تبلیغات
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
زنال

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

مختصری از زندگینامه شهید چمران

شنبه 2 آبان 1388   06:56 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،آسمانی ،

بِسْمِ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحیمِ

من‏المؤمنین‏رجال‏صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی‏نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا.

«قرآن كریم- الاحزاب آیه23»

سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏ای كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، ‌از شیر بیشة نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت كافران بسیار سخت بلكه محال است.

سخن گفتن از شهید دكتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مكتب علی(ع)، این مالك‏اشتر جنوب لبنان و حمزة كربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتی نمی‏توان یكی از ابعاد وجودی او را آنگونه كه هست، توصیف كرد و نبایست انتظار داشت كه بتوانیم تصویر كاملی در این مختصر از او ترسیم نمایئم، كه مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این كلمات مادی و معیارهای خاكی نمی‏شود توصیف نمود و سنجید.

این مروری است گذرا و سریع، بر حیات كوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداكاری شهید دكتر مصطفی چمران.

تـولد:

دكتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولك متولد شد.

تحصیـلات:

وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشكده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشتة الكترومكانیك فارغ‏التحصیل شد و یك‏سال به تدریس در دانشكدة‌ فنی پرداخت.

وی در همة دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریكا اعزام شد و پس از تحقیقات‏علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه كالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریكا –بركلی- با ممتازترین درجة علمی موفق به اخذ دكترای الكترونیك و فیزیك پلاسما گردید.


فعـالیت‏های اجتماعی:

از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‏الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شركت می‏كرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دكتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏نفت شركت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت‏ملی ایران در كشمكش‏های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از كودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حكومت دكتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‏ترین مبارزه‏ها و مسئولیت‏های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناك‏ترین مأموریت‏ها را در سخت‏‏ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.

در امریكا، با همكاری بعضی از دوستانش، برای اولین‏بار انجمن اسلامی دانشجویان امریكا را پایه‏ریزی كرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در كالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در امریكا به شمار می‏رفت كه به دلیل این فعالیت‏ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‏شود. پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سركوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام‏خمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‏ساز می‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب می‏كند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‏فكر، رهسپار مصر می‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترین دوره‏های چریكی و جنگ‏های پارتیزانی را می‏آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‏شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریكی مبارزان ایرانی به عهدة او گذارده می‏شود.

به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‏گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده كرد كه جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقة مسلمین می‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت كه جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است كه نمی‏توان به راحتی با آن مقابله كرد و با تأسف تأكید می‏كند كه مات هنوز نمی‏دانیم كه بیشتر این تحریكات از ناحیة دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‏دهد كه در مصر نظرات خود را بیان كنند.

در لبنـان:

بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریكی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‏كند و لذا دكتر چمران رهسپار لبنان می‏شود تا چنین پایگاهی را تأسیس كند.

او به كمك امام موسی‏صدر، رهبر شیعیان لبنان، حركت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مبانی اسلامی پی‏ریزی نموده كه در میان توطئه‏ها و دشمنی‏های چپ و راست، با تكیه بر ایمان به خدا و با اسلحة شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‏كند و علی‏گونه در معركه‏های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‏رود و در طوفان‏های سهمناك سرنوشت، حسین‏وار به استقبال شهادت می‏تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستم‏گران روزگار، صهیونیزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرایان «فالانژ»، به اهتزاز درمی‏آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‏های بلند كوه‏های جبل‏عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانی‏ها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاك شهدای لبنان، بر كف خیابان‏های داغ و بر دامنة كوه‏های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران:

دكتر چمران با پیروزی شكوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‏گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‏گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‏پردازد و همة تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‏های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‏كند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‏اندازد تا سریع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله كردستان را فیصله دهد تا اینكه بالاخره در قضیة فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان و ارادة آهینن و شجاعت و فداكاری او بر همگان ثابت می‏گردد.

در كردستـان:

در آن شب مخوف پاوه، همة امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شكسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اكثریت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همة شهر و تمام پستی و بلندی‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزدیك‏تر می‏شد. باران گلوله می‏بارید و می‏رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دكتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناك را با پیروزی به صبح امید متصل كند و جان پاسداران باقی‏مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‏زده را از سقوط حتمی برهاند.

آنگاه فرمان انقلابی امام‏خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهدة دكتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت درآمدند و همة تجارب انقلابی، ایمان، فداكاری، شجاعت،‌قدرت رهبری و برنامه‏ریزی دكتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‏ترین مظاهر انقلابی و شكوهمندترین قهرمانی‏ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژیك كردستان به تصرف نیروهای انقلاب اسلامی درآمد و كردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان كرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند.

وزارت دفـاع:

دكتر چمران بعد از این پیروزی بی‏نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام‏خمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید.

در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یك نظام طاغوتی، به یك سلسله برنامه‏های وسیع بنیادی دست زد كه پاك‏سازی ارتش و پیاده كردن برنامه‏های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید كه پاسدار انقلاب و امنیت استقلال كشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سرمنزل مقصود برساند.

مجلـس:

دكتر مصطفی چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش،‌ حداكثر سعی و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشتة ‌ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یكی از نیایش‏های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شكر می‏گوید: «خدایا، مردم آنقدر به من محبت كرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‏اند كه به راستی خجلم و آنقدر خود را كوچك می‏بینم كه نمی‏توانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایستة این همه مهر و محبت باشم.»

وی سپس به نمایندگی رهبر كبیر انقلاب اسلامی در شورایعالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه كند.

در خوزستـان:

گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‏های نامنظم را در اهواز تشكیل داد. این گروه كم‏كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها كسانی كه از نزدیك شاهد ماجراهای تلخ و شیرین،‌ پیروزی‏ها و شكست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ایثارگری‏های آنان بودند، به گوشه‏ای از این خدمات كه دكترچمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند.

ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگ‏های نامنظم یكی از این برنامه‏ها بود كه به كمك آن، جاده‏های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏های آب در كنار رود كارون و احداث یك كانال به طول حدود بیست كیلومتر و عرض یك متر در مدتی حدود یك‏ماه، آب كارون را به طرف تانك‏های دشمن روانه ساخت، به طوری كه آنها مجبور شدند چند كیلومتر عقب‏نشینی كنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فكر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند.

یكی از كارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده این حركت و شیوة جنگ مردمی و هماهنگی كامل بین نیروهای موجود، تاكتیك تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی كه ابرقدرت‏ها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین‏بار نیروهایی بین دویست تا یك‏هزار نفر را سازماندهی كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‏ها مقاومت كنند.

محرم ماه شهادت و پیروزی سوسنگرد:

پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا رویای قادسیه را تكمیل كند و برای دومین‏بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانك‏های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند.

دكتر چمران كه از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‏الله خامنه‏ای، ارتش را آماده ساخت كه برای اولین‏بار دست به یك حمله خطرناك و حماسه‏‏آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهی كرد و با نظمی نو و شیوه‏ای جدید از جانب جادة اهواز- سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق كمك و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‏شتافت كه در محاصرة تانك‏های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة‌ محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می‏رفت. در این هنگام بود كه نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای كماندوی دشمن از پشت تانك‏ها به او حمله كردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏ای به نقطه‏ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‏رفت. كماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلولة خود گرفته بودند، تانك‏ها به سوی او تیراندازی می‏كردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابك، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‏داد. در همین اثناء، هم‏رزم باوفایش به شهادت رسید و او یك‏تنه به نبرد حسین‏گونه خود ادامه می‏داد و به سوی دشمن حمله می‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر كی‏شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‏كشید، چهرة ملكوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر می‏شد تا آنكه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاك كربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‏بخش رزمندگان باوفای اسلام و سرخی خونش الهام‏بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است.

با پای زخمی بر یك كامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به كمك جوان چابك دیگری كه خود را به مهلكه رسانده بود، به داخل كامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‏داد.

خبر زخمی شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزدیكی دروازة سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افكند كه بی‏محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمندة مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دكتر چمران با همان كامیونی كه خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یك شب در بیمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏های نامنظم و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود كه در همان شبی كه در بیمارستان بستری بود، جلسة مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهیدفلاحی، فرماندة لشگر 92، شهید كلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی كه رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمایندة امام در سپاه پاسداران (شهیدمحلاتی) در كنار تخت او در بیمارستان تشكیل شد و درهمان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏كبر را مطرح كرد.

آغاز حركت مجدد:

به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگ‏های نامنظم و حركت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشه‏های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حركت نیروهای خودی نصب شده بود و او كه قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می‏نگریست و مرتب طرح‏های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه‏های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‏داد. كم‏كم زخم‏های پای او التیام می‏یافت و او دیگر نمی‏توانست سكون را تحمل كند و با چوب زیربغل به پا خاست و بازهم آمادة رفتن به جبهه شد.

به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی‏ماه 59) كه منجر به شكست قسمتی از نیروهای ماشد و فاجعة هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسیه انتخاب كرد و با چند هلیكوپتر كه خود فرماندهی آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زیربغل دست به عملی بی‏سابقه و انتحاری زد. او در حالی كه از درد جنگ به خود می‏پیچید و از ناراحتی می‏خروشید، آمادة حمله به نیروهای پشت جبهه و تداركاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد كه به خاطر آتش شدید دشمن، هلیكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هویزه بگذرند و حملة هوایی دشمن هلیكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود.

دیدار امام امت:

بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زیربغل را نیز كنار گذاشت و با كمی ناراحتی راه می‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از یكایك جبهه‏های نبرد در اهواز دیدن كرد.

پس از زخمی شدن، ‌اولین‏بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می‏داد، او و همة رزمندگان را دعا می‏كرد و رهنمودهای لازم را ارائه می‏داد.

دكتر چمران از سكون و عدم تحركی كه در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج می‏برد و تلاش می‏كرد كه با ارائه پیشنهادات و برنامه‏های ابتكاری حركتی بوجود آورد و اغلب این حركت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏بركف ستاد نیز عملی می‏ساخت. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه‏های الله‏اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزدیكی مرز است، رسانده تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی‏ویكم اردیبهشت ماه سال شصت، با یك حملة‌ هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اكبر فتح شد كه پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمرة اولین كسانی بود كه پای به ارتفاعات الله‏اكبر گذاشت؛ درحالی كه دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‏كرد. او و فرماندة شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان بركفان و یاران خود توانستند با فداكاری و قدرت تمام تپه‏های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالی كه دیگران در هاله‏ای از ناباوری به این اقدام جسورانه می‏نگریستند.

پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اكبر، اصرار داشت نیروهای ما هرچه زودتر، قبل از اینكه دشمن بتواند استحكاماتی برای خود ایجاد كند، به سوی بستان سرازیر شوند كه این كار عملی نشد و شهیدچمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداكاری جان بر كف ستاد جنگ‏های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.

فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناك و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانة كرخه زدند، پلی ابتكاری و چریكی كه خود ساخته بودند. از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای برگ فتح كردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی‏صدر از فرماندهی كل قوا بود كه به عنوان طلیعة پیروزی‏های دیگر به حساب آمد.

در سی‏ام خردادماه سال شصت، یعنی یك‏ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اكبر، در جلسة فوق‏العاده شورایعالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت‏الله اشراقی شركت و از عدم تحرك وسكون نیروها انتقاد كرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.

این آخرین جلسة شورایعالی دفاع بود كه شهیدچمران در آن شركت داشت و فردای آن روز، روز غم‏انگیز و بسیار سخت و هولناكی بود.

به سوی قربانگاه:

در سحرگاه سی‏ویكم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دكترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته‏ای از دوستان صمیمی او می‏گریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم می‏نگریستند. از در و دیوار، ‌از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏وزید و گویی همه در سكوتی مرگبار منتظر حادثه‏ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناك بودند. شهیدچمران، یكی دیگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی كند و در لحظة حركت وی، یكی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا كه یكایك یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینك خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آمادة حركت به جبهه است.»

همة‌ اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‏كردند و با نگاه‏های اندوه‏بار تا آنجا كه چشم می‏دید و گوش می‎‏شنید، او و همراهانش را دنبال می‏كردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‏كرد.

دكتر چمران، شب قبل در آخرین جلسة مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‏سابقه‏ای نصیحت كرده بود و خدا می‏داند كه در پس چهرة ساكت و آرام ملكوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‏ها، شنیدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنیاوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسدیه بودند و اینك او خود به قربانگاه می‏رفت. سال‏ها یاران و تربیت‏شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش‏های سخت محك می‏زد و می‏آزمود، او را هر چه بیشتر می‏گداخت و روحش را صیقل می‏داد تا قربانی عالیتری از خاكیان را به ملائك معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالاتعلمون. «من چیزهایی می‏دانم كه شما نمی‏دانید.»

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت‏الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات كرد. برای آخرین‏بار یكدیگر را بوسیدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همة رزمندگان را در كانالی پشت دهلاویه جمع كرد، شهادت فرمانده‏شان، ایرج رستمی را به آنها تبریك و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی والامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد.»

خداوند ثابت كرد كه او را دوست می‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

شهـادت:

سخنش تمام شد، با همة رزمندگان خداحافظی و دیده‏بوسی كرد، به همة سنگرها سركشی نمود و در خط مقدم، در نزدیك‏ترین نقطه به دشمن، پشت خاكریزی ایستاد و به رزمندگان تأكید كرد كه از این نقطه كه او هست، دیگر كسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره كه از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‏های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یك در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‏ای جانكاه بودند كه خمپاره‏ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یكی از خمپاره‏های صدامیان، یكی از نمونه‏های كامل انسانی كه مایة‌ مباهات خداوند است، یكی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یكی از عارفان سالك راه حق و حقیقت و یكی از ارزشمندترین انسان‏های علی‏گونه و یكی از یاران باوفای امام‏خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملكوت اعلی پیوست.

تركش خمپارة دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركش‏های دیگر صورت و سینة دو یارش را كه در كنارش ایستاده بودند، شكافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهرة ملكوتی و متبسم و در عین‏حال متین و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عمیقاً سخن‏ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با كسی سخن نگفت و به كسی نگان نكرد. شاید در آن اوقات، همانطوری كه خود آرزو كرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملكوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاكیان را نداشت.

در بیمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهید دكترچمران نامیده شد، كمك‏های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس كه فقط جسم بی‏جانش به اهواز رسید و روح او سبكبال و با كفنی خونین كه لباس رزم او بود، به دیار ملكوتیان و به نزد خدای خویش پرواز كرد و ندای پروردگار را لبیك گفت كه: «ارجعی الی ربك راضیه مرضیه»

از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند.

امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشك‏آلود،‌ پیكر پاك او را در اهواز و تهران تشییع كردند كه «انالله و انّاالیه راجعون.»

بلی، این‏چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزة خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این‏چنین در كربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‏گونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلی عروج كرد و به آرزوی دیرین خود كه قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت كند و او را با حسین(ع) و شهدای كربلا محشور گرداند.

والسلام علی من‏اتبع‏الهدی


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به استاد شهریار

شنبه 2 آبان 1388   06:51 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،

سید محمد حسین شهریار

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
روم به شهرخود و شهریار خود باشم

فرزند آقا سید اسماعیل موسوی معروف به حاج میرآقا خشکنابی در سال 1325 هجری قمری (شهریور ماه 1286 هجری شمسی) در بازارچه میرزا نصراله تبریز واقع در چای کنار چشم به جهان گشود . در سال 1328 هجری قمری که تبریز آبستن حوادث خونین وقایع مشروطیت بود پدرش او را به روستای قیش قورشاق و خشکناب منتقل نمود . دوره کودکی استاد در آغوش طبیعت و روستا سپری شد که منظومه حیدر بابا مولود آن خاطرات است. درسال 1331 هجری قمری پدرش او را جهت ادامه تحصیل به تبریز بازآورد و او د رنزد پدر شروع به فراگیری مقدمات ادبیات عرب نمود و در سال 1332 هجری قمری جهت تحصیل اصول جدید به مدرسه متحده وارد گردید و در همین سال اولین شعر رسمی خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم دینی پرداخته و از فراگیری خوشنویسی نیز دریغ نمی کرد که بعد ها کتابت قرآن ، ثمره همین تجربت می باشد . در سیزده سالگی اشعار شهریار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ می رسد . در بهمن ماه سال 1299 شمسی برای اولین باربه تهران مسافرت کرده و در سال 1300 توسط لقمان الملک جراح در دارالفنون به تحصیل می پردازد . شهریار در تهران تخلص بهجت را نپسندیده و تخلص شهریار را پس از دو رکعت نماز و تفعل از حافظ می گیرد.

شهریار از بدو ورود به تهران با استاد ابوالحسن صبا آشنا شده و نواختن سه تار و مشق ردیف های سازی موسیقی ایرانی را از او فرا می گیرد . او همزمان با تحصیل در دارالفنون به ادامه تحصیلات علوم دینی می پرداخت و در مسجد سپهسالار د رحوزه درس شهید سید حسین مدرس حاضر می شد.

د ر سال 1303 وارد مدرسه طب می شود واز این پس زندگی شورانگیز و پرفراز و نسیب او آغاز می شود . در سال 1313 و زمانی که شهریار در خراسان بود پدرش حاج میر آقا خشکنابی به دیار حق می شتابد . او سپس در سال 1314 به تهران بازگشته و از این پس آوازه شهرت او از مزارها فراتر می رود . شهریار شعر فارسی و آذری را با مهارت تمام می سراید و در سالهای 1329 تا 1330 اثر جاودانه خود حیدر بابایه سلام را خلق و برای همیشه به یادگار می گذارد . منظومه حیدر بابایه سلام تنها در جماهیر شوروی به 90 در صد زبانهای موجود ترجمه و منتشر شده است.

درتیر ماه 1331 مادرش دارفانی را وداع می کند . در مرداد ماه 1332 به تبریز آمده و با یکی از منسوبین خود به نام عزیزه عمید خالقی ازدواج می کند که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام های شهرزاد و مریم و هادی هستند . در حدود سالهای 1346 شروع به نوشتن قرآن،به خط زیبای نسخ نموده که یک ثلث ان را به اتمام رسانده و دیوان اشعار فارسی استاد نیز چندین بار چاپ و بلافاصله نایاب شده است. در مدت اقامت درتبریز موفق به خلق اثر ارزنده سهندیه دررمانتیک ترکی می گردد .در سال 1350 مجددا به تهران مسافرت نموده و تجلیل های متعددی از شهریار به عمل می آید . ولی در سال 1354 داغ دیگری از فوت همسر به دلش می نشیند و د رسال 1357 شهریار با حرکت توفنده ا زانقلاب اسلامی همصدا شده و با اعتقاد راسخ و قلبی مالامال از عشق به امام خمینی (ره) دهه آخر عمر خود را سپری می کند . دراردیبهشت ماه سال 1363 تجلیل باشکوهی از استاد در تبریز به عمل آمد . استاد شهریار به لحاظ اشتهار در سرودن اشعار کم نظیر درمدح امیر مومنان و ائمه اطهار علیه السلام به شاعر اهل بیت (ع) شهرت یافته . او پس از یک دوره بیماری در 27 شهریورماه سال 1367 دار فانی را وداع و د رمقبره الشعرا به خاک سپرده شد.

akpe3cjxj7e8y6mzijls.jpgki104sxs9hlsjln6i76.jpgnmm3dyibgoc8eu54k3yw.jpg




g6aqomhi4ipgxmpi2tek.jpgzvmq77b16gfvjqx9ld.jpgokl67cx9yklhcijrjr0e.jpg


hl5e05ulx0h0fgyk80xh.jpgnq1qo853k2dtt34gh1n6.jpg7vned2p8j5zztc3gmzli.jpg


ev0lvup424qccqalezlr.jpgxyh8v89u0r26udfrtr.jpg



diir1hljj2tkyh7a4dkb.jpg

4ngdozqd5ru05469x9ph.jpg

w2tey7ila12286nbk3h2.jpg

nmyu39hpsrnzds6ow7hr.jpg

wjgkvrq1gvnvmpe4vx2o.jpg

8obtgvh7nf2igcxvzxbe.jpg

ca9pfce2jpi0uwawaw21.jpg

fxrgvot69ewc80uniz.jpg


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

محمد رضا کلهر

شنبه 2 آبان 1388   06:48 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،

محمد رضا کلهر در یکی از روزهای تابستانی سال 1245 (ه. ق) در کرمانشاه متولد شد. پدرش محمد رحیم بیگ سردسته سواره رو فوج کلهر بود . ایل کلهر  که شهرتش را از سوار کاری و شمشیر زنی بدست آورده ، تمام جوانانش را به آموختن سوارکاری و شمشیر زنی وادار می ساخت و محمد رضا نیز از این قاعده مستثنی نبود. برادر بزرگش – نوروز علی – سوار کار و شمشیر زن ماهری بود . هنگامی که محمد رضا سنین کودکی را پشت سر گذاشت ، نوروز علی به امر پدر ، این فنون را به محمد رضا آموزش داد . او گاهی از بی توجهی محمد رضا گله می کرد. محمد رضا روحیه خود را با این فن سازگار نمی دید ، چون آنقدر که از تماشای یک لاله ی وحشی لذت می برد ، از سوار کاری و شمشیر زنی چیزی دستگیرش نمی شد.  بعد از درگیری که بین ایل کلهر و دیگر قبایل ایجاد شد ، محمد بیش از پیش خود را با جنگ و گریز بیگانه می یافت ، چون به خلوت ، انزوا ، صلح و آشتی تمایل داشت. او بعد از اتمام این درگیری ، مصمم شد ، شمشیر و اسب را با وجود مهارتی که کسب کرده بود ، برای همیشه رها کند . تصمیم گرفت خواندن و نوشتن را از پسر عمویش که خط خوشی داشت ، بیاموزد. در همین روزها ، به قلم باریک نی و خط خوش پسر عمو ، دلبستگی پیدا کرد. گویی از پیچ و تاب خط به آرامش قلبی می رسید. آنقدر از روی خط پسر عمویش نوشت تا یقین کرد مثل او نوشته است. "شاید هم بهتر" اما افسوس که در میان ایل ، استاد خوشنویسی نبود ، تا بتواند نزد او خطش را به سرانجام برساند . سرانجام تصمیم گرفت برای نیل به مقصودش به تهران عزیمت کند. این مسئله را با پدر بازگو کرد ، رضایت پدر او را خشنود ساخت و با اعتماد به نفس بیشتری راهی "دارالسلطنه" – پایتخت شد. محمد رضا در تهران ، شاگرد مکتب میرزا محمد خوانساری شد. میرزا ، خط نستعلیق را به استادی و مهارت تمام می نوشت ، و دارای  شهرت بسیار در این خط بود. محمد هر روز صبح کنار اسباب کتابت استاد خود می نشست و هنگام نوشتن استاد ، تمام حواسش را به قلم و حرکت دست او معطوف می کرد. وقتی استاد می نوشت ، در خیالش بال هایی ناپیدا او را به سمت لذتی درک ناشدنی پرواز می داد. محمد ، هر روز مشق هایش را به استاد می داد ، استاد آنها را تصحیح می کرد. زیر بعضی از کلمات ، کلمه را دوباره می نوشت ، ضعف های کار را توضیح می داد و عقیده داشت : «خطش وحشی است و باید رامش کند ، بدون قاعده و قانون نوشته ، باید به خط استاد نگاه کرده و جزئیات رادقیق اجرا کند ، نه کم و نه زیاد.»

سه سال از شاگردی محمدرضا گذشت ، به قول استاد ، خطش رام شد و شکل و شمایلی پیدا کرد. او بدون ذره ای تردید، هر روز ساعت ها مشق می کرد، هم مشق نظری (سیر در خط استاد) و هم مشق قلمی (بر روی کاغذ قلم می زد و به سطر نویسی و سیاه مشق می پرداخت) روزها با قلم کتابت، مشق خفی و ریز و شب ها با قلم درشت، مشق جلی می کرد.

گذر زمان محمدرضا را از خوشنویس ناشی و تازه کار چند سال پیش که حروف و کلمات را با ذوق و سلیقه شخصی می نوشت(بدون رعایت تناسبات و نسبت های خط )، به شاگردی در پایه استاد تبدیل کرد. آخرین مشقی که به استاد نشان داد، مورد تمجید او قرار گرفت و به او گفت: از این به بعد جستجو کن و از آثار استادان قدیم، نکته هایی تازه بیرون بکش و در نهایت خطی بپرور، که بدون امضا معلوم شود خط توست.


از آن به بعد از هر کس که در خوشنویسی سر رشته ای داشت ، سراغ مرقعات ( مجموعه ای از آثار خط یا نقاشی که به شیوه ای هنرمندانه کنار هم قرار گیرد) استادان گذشته را می گرفت. با این که خرید اغلب مرقعات و قطعات برای او ناممکن بود، اما تا جایی که دخلش اجازه می داد، آنها را خریداری می کرد و بقیه را از دیگران به امانت می گرفت ، تا از روی آنها مشق کند. محمدرضا از آثار استادان درگذشته، بیشتر از همه به خط میرعماد الحسنی علاقه داشت ومناسب ترین خط را، خط میرعماد می دانست. او هنگامی که شنید روی سر در یکی از حمام های قزوین، کتیبه ای به خط میرعماد وجود دارد، به قزوین رفت .

محمدرضا کلهر در سال 1264 (ه. ق) پیغامی از طرف دربار دریافت کرد که برای تعلیم خط به ناصرالدین شاه راهی دربار شود. در مجلسی که برای معرفی او به شاه ترتیب دادند، امیر کبیر صدراعظم و چند نفر دیگر حضور داشتند. امیر به گرمی از "کلهر" استقبال کرد و قرار شد هر هفته در دو جلسه به شاه تعلیم خط بدهد. شاه به خوشنویسی علاقه داشت، اما با تنبلی مشق می کرد. گاهی وقتها که میرزا برای تعلیم می رفت، شاه به بهانه ای واهی از گرفتن سرمشق امتناع می ورزید.


در همین روزها نوروزعلی هم به تهران احضار شد تا در دربار، به عنوان میرشکار سلطنتی خدمت کند. چند صباحی که گذشت، محمدرضا به اصرار برادر راهی ایل و دیار شد. دختری که مادرش برای او نامزد کرده بود، مورد پسند او نیز واقع شد و ازدواج سرگرفت.

بعد از ازدواج، ناصر الدین شاه به او پیشنهاد کرد، به دارالطباعه (به ریاست محمد حسن خان ) برود و حقوق بگیر دائم آنجا شود. اما کار در دربار با روحیه محمدرضا سازگاری نداشت، با اینکه روزگار به سختی می گذرانید، اما خم به ابرو نمی آورد و زیر بار منت نمی رفت.

پس از چندی به منظور تعلیم خط به دو پسر قوام الدوله (از منشیان میرزا آقاخان نوری صدر اعظم ناصر الدین شاه) به منزل او رفت. برایش حجره خصوصی ترتیب دادند. حقوق خوبی هم دریافت کرد. در آنجا به عادت همیشه تا دیر وقت در پرتو نور چراغ های گردسوز، در همان حجره مشق می کرد. یک شب از خستگی قلم در دست، سرصفحه مشق به خواب رفت. بعد از لحظاتی بیدار شد و مشق کردن را ادامه داد. او متوجه شد که ضرباتی به شیشه پنجره می خورد. با دقت بیشتر توانست شبح صورت قوام الدوله را پشت پنجره ببیند که به او نگاه می کند. قوام به او گفت: کاشکی من هم صاحب چنین خط زیبایی بودم ! محمدرضا گفت: از عدالت خدا دور است که این همه مال و منال و خدم و حشم به تو داده، خط مرا هم به تو بدهد. سگرمه های قوام در هم کشیده شد و بدون اینکه چیزی بگوید رفت. فردای آن روز محمدرضا اسبابش را جمع کرد تا آنجا را ترک کند.  


کلهر در سال 1300 به رغم نفرتی که از همراهی با شاه داشت، وقتی از اعتماد السلطنه شنید که سفر مشهد مقدس در پیش است، به شوق زیارت حرم امام رضا (ع) همراهی با کاروان شاه را قبول کرد. طی سفر، اعتمادالسلطنه روزنامه ای به چاپ رساند که میرزا کتابت متن آن را به عهده داشت. به تدبیر اعتمادالسلطنه، تمام وسایل چاپ سنگی همراه کاروان بود و هر چند روز یک بار، متن سفر نامه و گزارش های روزانه، نوشته شده و در شش یا هفت صفحه، به شیوه چاپ سنگی منتشر می شد. روزنامه، قطعی به اندازه یک ورق داشت و شماره اولش، در روز یکشنبه یازدهم شعبان 1300 (ه.ق) در دماوند و شماره دوازدهم آن در روز یکشنبه دوازدهم ذی الحجه در خاتون آباد، پنج فرسنگی تهران، منتشر شد.

به سبب قحطی که سراسر تهران را فرا گرفته بود ، کلهرهم به دلیل گرسنگی های دراز مدت، لاغر و تکیده شد. دائم چرت می زد. صداها را به سختی می شنید. نفس هایش به سختی بالا می آمد ، اما کم کم کند شد ، قلبش از تپش باز ایستاد و چشم هایش به افقی دور خیره ماند.

در روزگار نامردمی ها، شیخ هادی نجم آبادی با تعدادی از یاران با وفا، بر جنازه میرزا محمد رضا کلهرنماز خواندند و او را در قبرستان محله حسن آباد، به خاک سپردند.


از میرزا محمد رضا کلهر، دو دسته آثار باقی مانده است:

الف) آثار چاپ سنگی عبارتند از: مخزن الانشاء، قسمتی از دیوان فروغی بسطامی، قسمتی از ریحانه الادب ذکاءالملک فروغی، قسمتی از دیوان قاآنی، منتخب السلطان سعدی و حافظ، مناجات خواجه عبدالله انصاری، رساله غدیریه، فیض الدموع، نصایح الملوک، قسمتی از سفرنامه کربلای ناصر الدین شاه، روزنامه اردوی همایون و قسمتی از روزنامه شرف.

ب ) آثار دست نویس آن استاد عبارتند از: مخزن الانشاء، فیض الدموع، گاهنامه ها و تقویم ها، خواص السور (در حاشیه و متن قرآن مجید)، سیاه مشق ها، فرامین، مناشیر و عریضه های گوناگون


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

فریدون فروغی

شنبه 2 آبان 1388   06:45 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،

Fereydoon Forooghi

فریدون فروغی (زاده نهم بهمن 1329 هجری خورشیدی در تهران - درگذشته سیزدهم مهر 1380 هجری خورشیدی)، آهنگساز، نوازنده (گیتار، پیانو، درامز)، شاعر و خوانندهٔ ایرانی. او از خوانندگان مشهور موسیقی پاپ ایرانی است.

زندگی

کودکی و نوجوانی

او در سال 1329 محلهٔ سلسبیل تهران متولد می‌شود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. او از مالکان بزرگ روستای نراق ـ ما بین قم و کاشان ـ به شمار می‌آمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.

او در سال 1335 و در شش سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت درسال 1347 مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و مخصوصاً آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها

درسن 16 سالگی، با همراه ساختن گروهی نوازنده با خود موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها وآهنگ‌های غربی معروف در آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌‌پردازد و تا سن 18 سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عاشقانه، مدتی از موسیقی دست می‌‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، درسال 1348 صاحب کاباره کازابای شیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند[1] (در [2] زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر این دهه وی اواخر دهه چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.

دههٔ پنجاه و شهرت

درسال 1350، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه نفس بود که فریدون فروغی، به او معرفی می‌گردد و با یک بار زمزمه‌ کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده، یافته است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند.

پس از اکران فیلم، صفحه‌های 45 دور این دو ترانه، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ،دیسکو، بتهوون، و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند، اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایه نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد.

بعدازگذشت مدتی فرشید رمزی - کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت - با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون زندون دل و غم تنهایی می‌گردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال 1351 برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. درهمین سال توسط یکی ازدوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند.

سال بعد تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال - 1352 - چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آنها نماز (یا نیاز به روایت ساواک!) است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ هوای تازه را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.

درسال 1353، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ همیشه غایب را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی «ویلیام خنو» و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام ماهی خسته اجرا شده بود). او که رفته رفته، به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند.

دومین آلبومش را با نام یاران درسال 1354 به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ سال قحطی از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود.

درسال 1356، پس ازاعلام فضای باز سیاسی توسط رژیم، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری، سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.

انقلاب و یار دبستانی

درسال 1357، با وخیم شدن اوضاع سیاسی ایران، فروغی اعتراض خود را به اوضاع کشور با انتشار آلبوم بت شکن اعلام میدارد و در همین سال ترانه‌ای به نام روسپی راجرا می‌کند که هرگز مجوز پخش نمی‌گیرد.

درسال 1358، بعدازانقلاب، فروغی درایران می‌ماند و کنسرت اجرا می‌کند که ترانه‌های این کنسرت را در آلبوم فریدون فروغی در آغازی نو جای می‌دهد و دلیل نامگذاری آلبوم به این نام، وجود ترانه‌های ریتمیکی مانند حقه و شیاد است که در کارنامهٔ فروغی مانند آنها وجود نداشت.

بعداز انتشار این کاست، درسال 1359، فروغی ترانهٔ بار دبستانی را برای فیلم از فریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی اجرا می‌کند که در تیتراژ فیلم استفاده می‌شود. در حالی که هنوز هیچ منع رسمی‌ای برای فعالیت فروغی اعلام نشده بود، به تهرانی خبر می‌دهند که باید صدای فروغی را از تیتراژ فیلم‌اش حذف کند. در نتیجه جمشید جم خواندن این ترانه را به عهده می‌گیرد. این ترانه بسیار مطرح و معروف می‌شود و حتی امروزه به‌عنوان نمادی از مبارزه ارزشی خاطره‌انگیز دارد. در همین زمان است که زمزمه‌هایی در مورد ممنوعیت فعالیت فروغی شنیده می‌شود. او در همین سال ترانهٔ کوچهٔ شهر دلم را می‌خواند.

دههٔ شصت و بعد

درسال 1360 چندترانهٔ خودرا همراه باچند ترانه از کوروش یغمایی درآلبومی با عنوان سُلٰ جای می‌دهد و طی سال‌های 60 و 61، آهنگ چهار قسمتی چرا نه؟ رامی‌سازد و اجرا می‌کند. در همین سالهاست که فعالیت نمودن او ممنوع می‌شود.

در سال 1365 سفر به دوبی، فروغی را تا پای پیوستن به هنرمندان دور از وطن پیش برد، اما پیشنهادهای تهیه‌کنندگان آن سوی آب او را به رفتن راضی نکرد.

در اسفندسال 1372 با سوسن معادلیان آشنا می‌شود و در خرداد 1373 باهم ازدواج می‌کنند. ازدواج، موجب تحولی مثبت در او می‌شود و دوباره فعالیت خود را از سر می‌گیرد؛ شعر می‌گوید، آهنگ می‌سازد و شروع به تدریس می‌نماید.

در اسفندماه سال 1377 موفق به برگزاری کنسرتی در تالار حافظ دانشگاه کیش می‌شود. پس از 4 روز برگزاری کنسرت در کیش، به تهران می‌آید. علی‌رغم درخواست‌هایی که از شهرستان‌های دیگر برای برگزاری کنسرت ارسال می‌شود، با برگزاری آن در شهرستان‌های دیگر موافقت نمی‌شود و فروغی درتابستان 78 و پائیز 79 دوباره به کیش باز می‌گردد و به اجرای برنامه در هتل آنا‌ی کیش می‌پردازد.

در فروردین سال 1379 به پیشنهاد حمیدرضا آشتیانی پور (کارگردان) و به امید اخذ مجوز، «می تراود مهتاب» را با شعری از نیما یوشیج برای فیلم دختری به نام تندر می‌‌خواند اما شرایط تغییری نمی‌کند. گرچه ترانهٔ فروغی در انتهای فیلم در جشنوارهٔ فجر پخش می‌شود. پیش از این هم کیومرث پوراحمد نمی‌تواند مجوز حضور او را به‌عنوان بازیگر برای پروژه فیلم گل یخ (که داستان آن در باره زندگی یک خوانندهٔ محکوم به سکوت بود) بگیرد.

وی در روز جمعه، سیزدهم مهر ماه 1380 در منزلش در تهران پارس درگذشت. او را در روستای قرقرک اشتهارد کرج در کنار برکه‌ای کوچک، در سایهٔ کوهی بزرگ و در آرامشی که سالها انتظارش را می‌‌کشید به خاک سپردند. شهیار قنبری در مورد مرگ او می‌گوید: «فریدون فروغی برای دومین بار می میرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که می خواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت».

منبع : رقص دانش


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

نیما یوشیج

شنبه 2 آبان 1388   06:43 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،

بهجت الزمان اسفندیاری همان ثریا خواهر دردانه و کوچولوی نیما یوشیج

پدر شعر نوی ایران است. او با کوله بار 90 سال خاطره و تجربه در آسایشگاه کهریزک

زندگی می کند.

 

images/20050622/SFANDIARI.jpg

 

بهجت الزمان اسفندیاری همان ثریا خواهر دردانه و کوچولوی نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است. او با کوله بار 90 سال خاطره و تجربه در آسایشگاه کهریزک زندگی می کند.
وقتی در نور متولد شد، نیما 20ساله بود. او می گوید: خانواده ام همه ماجراجو بودند و این صفت را از پدر به ارث برده بودند.
پدر نمونه کامل انسانی بود که در زندگی ما وجود داشت ، به طوری که نیما درباره اش می گوید: من مسلح مردی دیدم / سبلت آویخته ، بر دست عصا/ نقش بر لب هر دم / که می آمد تن خسته سوی ما.
این تاثیر را رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری هم پذیرفت به طوری که او انقلابی شد و به نهضت جنگل پیوست و بهجت الزمان به عرفان و فلسفه روی آورد.
بهجت الزمان از روحیه مردانه ای برخوردار است و از معدود زنان سالخورده ای است که دنیای مدرن را می ستاید و اینترنت را بهترین وسیله برای کسب آگاهی و اطلاعات برمی شمارد. او زنی عارف ، تنها و مهربان است و این روزها دلش برای دریا عجیب تنگ است.


خانم اسفندیاری شما کوچکترین عضو خانواده و تنها بازمانده آن نسل هستید. در این باره صحبت کنید؟
خانواده هفت نفری ما متشکل از پدرم ابراهیم خان اسفندیاری و مادرم ، شمسی و توران و برادرانم رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری و علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج بودند.
پدرم از مشروطه خواهانی بود که در جریان مشروطیت بعد از شناخت ماهیت آن به دنیای خود بازگشت. او کشاورزی پاکدل و مردی وارسته ، هنرمند و اهل موسیقی بود و تار را از درویش خان آموخته بود. شکارچی خوبی بود که گاه خودش باروت و ساچمه درست می کرد.
او مرد رزم و موسیقی بود. نیما او را بسیار دوست داشت و همیشه همراه او به کوهستان می رفت و بهترین خاطرات خود را از زمانی داشت که به بالای کوه یا دورترین نقطه ییلاق ، قشلاق می رفتند و شب ساعات طولانی گرد آتش جمع می شدند.
این تاثیر در منظومه افسانه بوضوح دیده می شود.
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته
باد سردی دمیده از بر کوه
نیما بیشترین تاثیر را از پدرم می گرفت. در زندگینامه خود نوشت نیما آمده است : پدرم مرا سوار اسب کهر کرد و گفت می روی شهر، درس می خوانی ولی بچه کوهستانی و باید به کوهستان برگردی. نیما عاشق طبیعت بود.

در آثار نیما هم می توان این علاقه و عشق به زادگاه و طبیعت را بوضوح دید؟
علاقه شدیدی داشت و هیچ جا به اندازه شمال احساس راحتی نمی کرد، به طوری که مدام می گفت: داروک کی می رسد باران
یا می گفت : ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
و یا شعر قلعه سقریم را تحت تاثیر زندگی پرفراز و نشیب خودش نوشت. او مردی آسیب پذیر بود و زندگی در نظر او قلعه ای بود که در آن زندگی می کرد و اشاره به زندگی از هم پاشیده پس از مرگ پدرم داشت.
او در شعری دیگر دوران کودکی و زادگاه خودش را این گونه تصویر می کند:
به حد فاصل آن دو دیار ناتل و یوش
در آن مکان که همه کوههاست هول انگیز
در آن مکان که بهر بامداد جای رمه
همی نهادند از شیر جوله ها لبریز
به 20سال از این پیش کودکی می زیست
که بس عزیز پدر بود و پیش مام عزیز
شنیده دارندش دائم نشانه و احوال
سپید روی و گشاده جبین و فکرت تیز
همی گذشت زمانش به لعب های دیگر
رفیق طفلانی مانند خویش چابک خیز
کنون چنان شد از بخت تیره ، کان کودک
نه رنجه گشته بکرده است از برم پرهیز

اختلاف سنی شما با نیما چند سال بود؟
نزدیک 20سال ، میان من و او اختلاف بود.

نیما بارها در نامه هایش خطاب به شما احساس نارضایتی و نگرانی می کرد. علت این نگرانی چه بود؟
من در دورانی رشد کردم که اجتماعیون حضور داشتند و بعدها با انقلابیون معروف شدند. میرزا کوچک خان و همراهان او در مازندران و لابلای جنگل های انبوه دست به مبارزه زده بودند.
این روحیه در من هم به وجود آمده بود چرا که پدرم شکارچی و برادرم مبارز بود. نیما هم بی تاثیر از شرایط آن زمان نبود. من به سمت عرفان و فلسفه کشیده شدم.
آن زمان نیما در آستارا زندگی می کرد و در وزارت مالیه مشغول کار بود که بعدها چون با روحیه او نساخت. این وزارت را رها و در مدرسه صنعتی آلمانی شروع به تدریس زبان و ادبیات فارسی کرد.
من مرتب به او نامه می دادم و از خودم و روحیاتم برایش می نوشتم. خوب یادم هست که نوشتم : «اطرافیان مرا به غواصی می خوانند و من احساس می کنم که می توانم در تاریکی زندگی کنم.»
اوضاع و احوال مازندران و جو سیاسی کشور، باعث شده بود من نیز بی تفاوت نباشم و در مسائل مختلف ابراز نظر کنم.
نیما در این شرایط نگران من بود. در دست نوشته هایش این نگرانی را به وضوح می توان دید. او می گفت :«من آینده خطرناک تو را از دور می پایم.»
نه تنها نیما بلکه مادرم هم نگران وضع من بود و می گفت سر نترس تو عاقبت برایت دردسر خواهد شد.

به خاطر دارید چطور شد نیما به طرف شعر کشیده شد؟
در دوره ای که نیما کودکی بیش نبود، همراه پدرم تا 12سالگی به کوهستان و طبیعت می رفت و گله داری می کرد. بعد از آن خواندن و نوشتن را تحت تعلیم آخوند روستا فرا گرفت. به تهران آمد و در مدرسه سن لویی زبان و ادبیات فرانسه و نقاشی یاد گرفت.
آن زمان مردم به شعر و ادبیات علاقه نشان می دادند و البته تحت تاثیر فرهنگ و آداب غرب بودند. «ناخن دراز کردن و رنگ کردن ، انواع مدل مو و لباس و از نظر فرهنگی گرایش های مختلف نویسندگان و موسیقیدانان به فرهنگ غرب نشانه هایی از این غرب زدگی بود.»
نیما در آن مدرسه با استاد نظام وفا که استاد ادبیات بود آشنا و به سمت شعر و شاعری کشیده شد. نظام وفا در یکی از شعرهای نیما خطاب به او می نویسد:
«روح ادبی شما قابل تعالی و تکامل است و من به داشتن چون شما فرزندی تبریک می گویم.» بعدها نیما هم منظومه «افسانه » را به نظام وفا تقدیم کرد. در جایی می نویسد:
دیوانه شو
نظام اگر هست گوبیا
که او را سری است چون سر گردن فراز من
در آن مدرسه بسیاری از افراد شعر می گفتند:
آن شاعر لات لاابالی
حیدرعلی کچل کمالی
یکی از دانش آموزان سرش مو نداشت و بچه های مدرسه او را این گونه معرفی می کردند. یکی از دوستان نیما که بعدها مجله باغچه ریحان را چاپ می کرد ریحان نام داشت و دوستی آنها از همین مدرسه شروع شد و تا سالها ادامه پیدا کرد.

تا زمانی که نیما ازدواج کرد و به تهران رفت ، شما و نیما چند سال در یک محیط خانوادگی کنار هم زندگی کردید؟
سال 1305وقتی 11سال بیشتر نداشتم ، پدرم فوت کرد. آن زمان نیما تازه با عالیه جهانگیر نامزد کرده بود. با فوت پدرم و جدا شدن نیما، گویی خانواده از هم پاشیده شد.
من و نیما مدت کوتاهی در کنار هم بودیم اما همیشه با نامه از حال یکدیگر با خبر می شدیم. او در نامه ای به من نوشت: «بهجت کوچولو، در شبهای تاریک چه حالی دارد؟ برای تو یک کلاه از گل درست می کنم که هر چه پروانه هست ، دور این کلاه جمع شونده.
برای تو پیراهنی به دست می آورم که در مهتاب ، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. این چه رنگی است؟ اگر گفتی؟ وعده هایی که می دهم راست است یا دروغ ، برای تو از آن اسباب بازی هایی می خرم که دلت می خواهد، به شرط این که فکر کنی ، ببینی چه سوغاتی خوبی می توانی از کنار مرداب ها برای من بیاوری.»

اطراف نیما دوستان بسیار زیادی بودند، مثل شاملو، اخوان ثالث ، و جلال آل احمد که البته آل احمد بیشترین ارتباط را با نیما داشت. در این باره توضیح بفرمایید.
نیما آدم شناس خوبی نبود و دوستانش را انتخاب نمی کرد، بلکه دوستانش او را انتخاب می کردند. در این میان ، دوستان خوبی نظیر جلال آل احمد، سیمین دانشور، شهریار و ابوالحسن صبا، نیما را به گرد خود راه دادند. در دوره ای که نیما بازداشت شده بود، جلال آل احمد زحمات زیادی برای آزادی او کشید.
نیما القاب مختلفی را هم برای شاعران انتخاب می کرد. لقب بامداد را به شاملو داد و برای اخوان ثالث لقب امید را برگزید.

نیما در مجله موسیقی هم فعالیت می کرد و سردبیر آن بود. در این باره صحبت کنید.
نیما با ابوالحسن صبا دوستی نزدیکی داشت و البته منتخب صبا از اقوام نزدیک خانواده ماست.
نیما به اصرار همین دوستان سال 1317در سلک نویسندگان آن مجله مشغول کار شد و مطالب خود را چاپ کرد. البته گاه دوستان نیما مطالب و اشعار او را می بردند تا چاپ کنند. در مجله خروس جنگی هم مدت کوتاهی کار کرد.

از مجله خروس جنگی که نیما در آن مطلب می نوشت و نقاشی می کشید بیشتر صحبت کنید.
مدت کوتاهی در این مجله کار می کرد. هدف آنها نقاشی مدرن و نو با همکاری با جلیل ضیائپور بود. این مجله طعم سیاسی داشت.

نیما با انتشار نوشته هایش در مجلات و نشریات مختلف با موضعگیری های مختلفی مواجه می شد
دکتر خانلری که از اقوام ماست ، اوایل دوستی خوبی با نیما داشت ، اما بعدها خانلری گرایش خاصی به رضاخان پیدا کرد و روابط میان آنها قطع شد.
خانلری دنیای سخن را چاپ می کرد و علیه نیما موضع می گرفت.

انزوا و گوشه گیری بخشی از زندگی نیما بود. علت آن چه بود؟
نیما از شهریور 20تا سال 1332که همه در جنب و جوش مسائل سیاسی کشور بودند در انزوا به سر می برد.

این انزوا خودخواسته بود؟
بله ، نیما به سمت ادبیات گرایش پیدا کرده بود و به من هم توصیه می کرد به سمت ادبیات بروم. در زندگی خصوصی او همسرش بیشترین تاثیر را در انزوای او داشت.
البته شاید خود او این طور می خواست ، در حالی که قبلا در شعری خود را شیر لقب داده بود:
منم شیر، سلطان جانوران
سردفتر خیل جنگ آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد
بغرید و غریدنم یاد داد
من این شعر را همیشه دوست داشتم ، آنجا که می گوید:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

زمانی را که نیما منظومه افسانه را نوشت ، به خاطر دارید؟
او در مقابل اشعارش با موضعگیری های مختلفی مواجه شد و با گفتن منظومه افسانه زنجیر و قیدهای کمی را یکباره از هم جدا کرد و بعد از آن ، در اشعار مختلفی مثل آی آدمها، اندوهناک شب ، ققنوس و ناقوس ترکیب ، قالب و شیوه بیان تازه ای در پیش گرفت. او می گوید:
یکدست بی صداست
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو و گر فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما فریاد می زنم
فریاد می زنم
پس از این شعر، حکومت زمان به نیما بدبین شد و او به زندان افتاد نیما اشعار محلی زیادی هم دارد.
من کاچ ور قرمز جمه تلیم
چاشنی نخورد گدا رمن هلیم
اوندم کو من بخوشتم شیرینم

خونسه ی و هارون کلیم و معنی آن چیست؟
من خار سرخ جامه پای درختم / من چاشنی خورشت بسان آلوچه ام / آن دم که خورشیدم ، شیرینم / خوانندگان بهاران را آشیانه هستم. نیما در شعرش به منطقه بومی خود بسیار توجه داشت.
از او شعرهای بسیاری در این زمینه ثبت شده است. یکی از قوتهای شعر نیما، استفاده به جای او از کلمات و اصطلاحات محلی است.
در یکی دیگر از اشعار خود که به زبان محلی است ، می گوید:
لادبن و من دو تا برار ویمی
دنی کار انتظار و یمی ها این دار سر، مرغ هار ویمی
بئی می جان کو در چه کار ویمی
یعنی لادبن و من دو برادر بودیم / در انتظار کار دنیا بودیم؟ روی این درخت (دنیا) مرغ بهار بودیم / جان من دیدی در چه کاری بودیم ؟/

به نظر شما چرا نیما پدر شعر نوی ایران لقب گرفت؟
او در این سبک پیشرو بود. البته این سبک از غرب هم وارد شده بود. در اشعار یشت های زرتشت قافیه وجود نداشت و حتی مولانا. می گوید:
بزن مطرب سرودی خوش
که در دستت رودی خوش
بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم
و پاکوبان در اندازیم
و این سرودهای آیینی زرتشت است که وزن دارند و قبل از نیما هم وجود داشته اند. در دوره ای که ساواک نیما را بازداشت کرده بود، متهم به عاشق بودن شد.
در تمامی آثار شاعران قبل و بعد از نیما که جستجو کنیم ، درمی یابیم هر شاعری شعر عاشقانه در کارنامه خود دارد، اما نیما این طور نبود چون در جوانی به طرف مبارزه کشیده شد و بعد از آن هم به دنیای ادبیات وارد شد. او فرصتی برای عشق پیدا نکرد.
وقتی خوب به اشعارش دقیق شویم می بینم که به بسیاری از مسائل بیش از خود توجه داشت. در شعر «آی آدمها» او به اجتماع سرد آن زمان اشاره می کند و می گوید:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

از اواخر عمر نیما صحبت کنید و این که نیما چرا تنها به دکتر محمدمعین اجازه چاپ آثارش را داد؟
نیما سیزدهم دیماه 1338 بعد از یک دوره بیماری فوت کرد.
او در حالی از این دنیا رفت که خیلی ها او را دوست داشتند و شاید بسیاری از این مردم اشعار کمی از او می شناختند؛ اما بعدها بیشتر با او آشنا شدند. نیما در وصیت نامه خودش نوشته بود: «بعد از من هیچ کس حق دست زدن به آثار مرا ندارد، بجز دکتر محمد معین ، اگرچه او مخالف من باشد.
دکتر معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. «او مثل صحیح علم و دانش است. با وجودی که او را ندیده ام اما مثل این است که او را دیده ام. کاغذ پاره های مرا بازدید کند، ولو این که او شعر مرا دوست نداشته باشد.» اما این طور نشد شراگیم یوشیج پسر نیما این آثار را به چاپ رساند.
در تمام مدت زندگی نیما جلال آل احمد بیشترین و صادقانه ترین دوستی را با او داشت ، به طوری که بعد از فوت نیما این جلال بود که پیکر او را در آغوش گرفت و به خاک سپرد. این تمام زندگی نیما بود.



نیما یوشیج
: علی اسفندیاری "نیما یوشیج" روز 21 آبان 1274 شمسی در دهکده دور افتاده « یوش» مازندران به دنیا آمد.شصت و چهار سال عمر کردو 13 دی ماه 1338در زادگاهش تن به خاک تیره و سرد سپرد .


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

درباره سهراب سپهری

شنبه 2 آبان 1388   06:42 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،شعر ،

مادرم ان پایین ،

                  چاقو ها را در حوض نشست ...    

                                                  ماه زخمی می شد!

هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش ارام ترین خواب جهان خواهد بود... 

    هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...

سهراب سپهری :

سهراب سپهری در تاریخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده ای که اهل شعر، نقاشی، منبت کاری و دیگر رشته های هنری بود، زاده شد. کودکی و نوجوانی او به مطالعه، بازی در طبیعت، شکار و نواختن موسیقی گذشت. سهراب تا پانزده سالگی خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشی ها و اشعار او تاثیر این دوران و تاثیر طبیعت و گیاهان را می بینیم. سهراب سپهری شعر صدای پای آب را با الهام از قریه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زیبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پریدخت سپهری در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر می گوید برادرش تا چهارده سالگی در باغی زندگی می کرد که شمارش درخت هایش به سادگی امکان نداشت اما یک سال بعد را در خانه ای گذراند که در آن اثری از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهری، سهراب در این دوران به مطالعه نویسندگان و شعرایی چون لامارتین، گوته، امیل زولا، شاتوبریان و هوگو پرداخت
.
سهراب یک سال بعد یعنی پس از پایان تحصیلات سیکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسرای مقدماتی نام نویسی کرد. پس از پایان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشی تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و برای تحصیل در رشته نقاشی در دانشکده هنرهای زیبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشی سهراب همچون دیگر همعصران وی تحت تاثیر امواج نو قرار گرفت و او نیز وارد حیطه شعر نو و نقاشی مدرن شد
.
سهراب اولین کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگی خواب ها، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهری است. این هنرمند پرآوازه ایران در اردیبهشت ماه 1359 در اثر بیماری سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد
.
صدای پای آب یکی از سرودهای اوست. انگیزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلای مادر است. اواین سروده را به مادرش تقدیم داشته است. زبان روان, توصیف صادقانه دنیای عاطفی شاعر تصویرهای بدیع و تازه, غافلگیریهای شاعرانه(آشنایی زدایی), ترکیب و موسیقی شعر و حتی بهره گیری از لغات عامیانه برشکوه تاثیر این شعر افزوده است
.
این سروده بلند را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: در قسمت نخستین, شعر آمیخته ای از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در این شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناری عبوری مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکری شعر و فلسفی او چهره می نماید و کاشان او به اندازه جهان وسعت می یابد و جهان در نامد کاشان تفسیر می شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نیست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام) شعر صدای پای آب با اشاراتی به اساطیر و بهره گیری از عناصر هندی و بودایی, آگاهی و شناخت عمیق سهراب سپهری را از عرفان غیر اسلامی و غیر ایرانی و تلفیق این دو عرفان, نشان می دهد. جز این پایان شعر دعوتی است به درک درست عرفان و بهره گیری از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهای گوناگون عصر ماشین باورمند گوش دادن به آواز حقیقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سیمانی قرن
.

یک شعر منتشر نشده از سهراب سپهری :

" شب"

صندلی را بیاور میان سخن های سبز نجومی
ای دهانی پر از منظره !


گوش احساس مشتاق  ترسیم  یک باغ پیش از خسو ف است .

برگ انجیر ظلمت
عفت سنگ را منتشر می کند.

وزن اعداد از روی بازوی وارسته آب می افتد .

رو به سمت چه وهمی نشستم که پیشانیم خیس شد

آه ؛ ای الکل ترس مبداء!

در خطاب تو انگشتهای من از هوش رفتند

دستم امشب از اینجاست تا میوه ای از سر باغ ما قبل تاریخ

دستم امشب نهایت ندارد.


این درختان با ندازه ی ترس من برگ دارند

ای پدر های ممتد که در متن اندازه های فضا هستید !

خط کش من در ابعاد قطعیت شب

دقت پاک موروثی اش راهدر داد

جسم تدبیر روزانه در یاًس ادراک حس شد .


سردی هوش مثل عرق از مسامات تن می تراود

ای سر آغاز های ملون !

دستهای مرا روی وجدان جادو حرارت دهید !

من هنوز

لا له گوش خود را به سمت صدای قدیم عناصر جلا می دهم

من هنوز

تشنه آبهای مشبک هستم

و هنوز از تماشای شمش طلا دشنه ام را صدا می زنم

دکمه های قبای من از جنس اوراد فیرو زه ای رنگ اعصار جادوست .

در علفزار پیش از شیوع گل سرخ در ذهن

آخرین جشن جسمانی ما به پا بود .

من در این جشن آواز انگشت ها را میان ظروف گلی می شنیدم .

و نگاهی پر از کوچ شمشاد ها بود .


ای قدیمی ترین سطح یک باغ در سطح یک حزن !


جذبه تو مرا همچنان برد تا به این دستگاه ظرافت رسانید

روی پیشانی من چه دستی رقم می زند : انحراف خوشایند ؟

شاید
( ای خواننده؛ در این تپش های مشکوک ؛ لیوان آب 

 
صریحی بنوشیم !) 


چشم در ماسه کهکشان جای پای چه پیمانه ای را صدا می زند ؟

کاسه از خضوع گوارای مقیاس پر شد

روی شن های انسانی امشب عزای الفباست

شرم گفتار دست مرا مر تعش میکنند :


( آری مجمعی بود در مرتع پشت تاریخ

و در آن مجمع دلگشای توحش

از میان همه حاضرین ؛ فک من از غرور تکلم تر ک خورد .)

بعد

من که تازانو

در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم

دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم .

بعد در فصل دیگر

کفش من تر شد از « لفظ » شبنم .

بعد ؛ وقتی که بالای سنگی نشستم

غیبت سنگ را از سرشت کف پای خود می شنیدم

بعد دیدم که از موسم من ذات یک شاخه پرهیز می کرد .)



ای شب ارتجالی !

دستمال من از خوشه های پریشان تکرار پر بود

پشت دیوار خورشیدی باغ

یک پرستوی ؛ هجری که می رفت تا انس ظلمت

دستمال مرا برد .

اولین ریگ الهام در زیر کفشم صدا کرد .

خون من میزبان رقیق فضا شد .

نبض من در میان عناصر شنا کرد .

خواب آرنج من در بهار سر من شکفت .

ای شب ...


نه ؛ چه میگویم

آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دریچه .

سمت انگشت من باصفا شد .

چند نقاشی از سهراب:

   

می دانم سبزه را بکنم خواهد مرد ...

    

            به سراغ من اگر می ایید   

                                    نرم و اهسته بیایید 

                                                  مبادا که ترک بردارد

                                                                  چینی نازک تنهایی من

     " روحش شاد " 


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خواص گز

شنبه 2 آبان 1388   04:37 ب.ظ


نوع مطلب : گل و گیاه ،


جوشانده پوست درخت گز ضد اسهال و مقوی و اشتها آور می باشد. مدر است. برای درمان عوارض جلدی و سوختگیها نیز مصرف میشود. گز انگبین نیز از این گیاه ساخته میشود.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

برف گل یاس

شنبه 2 آبان 1388   04:34 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

باز هم مدرسه آوچكِ ما

یاد غمهاى بزرگش افتاد

دفتر خاطره ام غمگین است

شده بى حوصله ، آم حرف مداد

باز در باغچه تخته سیاه

مى نویسد گچ آوچك بى تاب

توى گهواره آغوشم باز

مى آند گریه عروسك بى تاب

باز بر سینه دیوار شكفت

عكس پروانه و الهام و هدى

یاد آن روز آه بمباران شد

شهر ما ، مدرسه آوچك ما

باز هم عطر شهیدان پیچید

آسمان هم شده چشمش اشكى

صورتِ بچه فرشته خیس است

در دل مقنعه هاى مشكى

مثل یك دسته آبوتر ، دلمان

باز از شوِ پریدن پُر شد

باز پرواز قشنگى آردیم

بالمان نیز همان چادر شد

یاآریم دلم آمد لبِ حوض

نوآش از قصه پرواز پُر است

آسمان ، مدرسه دوّم ماست

آه ، گرچه پرِ پروانه شكست ...!

باز هم برفِ گل یاس نشست

بر سر مدرسه آوچكِ ما

میز اول ،گُلِ سرخى رویید

جاى پروانه و الهام و هُدى__


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

بهار بهار

شنبه 2 آبان 1388   04:13 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی ؟

صدات میاد ... اما خودت آجایی

وابكنیم پنجره ها رو یا نه ؟

تازه آنیم خاطره ها رو یا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم آرد

تازه تر از قصل شكفتنم آرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عید آورد از تو آوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل

باغچه ما یه گلدون

خونه ما همیشه

منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم آرد

تازه تر از فصل شكفتنم آرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا آه مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

آخ ... آه چه زود قلك عیدیامون

وقتی شكست باهاش شكست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین آرد

خنده به دلمردگی زمین آرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا آرد

من و با حسی دیگه آشنا آرد

یه حرف یه حرف حرفای من آتاب شد

حیف آه همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

آه صب تا شب دنبال آب و نون بود


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

حرفهاى پرستو

شنبه 2 آبان 1388   03:04 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

پرستوى قشنگى باز دیروز

براى آودآان تعریف مى آرد

میان آوچه غوغا بود وقتى

براى این و آن تعریف مى آرد

غروبى ساده بود و خاله خورشید

دوباره چادرى قرمز به سر داشت

پرستوى قشنگ قصه ما

تمام آوچه ها را زیر پر داشت

به قول مرتضى همسایه ما

پرستو حرفهاى تازه اى داشت

صداى بال مى آمد دوباره

محله شوِ بى اندازه اى داشت

پرستو گاه گاهى گریه مى آرد

مى آمد اشكهایش دانه دانه

صداى گریه ها در آوچه پیچید

صداى گریه هایى آودآانه

تمام آوچه ما بوى گل داشت

محله عطر خوبِ جبهه مى داد

درون قابِ خیسِ چشمها باز

ابوذر بود و سلمان بود و مقداد

صداى پاى یك فرمانده آمد

مناجات شهیدى را شنیدیم

پرستو از بهشتِ آسمان گفت

پریدیم و پریدیم و پریدیم

به یاد روزهاى جنگ بودیم

به یاد حاج عمران، فاو، فكّه

دوباره آسمان چشمهامان

به یاد لاله ها مى آرد چِكّه

به یاد بچه هاى آوچه نور

آه تا آبادى باران پریدند

از این دنیاى بى دریا گذشتند

به اقیانوس آزادى رسیدند

 

براى شهید فهمیده و همه فهمیده ها...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی