گاه مى آمد از سَمت آوچه
با آتابى آه زیر بغل داشت
او آه یك خانه از مهربانى
در دل پاك اهل مَحل داشت
راستى از همان روز اول
دوست من پریدن بلد بود
مثل یك شعر، خوب و صمیمى
مثل یك قصه مستند بود
درس او بود یك چیز دیگر
غیر جبر و علوم و ریاضى
بر لبش بود فعل شكفتن
حال او بود بهتر ز ماضى
خوب فهمیده بودند مردم
او در آیینه ها خانه اى داشت
دفترى از الفباى پرواز
در دل تنگِ پروانه اى داشت
گرچه در آوچه مان نیست دیگر
سایه اش در دلِ آوچه جارى است
در زمستانِ سوزانِ هر سال
آوچه با خاطراتش بهارى است
عكس او را آه مى بینم انگار
مى آشم سخت از خود خجالت
اى پرنده، پرنده، پرنده
آاشكى مال من بود بالت
باز پایان شعر من آمد
آى غمها! چه بى انتهایید
خسته ام دیگر از این جدایى
دوستانِ شهیدم، آجایید...؟!
نوشته شده توسط : فرشید احمدی
تبلیغات 

