این داستان جنبه سرگرمی نداشته و حقیقت است.البته چون داستان
سرایی من خوب نیست کوتاه و خبر وار ممکنه باشه.
حتماً بخونید حالا آفلاین هم شده بخونید و عبرت و درس بگیرید.این داستان توسط یک
وکیل به من گفه شده و من هم نوشتم اما به دلایلی از ذکر نام خود داری می کنم.
یه دختر کازرونی و یه پسر افغان به شدت به هم علاقه داشتند.
ولی پدر دختر آدمی بود که حت دختر واحمه داشت که موضوع را به پدر خویش بازگو کند.
تاجایی این عشق پیش رفت که پسر جون خودشو کف دست گذاشت و برای خواستگاری اومد پدر
عروس گفت برای من مهم نیست که شما ایرانی نیستید ولی چند شرط هست که باید رعایت
بشه اولین شرط آیا شما مسلمان هستید؟
-بله
-خوب چون من به واجبات دین خیلی اهمیت میدم و از اونایی نیستم که بذاره دخترش به
خونه نا مسلمون بره خو ب دومین سوال و شرط مقیم ایران هستی؟
-بله من ایران به دنیا اومدم شناسنامه ایرانی هم دارم.
-خوب لابد سربازی هم رفتی؟
-قراره ماه دیگه اعزام بشم.
-خونه دارین؟
-نه
-ماشین؟
-نه
-کار؟
-کار که رو زمین خدا زیاده؟
-پس کار هم نداری خوب ببینم شاید پدر و مادر هم نداری که تنها اومدی خواستگاری!
پسر با قیز خونه رو ترک میکنه و میره . یه روز که پدره بیدار میشه
میبینه دخترش صبح اول وقت از خونه رفته تا عصر هم نیومد دیگه مجبور شد دست به کار
شد و دنبال دخترش گشت . تا این که فهمید که دخترش حامله شده و بعد با افغانیه رفته.
مرده هم فقط یه تلفن از اونا داشت . چند روز حرچی تماس گرفت خاموش بود بعد از یک
هفته موفق شد با اونا تلفنی حرف بزنه:
- الو سلام
-سلام بابا
- خوبی دخترم؟
...
-گوشیه بده به ... .
- الو سلام .
-سلام پسرم خوبی ؟
-ممنون.
-ببین پسرم التماست میکنم حالا که دیگه کار از کار گذشته بیا تا یه عقد و یه جشن
کوچیک بگییم تا منم بونم سرمو بالا بگیرم آخه به حمسایه ها گفتم دخترم رفته خونه
خالش سمیرم نذار بی آبرو بشم
- راستش من حرفی ندارم من فکر میردم...
- پس میاین دیگه نه؟
-فردا دوتایی میایم
- نه نه نگا اول زنتو بفرست بع با چندتا از فامیلا بیاین که آبروی من پیرمرد حفظ
بشه.
-خیلی خوب.
-پس تا فردا خدا حافظ.
-خدا حافظ
حال آن که همه اهل ده قضیه رو فهمیده بودند و این شوهر و زن هم
گه هی بهم میگن هنوز عقد نکردند پدره به بچه برادرش میگه برو کنار باغ تو فان جا
یه کلاش قایم کردم برام بیارش . فردا صبح دخترش میاد و قضیه رو می فهمه پدره او نو
میندازه تو انباری (انباری خیلی از خونه فاصله داشته) میگه اگه صدات در اومد خودم
با همین کمربند تیکه تیکت میکنم دختره میگه آخه بابا اون شوهرمه اینجا خون مرد به
جوش میاد و همونجا یه تیر تو مغزش خالی میکنه. میگزره و مهمونا میرسن و توری که از
قبل مرده با پسر برادرش هماهنگ کرده بود تا مهمونا اومدن پسره درو از بیرون قفل
میکنه که اگه اتفاقی اوفتاد و پیرمد کشته یا زخمی شد خونه رو آتیش بزنهاومدن تو و
پسره درو بست پیر مرد کلاشو کشید و دو نفرشونو کشت که صدا اومد تا یه عدشون هم
بیرونن داد میزنه درو باز میکنه میره که اون بیرونیا رو بکشه این دوتا تو خونه ای
فرار میکنن تا اون بیرونی ها رو میکشه میبینه که اونا دور شدنپسرش که تیر انداز
قابلی بوده تفنگ رو میگیره و یکیشونو از دور میزنه. پسر برادرش با چماق جلوی اونی
که فرار رده بوده در میاد و مونو نقش زمین میکنه و بعد پسر مرده با تفنگ
اونم میکشه یرن راننده هارو بکشند اونا با لحجه بویر احمدی (اینجا بود که یه
دفعه خنده منو گرفت) دا میزنند که ایما ختیم مسافر چشیم مزه مزه بعد ( یه نی ما
مسافر کش خطی هستیم)از کتک خوردناونا رو ول میکنن.
وکیله درست جریان دادگاه رو برام نگفت ولی هرچی بوده پیرمرد و پسرش و پسر برادرشو
به قطل محکوم میکنند قتل دخترش ه با رضایت مادرش و اتفاقایی که اوفتاده بود حل
میشه اما اون شش نفر پیر مرده گفته که من فکر میکردم اسلام خون اونارو حلال کرده .
دومادو که درسته و اون به دیه تبدیل میشه اون پنج نفرم بعد ز سخنرانی که مثل هندیا
داشتندو گفتن که قاتل اونا این مردمن که اونو عصبانی کرن و اون وضعیت روحی مناسبی
نداره و کلی حرفای دیگه به دیه تبدیل میشه. بعد شروع به چونه زنی می کنند و دیه رو
به پنجاه کاهش میدن که دیگه چطوریش رو من نمیدونم. بهد پیر مرده باغشو میفروشه دیه
رو میده یه ماشین حالا من نمیدونم چی ولی شاسی بلند با کلاس می خره.تو محل هم
ابروش از قبل بیشتر میشه و حتی به جون اون قسم می خورند.
نوشته شده توسط : فرشید احمدی



