جهان تاب هر روز در نیم روز خود را در سایه آن كشیدی به یك دفعه چنان بر زمین خورد كه زمین شكافته و در اعماق خاك فرو رفت... و آن عمارات عالی ... تو گویی همیشه ویران بوده ... .

پس از زلزله، قندیل اهدایی نادرشاه را فروختند و صرف بازسازی آرامگاه كردند.

در سال 1243 (ه.ق) به دستور فتحعلی شاه قاجار، حسینعلی میرزا فرمانفرما، پی گیر شد تا كف بقعه را یك متر از سطح زمین بلندتر بسازد. این كار صورت گرفت و به جای استفاده از سنگ و ساروج، آن را از سنگ و آجر و گچ بنا كردند و در آخر ضریحی نقره ای بر مزار مطهر نصب كردند. در سال 1269 (ه.ق) بر اثر زلزله، گنبد آرامگاه شكست و فرو ریخت. در همان سال محمدناصر ظهیرالدوله آن را نوسازی كرد.

در سال 1289 (ه.ق) مسعود میرزا ظل السلطان دری نقره ای بر ورودی حرم نصب كرد و در سال 1292 (ه.ق) شاهزاده ظل السلطان، ساعت زنگ دار بزرگی بر برج جنوبی بقعه نصب كرد.

در سال 1306 (ه.ق) آینه كاری مفصلی بر دیوارهای داخل حرم انجام گرفت.

در سال 1336 خورشیدی، آخرین گنبد قدیمی آرامگاه برچیده شد و اولین گنبد با بتون آرمه ای توسط انجمن آثار ملی و اداره باستان شناسی فارس ساخته شد.

در سال 1360 خورشیدی با حكمی از سوی حضرت امام خمینی (ره) سید محمد مهدی دستغیب به تولیت آستان مقدس احمدی و محمدی منصوب شدند.

از نخستین سال های پس از انقلاب اسلامی، تاكنون كارهای زیر انجام گرفته است:

- توسعه مجموعه فرهنگی مذهبی حرم در زمینی به مساحت 100 هزار متر مربع.

- ایجاد 162 حجره در دور تا دور حیاط در دو طبقه كه پیشانی و تاق نمای این حجره ها تماماً كاشی كاری شده است.

- نصب سنگ مرمر در كف حرم مطهر و دیوارهای اطراف.

- سنگ فرش كردن حیاط وسیع آرامگاه.

- ساخت سر در جنوبی كه اسكلت این در، بتون آرمه است و قسمتی از وصیت نامه امام بر روی كاشی معرق به خط نستعلیق

زینت بخش فضای درونی آن است. دو لنگه در وروردی آن از چوب ساج تهیه شده و به وسیله ورق و قبه های هشت پر برنزی آراسته شده است.

- در غرب حرم، سالنی زیبا ساخته شده كه كف آن و دیوارهای اطراف تا ارتفاع 1.5 متر سنگ مرمر شده و اسامی الهی با خط زیبا و به رنگ طلایی بر سطح آن نوشته شده اتس. پنجره های مشبك چوبی و شیشه های رنگی در شكل مختلف، زیبایی آن را دوچندان كرده است. آینه كاری و گچ بری آن به سبك سنتی انجام گرفته است.

- ساخت گلدسته جنوبی، این گلدسته شبیه و قرینه گلدسته شمالی است. كاشی كاری آن دارای رنگ طبیعی است. اگر چه بدنه آن و نوشته هایش شبیه گلدسته شمالی است اما سطح گلدسته شمالی به نام های خداوند مزین شده و حال آن كه بر بدنه این گلدسته،

نام های امامان و لقب های آنها با هنرمندی خاصی نوشته شده ا ست.

- در سقف ایوان، چوب ساج به كار رفته و اسامی الهی و ائمه اطهار با چوب نارج و افرا بر آن نوشته شده است.

- حوض بزرگی در میان حیاط با الهام از سبك مذهبی ساخته شده است. سنگ های بزرگ این حوض از جنس چینی است و از معادن نی ریز فارس تهیه شده است.

- در دور تا دور آرامگاه، خارج از محوطه، بازارهایی دوطبقه ساخته شده اند. ساختمان این بازارها اگر چه با مصالح نوین ساخته شده، اما در ساخت آن، شیوه سنتی و معماری اصیل ایرانی محفوظ مانده است.

برگرفته از سایت:http://www.shirazcity.org

 اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

دوست گرامی در صورتی که اطلاعات بیشتری درباره حضرت احمد بن موسی شاه چراغ (ع) دارید ما را بی بهره نگذارید.با تشکر

 التماس دعا


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه حضرت آدم (ع)

شنبه 2 آبان 1388   07:28 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

خلقت آدم

خدای متعال زمین را در دو نوبت خلق كرد، كوهها را روی زمین بنا نهاد و زمین را بین همه كرات بركت داد و خوراك اهل زمین را در چهار نوبت مقدر كرد.

آنگاه آسمان را از ماده ای شبیه گاز مشتعل آفرید و به آسمان و زمین دستور داد، بیایید! آسمان و زمین گفتند: با میل آمدیم و سپس هر دو را مسخّر ساخت.

سپس خدا به عرش پرداخت و خورشید و ماه را مسخر خود ساخت و مقرر كرد تا وقت معلوم در گردش باشند، آنگاه فرشتگان را آفرید تا همواره او را ستایش كنند و نامش را مقدس دارند و در عبادتش مخلص باشند.

پس از آن، اراده و مشیّت خداوند بدان تعلق گرفت كه آدم و ذریّه او را بیافریند، تا در زمین سكنی گزینند و در آبادانی آن بكوشند. خدا فرشتگان خود را در جریان گذاشت و به آنها خبر داد كه به زودی مخلوق دیگری می آفرینم كه در روی زمین منتشر می شوند. از منابع زیرزمین استخراج می كنند و گروه گروه جای یكدیگر قرار می گیرند و زمین را حفظ می كنند.

فرشتگان مخلوقاتی هستند كه خدا آنان را جهت پرستش خود برگزیده است و نعمت خویش را بر آنان جاری و فضل خود را بر آنان مخصوص نموده است. آنان را در راه خشنودی خود موفق و در طریق اطاعت خویش حمایت نموده است.

ملائك از راز خلقت و خلافت انسان بی خبر بودند، لذا بر آنان گران آمد كه خدا موجودات دیگری را خلق كند، زیرا خداوند فرموده بود كه بیشتر این موجودات در تقوی و عبادت به پای فرشتگان نمی رسند، پس آنها ترسیدند كه شاید اراده خدا در خلقت انسان، به خاطر قصور آنان در انجام وظیفه اشان بوده است، لذا بی درنگ به تبرئه خویش پرداختند و عرضه داشتند: بار خدایا! با این كه، ما همواره تسبیح و تقدیس تو را می نماییم، چگونه اراده شما بر خلقت دیگری قرار گرفته است؟ می خواهی آنان را روی زمین جانشین خویش قرار دهی؟ آیا می خواهی این نو آفریدگان، در منافع زمین با یكدیگر به اختلاف برخیزند و هر یك فواید آن را برای خویش بخواهند و آنگاه به فساد بپردازند و خون های فراوان بریزند و جان های پاك و منزه را تباه كنند؟!

فرشتگان رمز خلقت انسان را سوال كردند تا شبهه آنان بر طرف و وسوسه از فكرشان خارج شود، یا شاید امیدوار بودند كه خدا آنان را در زمین جانشین خود قراردهد، چون فرشتگان قبل از بشر، نعمت خدا را رعایت و حق معرفت او را ادا كرده و در پرستش خدا خالص و در حكمتش تابع بودند، اما هرگز نمی خواستند شك و تردیدی نسبت به حكمت خدا و خلیفه او وارد سازند، زیرا ملائك، اولیاء مقرب خدا و بندگان شایسته او هستند، قبل از خدا سخن نمی گویند و همواره به فرمان او عمل می كنند.

خدای تعالی برای آن كه فرشتگان از حیرت در آیند، به آنان چنین پاسخ داد: "من در راز این آفرینش چیزی را می دانم كه شما نمی دانید" من در خلافت انسان بر روی زمین حكمت دارم كه شما بر آن وقوف ندارید. به زودی آنچه را خواستم خلق می كنم و آن كه را مایلم به نمایندگی خویش می گمارم. سپس آنچه بر شما مخفی است، آشكار می گردد و شما آن را مشاهده می كنید. آنگاه فرشتگان را امركرد، چون من آدم را آفریدم و از روح خود در آن دمیدم. همه (ازجهت حرمت و عظمت آن روح الهی) بر او سجده كنید.

خدا پیكر آدم را از گل پخته آفرید، سپس جان و روح در كالبد وی دمید و دستگاه عقل و حواسش را به كار انداخت و به اراده خدا چشمه ای از نور فضل و حكمت در او تجلی یافت و نام و راز مخلوقات را بر او آشكار ساخت، سپس موجودات را برای ملائك ظاهر ساخت و ندا داد: "اگر شما راست می گویید نام و راز این موجودات را برای من باز گویید!"

خداوند بدینوسیله خواست عجز فرشتگان را ثابت كند و محدودیت علمشان را آشكار سازد تا ملائك دریابند كه حكمت خدا بر این تعلق گرفته است كه آدم در علم و دانش نیز شایسته و سزاوارتر از فرشتگان باشد و اولویت خلافت خدا در روی زمین با آدم است و این موضوع قابل انكار نیست.

فرشتگان در پاسخ به سوال خداوند مبهوت ماندند و چون به حافظه خود مراجعه كردند تا پاسخی برای آن بیابند، در آن فرو ماندند و اظهار عجز و ناتوانی كردند و اعتراف كردند كه علمشان محدود است و بیش از آنچه از تو آموخته ایم، چیزی نمی دانیم و تو دانا و حكیمی. ­

آنگاه كه آدم از فیض الهی بهره برد و از نور علم او منور گشت و به راز و رمز مخلوقات پی برد، خداوند به او دستور داد: درباره آنچه فرشتگان از آن عاجز بودند برایشان سخن گوید و به آنها بفهماند كه نیروی دركشان از آموختن آن عاجز است، تا ثابت شود كه آدم دارای فضیلتی برتر از ملائك است و لیاقت خلافت خداوند بر زمین را دارد، لذا آدم طبق دستور خداوند آنچه را فرشتگان در آن درمانده بودند، بیان داشت و خدا خطاب به فرشتگان فرمود: مگر من به شما نگفتم از اسرار غیب آسمان و زمین آگاهم و آشكار و نهانتان را می دانم.

در این زمان برتری آدم آشكار گشت و فرشتگان رمز خلقت او را دریافتند و حكمت خلافت آدم بر روی زمین بر آنها روشن گشت. پس آنگاه خدا آنها را امر كرد به جهت اعتراف به مقام آدم، بر او سجده كنید. تمام ملائك با خضوع و فروتنی دعوت خدا را پذیرفتند و با ادای تعظیم رو به سوی آدم نهادند و در حالی كه پیشانی خود را بر زمین گذاشتند، بر او سجده كردند، جز شیطان كه از فرمان خدا سرپیچی كرد.



خود خواهی ابلیس

شیطان كه در صف فرشتگان بود از سر كبر و ترفع و خود خواهی با دستور خداوند مخالفت نمود و به نافرمانی روی آورد. زیر بار سجده آدم نرفت، خود خواهی كرد و در زمره كافرین در آمد.

خداوند از ابلیس پرسید سبب و علت خود داری تو از سجده بر آدم چه بود؟ چه چیز تو را از سجده بر مخلوقی كه من به قدرت و عنایت خویش آفریده ام منع كرد؟ آیا خود خواه شده ای و خود را برتر می دانی؟

ابلیس گمان كرده بود كه نژاد وی برتر از آدم و جوهراو اصیل تر از بشر است و كسی در شان و مقام، با وی برابر نیست و هیچ موجودی نمی تواند به مراتب عظمت او دست یابد، لذا عرضه داشت "من برتر از آدمم، مرا از آتش فروزان خلق كردی و آدم را از گل تیره" لذا سزاوار نیست كه من بر او سجده كنم".

ابلیس مخالفت خود را علنی ساخت و در نافرمانی خویش اصرار ورزید، از فرمان خدا سرپیچی كرد و حاضر نشد بر موجودی كه خدا با دست عنایت و قدرت خود خلق كرده بود، سجده كند و به همین جهت در زمره كافران در آمد.

خداوند ابلیس را بخاطر این نافرمانی مجازات كرد و از مقام قرب خود مطرود ساخت و به او چنین خطاب كرد: از صف ساجدان خارج شود كه تو رانده درگاه ما هستی و تا روز قیامت بر تو لعن و نفرین باد.

ابلیس از خدا خواست تا روز قیامت به او مهلت دهد و او زنده بماند. خدا خواهش او را برآورد و به او گفت: "تا روز معین و وقت معلوم تو را مهلت خواهد بود. چون خواسته ابلیس برآورده شد و آرزوی او جامه عمل پوشید، نعمت خدا را سپاس نكرده بلكه كفران نعمت نمود و منكر لطف خدا شد و گفت: "چون مرا گمراه كردی، برای گمراهی آدم و فرزندانش در كمین می نشینم، پس از پیش رو و پشت سرشان و از سمت راست و چپشان به آنان حمله می كنم. بیشتر آنان را سپاسگزار نخواهی یافت."

خدا ابلیس را با خواری و خفت از درگاه خود راند و چون آرزوی او را برآورد، به او فرمود: به راهی كه انتخاب كرده ای وارد شو و در مسیر ناپسندی كه برگزیدی قدم بردار و با بانگ خویش هر كه را توانستی به خود جلب كن، "با سواره نظام و پیاده ات به آنان حمله بَر و در اموال و اولادشان شریك آنها شو و آنها را بفریب و مغرور ساز، به آنان وعده های دروغ بده و آرزوهای طولانی را در مغز آنها جایگزین كن!

ولی این را بدان كه من بین تو و مردمی كه عقیده ای صحیح دارند و بندگان خالصم كه هدفی استوار دارند، راهی باز نمی گذارم و تو نمی توانی بر آنان تسلط یابی، زیرا قلوب آنان از تو روی گردان است و گوششان به حرف تو بدهكار نیست.

اما چون تصمیم گرفته ای كه مردم را گمراه و آنان را منحرف سازی، برای تو حسابی سخت و عقابی سنگین است و من به یقین جهنم را برای تو و همه آنان كه از تو پیروی كرده اند، قرار می دهم.



آدم در بهشت

پس از آنكه خدا ابلیس را عقاب نمود و او را از نعمت خود محروم ساخت، متوجه آدم گردیده او و همسرش را وارد بهشت ساخت و به او وحی كرد كه نعمتی كه به تو عطا كرده ام به خاطر داشته باش، زیرا من تو را به فطرت بدیعی خلق كردم و به اراده خود، تو را مخلوقی تمام عیار نمودم، از روح خود در تو دمیدم و فرشتگان خود را به سجده تو وا داشتم و پرتوی از نور علم خود را به تو افاضه كردم.

ای آدم، ابلیس را به خاطر تو از رحمت خود محروم ساختم و آنگاه كه از فرمان من سرپیچی كرد لعنش كردم. خانه ابدی بهشت است و این منزل جاوید را جایگاه و مكان تو قرار دادم، اگر اطاعت فرمان كردی، پاداشت را نیكو می دهم و در این بهشت تو را تا ابد نگاه می دارم، ولی اگر نافرمانی مرا نمودی تو را از خانه ام اخراج می كنم و با آتش خویش تو را عذاب خواهم كرد، به خاطر بسپار! این ابلیس دشمن تو و همسرت است، از مكر او بر حذر باش تا از بهشت رانده نشوی.

خدا به آدم و همسرش اجازه داد كه در امنیت كامل از خوراكی های بهشت استفاده كنند و آنان را در چیدن هر میوه ای كه میل داشتند آزاد گذاشت و تنها از آنان خواست كه در بین آن همه نعمت، از میوه یك درخت صرف نظر كنند.

برای این كه هیچگونه ابهامی درباره این درخت باقی نماند و در شناسایی آن تردیدی نباشد، خداوند به درخت ممنوع اشاره و آن را مشخص كرد تا هر گونه شبهه كه ممكن است به ذهن آدم و همسرش راه یابد بر طرف گردد و مجدداً به آنان هشدار داد كه اگر به این درخت نزدیك شوید و یا از محصول آن بچینید، در زمره ستمگران قرار می گیرید، و در عوض به آنان وعده داد كه اگر از این درخت ممنوع صرف نظر كردید "وسائل آسایش و تنعم شما فراهم است و در بهشت، گرسنگی، برهنگی، تشنگی و درد برای شما وجود ندارد".

لذا صریحاً به آنان فرمود: "تو و همسرت در بهشت منزل كنید، هر گاه خواستید، با آزادی كامل از محصولات بهشت بخورید ولی به این درخت نزدیك نشوید كه از ستمگران می گردید."

آدم وارد بهشت شد و هر چه مطابق میلش بود مورد استفاده قرار می داد، در میان درختان بهشت گردش و در سایه آنها استراحت می كرد و از گلهای آن می چید و از محصولات بهشت لذت می برد و كام خود را شیرین می كرد و از آبهای گوارای بهشت می نوشید. همسر آدم نیز از این نعمت های بهشتی بهره مند و كامیاب بود و چون آب چشمه سعادت بر آنها جاری بود در كنار هم خوشبخت بودند.



وسوسه های ابلیس

ابلیس از آسایش آدم و همسرش و محرومیت خویش از رحمت خدا و بهشت برین سخت غضبناك بود، لذا تصمیم گرفت كاخ سعادت آدم را واژگون سازد و او را از نعمت های بهشتی محروم گرداند! زیرا به نظرش این آدم بود كه او را از اوج عزت به زیر كشید و از رحمت خدا و خشنودی او محروم ساخت و اكنون كه او از بهشت رانده شده و آدم در كامیابی از نعمت های بهشت بسر می برد، پس باید این شكست را جبران كند و با فریب آدم، او را نیز از این موهبت محروم سازد.

ابلیس برای فریب آدم و همسرش مخفیانه به بهشت راه یافت و با حیله و نیرنگ مشغول صحبت با آدم شد و به او وانمود كرد كه در رفاقت خود با آدم صادق و در پند و اندرز ناصحی مشفق است. ابلیس برای حصول اطمینان آدم هر راهی را پیمود و هر دری را كه می پنداشت امیدی در آن باشد كوبید، مهر و محبت خویش را بر آدم و همسرش عرضه داشت و از راه دلسوزی، ایشان را از زوال نعمتشان ترساند و به آنان گفت: " رمز این كه خدا شما را از میوه این درخت منع كرده این است كه اگر از آن استفاده كنید، فرشته خواهید شد و یا در بهشت جاویدان خواهید بود!"

ابلیس چون دید، آدم و همسرش از رای و مشورت او گریزانند و وسوسه اش در این زن و شوهر موثر نمی افتد، و گوش ایشان به حرف های او بدهكار نیست، برایشان سوگند یاد كرد كه من خیر خواه و امین شما هستم و قصد ضرر و زیان به شما را نداشته و نمی خواهم به شما صدمه ای وارد شود تا بدین ترتیب بر صحت قصد و رای خود تاكید كند.

سپس ابلیس در كار خود افراط و اصرار ورزید و به فریب آدم و همسرش ادامه داد تا به هر طریق بتواند دست آدم و حوا را به میوه ممنوع برساند و ادامه داد: بوی این میوه بسیار مطبوع و طعم آن بی نظیر است و رنگی بسیار زیبا و جالب دارد.

سرانجام مكر و حیله شیطان، آدم و همسرش را فریب داد و كلمات زیبا و وعده های شیرین ابلیس این زن و شوهر را اغوا كرد و عاقبت ایشان از رای او متابعت كردند و خود را به آنچه خدا نهی كرده بود، رساندند.



هبوط آدم علیه السلام

آنگاه كه آدم و همسرش از دستور خدا سرپیچی كردند، خدا نعمت خویش را از آنان گرفت و بهشت را بر آنان تحریم كرد و بر آنان یاد آوری نمود: "مگر من شما را از این درخت منع نكردم و به شما نگفتم: شیطان دشمن آشكار شما است"؟

آدم و همسرش توبه كردند و از كرده خویش پشیمان شدند و گفتند: "بارخدایا! به خویشتن ستم كرده ایم، اگر ما را نیامرزی و بما رحم نكنی ما از زیان كارانیم. خدا دستور داد: پایین بروید، و از بهشت خارج شوید. شما در زمین جایگزین می شوید در حالی كه بعضی با بعضی دیگر دشمن هستید و زمین تا هنگامی معین جایگاه شماست".

خداوند توبه این زن و شوهر را قبول كرد و لغزش آنان را بخشید و این بخشش آنها را امیدوار و خوشحال و چشمشان را روشن ساخت و آرزوی ماندن در بهشت و برخورداری مجدد از نعمت های آن در مغزشان خطور كرد: خدا از این فكر و تمایل ایشان آگاه بود، لذا به آنان دستور داد از بهشت بیرون روید و به آنان هشدار داد كه دشمنی بین شما و ابلیس برای همیشه باقی است. خدا این خبر را به آنان داد تا از مكر و فتنه او بر حذر باشند و اسیر وسوسه و نیرنگ او نشوند. خداوند صریحاً به این زن و شوهر فرمود: "هر دو از بهشت بیرون روید، كه برخی از شما با برخی دیگر دشمنید، اگر هدایتی از من به سوی شما آمد، هر كس هدایت مرا متابعت كرد نه گمراه شود و نه شقی و بدبخت گردد.

خدا ضروریات و نیاز آدم علیه السلام را در نظر گرفت و امیدی در دلش به وجود آورد تا به سوی تداوم زندگی قدم بردارد و در این راه تلاش كند. و به او خبر داد كه روزگار نعمت خالص و آسایش كامل، سپری گشته است. پس از خروج از بهشت و محرومیت از نعمت های آن همواره بر سر دو راهی خواهید بود: راه هدایت و گمراهی، راه ایمان و كفر، طریق فلاح و خسران. هر كس راهی را كه خدا تعیین كرده است؛ پیمود و در راه شریعت و سنت الهی و مسیر مستقیم گام برداشت، نباید از وسوسه شیطان و خدعه او ترس داشته باشد، ولی هر كس از یاد خدا غافل و از راه راست منحرف شد، اسیر سختی و محنت می گردد و در زمره كسانی قرار می گیرد كه سعی آنان در دنیا بی ثمراست در حالی كه فكر می كنند كار شایسته ای انجام می دهند و از نیكوكارانند.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه ناصر خسرو

شنبه 2 آبان 1388   07:27 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،

خسرو پسر حارث، از خاندانهای معروف قریه قبادیان بود. قبادیان ناحیه ای از نواحی تابعه شهر بلخ در کنار یکی از شاخه های رود جیحون بنا شده بود. خسرو در دیوان والی صاحب شغلی بود و از بزرگان به شمار می رفت او دارای دو پسر بود که پسر دوم او همان ناصر خسرو قبادیانی که در سال 382 دیده به جهان گشود. توجه بیش از حد خسرو به دومین پسرشان ناصر حسادت برادر بزرگتر ابوالفتح را برانگیخت حکومت سامانیان برخراسان و مناطق تحت نفوذ والی خراسان ادامه داشت و خسرو که از عمال سامانیان بود به زندگی خوش و مرفه خودش ادامه می داد.

با گذشت زمان ناصر بزرگ تر و پویاتر می شد و پرسش هایی در ذهن او نقش می بست مانند اینکه: چرا همه حرف من را گوش می کنند؟ ولا غیر ... ابوالفتح برادر بزرگ ناصر به مرور زمان دریافت که پدر و مادرشان نیز او را دوست دارند اما برادرشان برتری هایی نیز نسبت به او دارد.

حروف الفاء عربی – فارسی و اعداد ساده کلمات زیبایی فارسی، اشعار بزرگانی چون رودکی، فردوسی، دقیقی، اسامی مناطق مختلف جهان شناخته شده آنروز، اشکال ساده هندسی و دیگر دانستنی های اولیه، کم کم جای خود را در ذهن آماده ناصر باز می کردند. ناصر در بلخ علاوه بر تکمیل معلومات خود در حساب و هندسه، با علومی چون نجوم، طب، و تا حدودی فلسفه آشنا شد و در حالی که هنوز به 20 سالگی نرسیده بود آماده بازگشتن به قبادیان (زادگاهش) شد

در این هنگام ناصر به درس های متعددی می پرداخت و خود را تا حدودی بی نیاز از حضور مداوم در محضر اساتید معینی می دانست زیرا اصولا در این فکر نبود که به عنوان یک دانشمند یا طبیب یا منجم و یا کاتب و غیره شناخته شود بلکه هدف بازگشتن به زادگاهش قبادیان بود ورود حکیم مزبور که سالم ابوعقار نام داشت برای چند روزی در زندگی تکراری ناصر جوان، تنوعی ایجاد کرد. این دیدار باعث ادامه تحصیل ناصر نزد امام موفق نیشابوری شد.

در مکتب خودسازی


امام موفق نیشابوری، ازنام آوران عرصه تدریس علوم بود و علاوه بر تدریس علوم می کوشید دانش آموختگان مکتبش را به سوی تقوا، خود سازی و عرفان رهنمون باشد. بی گمان، داشتن پدری سرشناس و ثروتمند و همچنین بی نیازی او به وی فرصت می داد تا آنچه را تصور می کند، به زبان آورد و از بیان نظریاتش، هر چند مخالف نظر بزرگان باشد، ترسی نداشته باشد.

ناصر در چنین شرایطی به تحصیل ادامه می داد اما همچنان روحیه رفاه طلبی و ..... در او وجود داشت و این مسئله باعث گشته بود تا وی را از تفکر در عمق مسائل و جدی گرفتن برخی مفاهیم عقلانی و فلسفی باز دارد.

استاد با خواندن شعری از رودکی به تشریح مطالب آن پرداخت اما ناصر مطالب را جالب نمی دانست و پس از پایان بحث شاگردان شروع به سوال نمودند ناصر در این هنگام گفت استاد شما آیا لباس های زمستان وتابستان تان را می سوزانید . استاد گفت این چه ربطی به درس داده شده دارد البته که نه ناصر گفت پس رودکی این دنیا را با دنیای آخرت مقایسه می کند چرا نباید پوشید چرا نباید خورد بخاطر اینکه در آن دنیا نیاز به پوشیدن و خوردن نیست در صورتیکه ماهیت این دو کاملا با هم متفاوت است . شاگردان همه با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند سوالاتی از این قبیل باعث گشت که استاد ناصر را از ادامه حضور در این کلاس ها محروم کند ناصر بادلی آزرده ولی با کوله باری از دانش به زادگاهش یعنی قبادیان بازگشت

در مجلس سلطان غزنوی


ناصر به زادگاهش بازگشت و در مجلس ضیافتی که به مناسبت او برگزار شده بود، از معلومات و سایر عقایدش سخن می گفت

او مرتبا به این نکته اشاره می کرد که به علوم دنی و علوم مذهبی علاقه ای ندارد. برهمین اساس صبحت ها بر این محور دور می زد یکی از حضار گفت خدا که خسیس نیست

همه گفتند البته که نه او دوباره ادامه داد پس خداوند قسمت کوچکی از بهشت را به من خواهد داد و من به آن راضی هستم زیرا که خداوند خسیس نیست و بعد از چند لحظه ناصر شروع به خواندن اشعارش می کند

خدایا عرض و طول عالمت را توانی در دل موری کشیدن

نه وسعت در درون مور آری نه از عالم سر موئی بریدن

نهال فتنه ها در دل ها تو کاشتی در آغاز خلایق آفریدن

تو در روز ازل آغاز کردی عقوبت در ابد بایست دیدن

تو گر خلقت نمودی بهر طاعت چرا بایست شیطان آفریدن

سخن بسیار باشد جرائتم نیست نفس از ترس نتوان کشیدن

ندانم در قیامت کار چون است!؟ چو در پای حساب خود رسیدن

کمتر از دو هفته ناصر به خدمت سلطان زمان خویش در آمد. و سعی می کرد با گفتن اشعاری در مدح به شهرت بیشتری دست یابد تصور او این بود چرا وقتی می توان با گذاشتن کلمات کنار یکدیگر به چنان ثروت و شهرتی دست پیدا کرد. چرا از این آسایش دست کشید.

ناصر خسرو، از زمره شعرای جوان به حساب می آمد و زندگی نسبتا مرفه ای را پشت سر می گذاشت در سال 425 ه ق، در حالیکه ناصر برای برخی امور در مرو ساکن بود خبر رسید که پدرش بیمار است ناصر با وجود مشغله بسیار به قبادیان رفت و حال پدر را وخیم دید بعد از چند روز ورود ناصر به قبادیان خسرو زندگی را به درود گفت.در مراسم تشیع جنازه پدر بود که اشعاری از کسائی سروده شده خوانده شد و این ابیات تاثیری شگرف بر روحیه ناصر به جای گذاشت و پیوسته به دنبال کسائی و اطلاعاتی درباره او بود

جنازه تو ندانم کدام حادثه بود که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح

از آب دیده چو طوفان نوح شد همه شهر جنازه تو بر آن آب همچو کشتی نوح

ذهن ناصر انباشته از سوالاتی بود که جوابی برای آنها نمی یافت به همین جهت تصمیم گرفت به هندوستان برود پس از چندی ناصر راهی این دیار گشت اما در طی این مدت تغییر سلسله حکومتی صورت گرفت و سلاجقه قدرت را به دست گرفتند ناصر پس از باز گشتن از هندوستان به خدمت سلطان سلاجقه درآمد. با بازگشتن دوباره ناصر به مرو دوباره حس خفته و یا نیمه بیدار پیشین مجددا در وی زنده شد در این ایام ناصر باز به یاد اشعار و افکار کسائی افتاد و مرتب این شعر را به یاد می آورد

جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم بخواهم سوختن دانم که هم آنجا به پیمودم

به مدحت کردن مخلوق روح خویش فرسودم نکوهش را سزا دارم که جز مخلوق نستودم!!

این نغمه ها مانند بتکی بود که بر روح و جان ناصر فرود می آمد و مانع از آن می شد که بتواند سلاجقه را مدح کند. ناصر هر چه بیشتر تلاش می کرد که سلطان سلاجقه را مدح کند کمتر نتیجه می گرفت

سوالاتی که در ذهن ناصر موج می زد برای لحظه ای ناصر را آرام نمی گذاشت او مرتبا به خاطر این حالات روحی در تب وتاب بود و جوانی برای حس درونی خویش نداشت. ناصر همه چیز داشت زن، فرزند، شغل مناسب و دیوانی و ثروت اما چه چیز سبب پریشان حالی او گشته بود

هیچ پاسخی برای این حالات نمی یافت سرانجام برای فراموش کردن اندوه و پریشانی خودش به جام شراب پناه آورد و مرتب برای اینکه در عالم هوشیاری نباشدپیاله های شراب را خالی و پر می کرد در یکی از همان روزها که ناصر در تلاطم بود پیاله شراب را نوشید و به خواب عمیقی فرو رفت. در عالم خواب رویاهای بسیار از هند، مرو .... دید و مردی نورانی که خطاب به او گفت ای فرزند خسرو تا کی از این شراب می نوشی. شرابی که عقل آدمی را زایل می کند بدان که اگر بهوش باشی بسیار بهتر است

صاحب صدا برای چند بار این جمله را که بدان که اگر بهوش باشی بهتر است تکرار کرد. ناصر سرش را به اطراف می چرخاند تا صاحب صدا را ببیند اما کسی را نمی دید مرتب جملات مرد تکرار می شد و بالاخره ناصر پیرمردی که چهر ه ای نورانی داشت می دید که در برابرش ایستاده و به قبله اشاره می کند

با دیدن این خواب ناصر تصمیم به سفر حج گرفت و استعفای خود را از منصب دیوانی برای سلطان سلاجقه فرستاد و به همراه برادر کوچکترش ابوسعید عازم سفر حج گشت کاروان ناصر به نیشابور رسید شهری که در آن ناصر به تحصیل علم نزد امام موفق نیشابوری مشغول گشته بود پس از ورود به شهر به نزد امام موفق نیشابوری رسید و باهم به همراه قومس ترک کرد. مسیر کاروان از شهر بسطام می گذشت امام از ناصر سوال کرد که آیا شیخ با یزید بسطامی که تربتش در بسطام است می شناسی. پاسخ ناصر منفی بود امام گفت کم لطفی است که کسی در بیابانی چنین وسیع باشد و آن جمله عمیقش را فرایاد نیاورد، که گفته است به صحرا شدم – عشق باریده بود و زمین تر شد، چنانچه پای بر برف فرو شود به عشق فرو می شد ناصر به تربت شیخ بایزید بسطامی رسیده بود بارش باران ناصر را به یاد جمله به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شد، چنانچه پای بر برف فرو شود به عشق فروشد افتاد در این لحظات بود که حتی صدای رشد گیاهان را می شنید بی اراده این آیه قرآن را به یاد آورد که مگر آوای رشد نباتات صدای تسبیحان نیست. کاروان ناصری به سمت ری براه افتاد در این دیار نیز به دنبال شناسائی علمای مشهور بود تا بالاخره به دانشمندی به نام ابوالفضل خلیفه بن علی الفیلسوف برخورد و رابطه خوبی با او پیدا کرد.

بیت الله الحرام

بالاخره منازل مختلف بین راه طی و کوههای شهر مکه از دور نمایان شدند. ناصر وجودش مالامال از شوق و زیارت و شهد وصال به خانه خدا بود. کوه و سنگ صحرا با او سخن می گفت آنچه می دید بیشتر شوق بود و حال. ناصر زبان عربی را به راحتی و صفاحت صحبت می کرد و می توانست با سکنه محلی مکه ارتباطی فرهنگی داشته باشد، همه جا زیبا و آشنا به نظر می رسید. محلات مختلف شهر را شناسائی می کرد. نامها را یادداشت می نمود، ابعاد و مشخصات کامل هر مکانی را شخصا اندازه گیری و بازبینی می کرد و همچنون غواصی که به دریائی از درهای قیمتی دسترسی پیدا کرده باشد، از هر گوشه ای توشه ای برای یادداشتهای خود بر می داشت وروحش به رقص می آمد.

دلش از شوق می تپید، احساس می کرد که قلبش منبسط شده و در پهنای گیتی همچون ستاره ها و کواکب به گرد محوری ناشناخته می گردد. احساس می کرد که باید به طور یقین در ورای این ظاهر آرام و متین عبارات، باطنی عمیق ومفاهیمی سازنده و اشاراتی حیات بخش باشد، نمی توانست بپذیرد که کسی مانند او یا مسلمانان هند یا چین و ما چین و دیگر سرزمین های دور مجبور باشد حداقل یک بار در عمرشان به حج بیاید که چند روزی را در آنجا بماند و یک حیوان قربانی کند و برود! او قربانی کردن را اصلا درک نمی کرد، طواف گرد یک اتاق ساده ظاهرا بیهوده می پنداشت. جمع کردن ریگ های بیابان حجاز و پرتاب کردن، سوی سه دیواره کوتاه را عملی شبیه به بازی کودکان می پنداشت و وقتی عصبانیت و حتی قهر و فحاشی بعضی حجاج را در مورد سنگ انداختن بسوی جمره ها را می دید که چگونه به شیطان لعین فحش می دهند، سخت بر می آشفت و می خواست فریاد بزند که ای حاجی ها .... این دیواره ها چه گناهی کرده اند؟ مگر این ها خود شیطان هستند که اینگونه با بغض و غضب به سوی آنها سنگ، ریگ و حتی آب دهان پرتاب می کنید؟

اولین ملاقات

رمضان سال 440 فرا رسید، ناصر و همراهان، برای آنکه بتوانند از فیوضات ماه رمضان بهره ببرند تصمیم گرفتند که تمامی آن ماه را در دارالخلافه مصر بمانند.

ناصر مشغول خرید بود که به طور اتفاقی متوجه حضور مردی متوسط القامه، میانسال، موقر و مودب شد که از فروشنده مرکب مخصوص طلب می کرد. ناصر حدس می زد که مرد دبیر خلیفه می باشد و سعی می کرد با مرد ارتباط برقرار کند تا به این وسیله به دستگاه خلافت راه پیدا کند. جنید از ناصر پرسید اهل کجا هستید ناصر گفت: خراسانی جنید گفت مرکب برای چه می خرید؟ ناصر گفت مردی ادب دوست و دبیر پیشه ام . به سفر حج رفته و خاطراتم را می نگارم. سوال و پاسخ و صبحبت با جنید ادامه داشت. ناصر مرکبی خرید اما مرد به فروشنده گفت که مرکب را عوض کند واز نوع مرغوب به ناصر دهد. جنید ناصر را پیش از ظهر به دیوان خلافت دعوت کرد. ناصر با خوشحالی تمام تعظیمی کرد و آنجا را ترک نمود. در حالیکه در دلش دریچه ای نورانی به سوی آینده و در دستش مرکبی خوشبو که نخستین هدیه خلافت فاطمی بود، قرار داشت ناصر نمی دانست چندی بعد بر اثر این برخورد ساده آنچنان دگرگونی عظیمی در زندگی اش ایجاد می شود که ظاهر زندگی اش سیاه و باطن و درونش عاشقانه خواهد بود. ناصر به دیدار جنید رفت صحبت آنها بحث درباره ظاهر و باطن پیش آمد. بحثی که در ابتدا برای ناصر چندان جالب نوبد و ذهن ناصر را به خود مشغول داشته بود جنید معتقد بود که آنها اهل باطن هستند و به عمق مساله اسلام واجرای احکام آنان می پردازند

ناصر بعد از افکار پریشان و پیچیده به خانه رفت و بدون گفتن سخنی به خواب رفت خوابی که هم عبادت بود وهم رویا. ناصر خواب خودش والموید را می دید. چند روزی از آن دیدار و خواب گذشت و ناصر برای بار دوم به دیدار جنید رفت اشتیاق ناصر به دیدار الموید انصافا وصف ناشدنی بود حالتی که به راستی از مرد چهل ساله چون او بعید به نظر می رسید.

ناصر هزاران حرف داشت وصدها سوال ولی چشمانش به صورت الموید خیره شده و منتظر حرفی از سوی او بود.شاید جنید و الموید هم این التهاب درونی و شوق ویژه را احساس کرده بودند زیرا آنها هم سکوت کردند و با این سکوت، فریاد درونی ناصر بلندتر و چشمان جستجو گرش پژوهنده تر شد. چرا هیچکس حرفی نمی زد؟



نگاههای موید بر چشمان، بلکه بر قلب ناصر سنگینی می کرد، و همانند نوجوانی که برای نخستین بار جرقه های عشق مجازی را در چهره زیبای معشوقی ببیند و تاب نگاههای دوباره را نداشته باشد او نیز سر بزیر افکند و در میان هزاران واژه، به دنبال زیباترین واژه می گشت تا به این طریق استادش را به عمق احساس خود واردات قلبی اش رهنمون گردد موید ناصر را با آئین و لباس خاصی به مرکز دارالخلافه برد و در آنجا موید به ناصر گفت: پس اکنون ای ناصر بن خسرو، آگاه باش که می خواهیم رموز راستین دین حق و مرام و مکتب نجات بخش خویش را با تو در میان گذاریم.

اما باید متعهد شوی که آنچه می شنوی برای کسی نگویی. ناصر گفت من هنوز نمی دانم که آنچه را خواهید فرمود حتما می پذیرم یا خیر اما تعهد می کنم که از این پس هر چه به من می فرمائید امانت الهی بدانم و به احدی چیزی نگویم

موید از اینکه ناصر، حتی در آن شرایط خاص هم جانب احتیاط را از دست نداد و تعهد خود را مشروط به قبول منطقی و عقلانی مطالب کرد، بسیار خوشحال شد و گفت اکنون مقدمات مسائل را از فرزند دینی ام یوسف خواهی آموخت. من شما را برای افطار از امشب به مدت 3 شب دعوت می کنم و روز چهارم در حجره جنید منتظر من خواهید بود.

ناصر بعد از آموزش سه روزه بالاخره تصمیم گرفت روز چهارم به نزد جنید برود. ناصر به اتفاق الموید به درون قصر خلافت می رفتند. آنان می رفتند تا مراسم مخصوص تشرف را انجام دهند، می رفتند تا نام ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی را در زمره فاطمیون ثبت نمایند و برخی از اسرار درون گروهی خود را به او آموزش دهند.

حاجیان آمدند با تعظیم شاکر از رحمت خدای کریم

آمده سوی مکه از عرفات زده لبیک عمره از تعظیم

خسته از محنت و بلای مجاز رسته از دوزخ و عذاب الیم

یافته حج و عمره کرده تمام پای کردم برون زحد گلیم

مرمرا در این قافله بود دوستی مخلص و عزیز و کریم

گفتم او را بگوی چون رستی زین سفر کردن به رنج و به بیم؟

تا ز تو بازمانده ایم جاوید فکرتم را ندانست ندیم

شاد گشتم بدانچه حج کردی چون تو کس نیست اندرین اقلیم

باز گو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار، حریم

چون همی خواستی گرفت احرام چه نیت کردی اندر آن تحریم؟

جمله برخود حرام کرده بدی هر چه مادون کردگار کریم؟

گفت نی، گفتمش زدی لبیک از سر علم و از سر تکریم؟

می شنیدی ندای حق و جواب بازداری چنانچه داد کلیم؟

گفت نی، گفتمش چو در عرفات ایستادی و یافتی تقدیم

عارف حق شدی و منکر خویش؟ به تو از معرفت رسید نسیم؟

گفت نی، گفتمش چو می رفتی در حرم همچو اهل کهف و رقیم

ایمن از شر نفس خود بودی؟ در غم حرقت و عذاب حجیم ؟

گفت نی، گفتمش چو سنگ جمار همی انداختی به دیو رحیم

از خود انداختی برون یکسو همه عادات و فعلهای ذمیم ؟

گفت نی، گفتمش چو می کشتی گوسپند از پی اسیر و یتیم

قرب حق دیدی اول و کردی قتل و قربان نفس دون لئیم؟

گفت نی، گفتمش چو گشتی تو مطلع بر مقام ابراهیم

کردی از صدق و اعتقاد و یقین خویشی خویش را به حق تسلیم؟

گفت نی، گفتمش به وقت طواف که دویدی به هر وله چو ظلیم

گفتمش چو کردی سعی از صفا سوی مروه بر تقسیم

دیدی اندر صفای خود، کوئین شد دلت فارغ از حجیم و نعیم؟

گفت نی، گفتمش چو گشتی باز مانده از هجر کعبه دل به دونیم

کردی آنجا به گور مر خود را همچنانی کنون که گشته رمیم؟

گفتم ای دوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو، مقیم

رفته و مکه دیده آمده باز محنت بادیه خریده به سیم

گر تو خواهی که حج کنی پس از این این چنین کن که کردمت تعلیم

ناصر پس از باز گذشت به وطن مورد هجوم علما... قرار گرفت. اطرافیان ناصر تلاش بسیار کردنند تا او را از عقایدش منحرف سازند ولیکن به نتیجه ای نرسیدند و ناصر پس از آنکه در بحث با علما و شعرای خراسان به نتیجه نرسید چنین سرود.



ای شعر فروشان خراسان بشناسید این ژرف سخنهای مر اگر شعرائید

بر حکمت مسیری ز چه پائید چو از حرص فتنه غزل و عاشق مدح امرائید

یکی نشود حکمت، مر طبع شما را تا پر طمع مال شما پشت دو تائید

آب ار بشودتان به طمع باک ندارید مانند ستوران پس آب و گیائید

دلتان خوش کرده است دروغی که بگویند این بیهوده گویان، که شما از فضلائید

گر راست بخواهید چو امروز فقیهان در خلق گرائید شما اهل شنائید

خواهم که بدانم که مرین بی خردان را طاعت ز چه معنی و زبهر چه سرائید

زین بیش شما را سوی من نیست خطائی هر چند شما بی خردان اهل خطائید

این ظلم به دستوری از بهر چه باید؟ چون مال ز یکدیگر بس خود بربائید

از حکم الهی به چنین فعل بد اندیش اندر خور حسدند و شما اهل قفائید

هرگز نکنید و ندهید از حسد و مکر نه آنچه بگوئید، نه هر چ آن بنمائید

اندر طلب حکم و قضا بر در سلطان مانند عصا مانده شب و روز بیائید

فوج علما فرقه اولاد رسولند و امروز شما دشمن و ضد علمائید

میراث رسولست بفرزندش از و علم زین قول که او گفت، شما جمله کجائید؟

گر روی بتانم ز شما شاید ازیراک بی روی و ستمگاره، و، باروی و ریائید

گوئید که بدها، هم برخواست خدایست جز کفر نگوئید چو اعدادی خدائید

گوئید که تو حجت فرزند رسولی زین درد همه ساله برنجید و بلائید

چون محبت گویم بترازوی من اندر گر پنج هزارید پشیزی نگرائید

رفیقی من در این منزل ندیدم حقیقت دوستی یکدل ندیدم

ازین مشتی رفیقان ریائی بریدن بهتر است از آشنائی

*******

خدا داند که این نوباوه بکر است زمن زاد است و او را دایه فکر است

خداوندا مرا توفیق دادی در معنی برویم برگشادی

برین بیغ دلم از ابر رحمت فرو باریده ای باران حکمت

پس از گرایش ناصر به مذهب فاطمی به مدت پانزده سال در دره یمگان در تبعید به سر می برد تا اینکه 481 هجری رفته رفته نیروی ناصر به تحلیل می رفت ناصر به خوبی می دانست هدف از خلقت، کمال انسان است و پختگی افکار و اعمال هر شخص نشانه رسیدن به آن کمال می باشد. پس همچون سبب، گردو و .... یاهر میوه دیگری که در طبیعت پس از رسیدن ، محکوم به جدائی از شاخه خویش و افتادن بر خاک می باشد. او نیز زمان غلطیدن برخاک را نزدیک می دید.

درصبح روز گرم، دره یمگان شاهد تشیع جنازه مردی بود که حاضر شد هر مشکلی را به جان بخرد اما از عقیده اش نگذرد

خجسته ماه و مهر و تیر و کیوان که دائم بر فلک هستند گردان

همیشه زنده اند و فارغ از مرگ بدین ایوان مینا ساخته برگ

زهی بدبخت و سرگردان که مائیم مرگ و زندگی اندر بلائیم

برای کیش و آئین و سرورش همه ساله کشیم این رنج و تشویش

بلای مرگ واندوه قیامت چو چنبر کرد ما را، سرو قامت

کجا رفتند آن یاران دمسار بما نامد از آن یاران خبر باز

نیامد باز خود زان رفتگان کس نشد بیدار خنود زان خفتگان کس

پریدند و قفس برهم شکستند ز بیم مرگ و دست غصه رستن

چو دام خاک را دارند با خاک سوی پاک رفتند آنگهی پاک


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه فاضل خان ( شاعر)

شنبه 2 آبان 1388   07:26 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،

میرزا محمد از طایفه بایندر ترکمان، روز چهاردهم ذیحجهً سال 1198 ه. ق. در گروس به دنیا آمد. در شانزده سالگی یتیم ماند و به عسرت بزرگ شد. چندی پس از مرگ پدر، به عراق و جاهای دیگر سفر کرد و خط و انشایی فراهم آورد. پس به تهران آمد و به وسیله فتحعلی خان صبا به دربار راه یافت و جزو غلامان خاص درآمد و به فرمان شاه تحت نظر و تربیت صبا مشغول تحصیل شد؛ و در پنج سال چنان معلوماتی از علوم زمان بدست آورد که شاه چون فضایل او را دید لقب " فاضل خان " به او داد و به سمت جارچی باشی، یعنی رئیس و سرکرده منادیان دربار، منصوب شد. او چند سال جزو منشیان مخصوص شاه کار می کرد و در سفر و حضر ملتزم رکاب بود و چون بیانی خوب داشت، قصایدی را که فتحعلی خان ملک الشعراء و دیگران در مدح شاه می سرودند حفظ و رعایت می کرد و بدین مناسبت تخلص شعری خود را نیز " راوی " قرار داد.

در روز آدینه، 24 رجب سال 1244 ه. ق. ( 30 ژانویه 1829 م) واقعه ناگوار قتل گریبایدوف، سفیر روس در تهران پیش آمد، و هفت ماه بعد شاهزاده خسرومیرزا، یکی از پسران کهتر عباس میرزا نایب السلطنه، با هیئتی برای عذرخواهی مامور دربار روسیه شد. فاضل خان هم جزو این هیئت بود.

هیئت نمایندگی خسرو میرزا در راه قفقاز به پوشکین، شاعر نامی روس، برخورد که با آرتش ژنرال پاسکویچ به میدان جنگ با عثمانی می رفت.

پوشکین شرح این ملاقات را در سفرنامه ارز روم چنین آورده است:

« عجله داشتم که هر چه زودتر به تفلیس برسم...... منتظر شاهزاده ایران بودند. در نزدیکی ده کازبیک (قاضی بیگ) با چند دستگاه کالسکه برخوردیم و راه چون تنگ بود، بند آمد. در آن میان که وسائطه نقلیه از کنار هم رد میشدند، افسر نگهبان به ما گفت که وی شاعر دربار ایران را بدرقه می کند و به خواهش من مرا به فاضل خان معرفی کرد. به کمک مترجم خواستم به تعارفات پر آب و تاب شرقی بپردازم. اما چقدر شرمنده شدم وقتی که فاضل خان شیرینکاری نابجای مرا با فروتنی ساده و مودبانه ای پاسخ داد و اظهار امیدواری کرد که باز در پترسبورگ مرا ببیند و تاسف خورد که آشنایی ما طولانی نبود. ناچار شدم این لحن شوخی پر افاده خود را عوض کرده، با عبارات معموله اروپایی با او سخن گویم. این پیش آمد باید برای ما روسها درس عبرتی باشد که شوخی و مسخرگی را کنار بگذاریم و من خود از این پس درباره کسی از روی کلاه پوستی و سر انگشتان خضاب کرده اش قضاوت نخواهم کرد.»

فاضل خان زمانی هم به وزارت همدان منصوب گشت، و چون در آنجا وامدار شد و به وی سخت گذشت به تهران بازگشت و دوباره جزو منشیان مخصوص درآمد. در زمان سلطنت محمد شاه هم چندی به همین سمت باقی بود تا عزلت گزید و « از حضرت سلطان راتبه یافت » و سر انجام در سال 1253 یا 1254 ه. ق. بر اثر بیماری شدید چند ماهه در تهران درگذشت.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زندگینامه سعدی

شنبه 2 آبان 1388   07:25 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،

شمایل تو بدیدم نه عـقـل ماند نه هـوشم
که من قـرار ندارم کـه دیده از تو بـپوشم
سـخـن چه فایده گـفـتن چـو پـند می نوشد
کـه گـر مراد نـیابم به قـدر وسع بکـوشم
به هـوش بدم از اول کـه دل به کـس نسپارم
مگـر تو روی بـپوشی و فـتـنه بازگـشایی
مرا مگـوی سعـدی طریق عـشق رهـا کن
به راه بادیه رفـتن به از نشستن باطل














ابو محـمد مشرف الدین ( شرف الدین ) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدین شیرازی، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمین بی شک یکی از بزرگـترین شاعـران ایران است کـه بـعـد از فردوسی آسمان ادب فارسی را به نور خـیره کنندهً خـود روشن ساخـت. این روشنی با چـنان نیرویی هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـیر آن کـاسته نشده و این اثـر پارسی هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتدای زندگـیش اطـلاعی در دست نـیست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسیعـی اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـری در شهـر شیراز در خـاندانی کـه هـمه از عالمان دین بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبی و شرعـی را در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحـصیلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهـر به تحـصیل پـرداخت.

مرا در نظامیه آواز بود شب و روز تـلقـین و تکـرار بود

بعـد از این سفـر سعـدی به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در این ابـیات مشخص است :

بسر بردم ایام با هـر کسی
ز هـر خرمنی خوشه ای یافتم
در اقصای عـالم بگـشتم بسی
تمتع به هـر گوشه ای یافتم


سفـری کـه سعـدی در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شیراز پایان گـرفت و از آن پس زندگـی را به آزادگـی و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـید. سـعـدی عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تالیفات رسالات مختـلف و وعـظ می گـذراند. در این دوره یکـبار نـیز سفری به مکـه کرد و از راه تـبریز به شیراز بازگـشت. نکـته مهـم در زندگی سعـدی این است که در زمان زندگـیش شهـرت و اعـتبار خاصی گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه یکی از آنهـا بنام سیف الدین محـمد فرغـانی، چـنان شیفـته آثـار سعـدی بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندین غـزل او چـند قصیده هـم در مدح او ساخته و برای او فرستاده که یکی از نمونه های آن در اینجا است :

چـنان دان که زیره به کرمان فرستم
به جـای سخن گـر به تو جـان فرستم


سعـدی هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار می گـرانید و عـمر پـربار خـود را بدین گـونه سپـری می کـرد اما این بزرگ هـمواره سعـی و تلاش خـود را کافـی ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان می گـوید :

یک شب تاًمل ایام گـشته می کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف می خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات را مناسب حال خـود یافتم

چـون نگـه می کنم نمانده بسی
مگـر این پـنج روزه در یابی
کوس رحـلت زدند و بار نساخت
هـردم از عـمر می رود نفسی
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت


به تصریح خـود شاعـر این ابـیات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـی وی، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـیت زیر که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاریخ تالیف کـتاب آمده است :

ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود
حوالت با خدا کردیم و رفـتیم
در این مدت که ما را وقـت خـوش بود
مراد ما نصیحت بود گـفتـیم


سعـدی هـم در شعـر و هـم در نـثر سخـن فارسی را به کمال رسانده است و از میان آثـار منظوم او، گـذشته از غـزلیات و قصائد مثـنوی مشهـوری که به سعـدی نامه و بوستان شهـرت دارد، این منظومه در اخـلاق و تربـیت و وعـظ است و در ده باب تـنظیم شده است : 1 - عـدل 2 - احـسان 3 - عـشق - 4 - تواضع 5 - رضا 6 - ذکـر 7 - تربـیت 8 - شکـر 9 - توبه 10 - مناجات و ختم کتاب.

مهـمترین اثـر سعـدی در نثـر، کتاب گـلستان است که دارای یک دیباچـه و هـشت باب است : سیرت پادشاهـان، اخلاق درویشان، فضیلت و قناعـت، فواید خـاموشی، عـشق و جـوانی، ضعـف و پـیری، تاًثـیر تربـیت و آداب صحـبت.

فوت سعـدی : وفات سعـدی را در ماًخـذ گـوناگـون به سال های " 694 - 695 " و " 690 - 691 " نوشته اند.

سـر آن ندارد امشب، کـه برآید آفتابی
چـه خیال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابی
به چـه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من بر می آمد
بزه کردی و نکـردند، موًذنان ثـوابی
نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتی بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابی
نفـحات صبح دانی، ز چـه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند، کـه برافکـند نـقابی
سرم از خدای خـواهـد، که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآید
مگـسی کـجا تواند، که بـیفکـند عـقابی؟
نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاری
تو بدست خـویش فرمای، اگـر کنی عـذابی
دل هـمچـو سنگـت ای دوست، به آب چـشم سعـدی
عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسیابی
برو ای گـدای مسکین و دری دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتی و نیامدت جـوابی


نوشته شده توسط : فرشید احمدی