پرستوى قشنگى باز دیروز
براى آودآان تعریف مى آرد
میان آوچه غوغا بود وقتى
براى این و آن تعریف مى آرد
غروبى ساده بود و خاله خورشید
دوباره چادرى قرمز به سر داشت
پرستوى قشنگ قصه ما
تمام آوچه ها را زیر پر داشت
به قول مرتضى همسایه ما
پرستو حرفهاى تازه اى داشت
صداى بال مى آمد دوباره
محله شوِ بى اندازه اى داشت
پرستو گاه گاهى گریه مى آرد
مى آمد اشكهایش دانه دانه
صداى گریه ها در آوچه پیچید
صداى گریه هایى آودآانه
تمام آوچه ما بوى گل داشت
محله عطر خوبِ جبهه مى داد
درون قابِ خیسِ چشمها باز
ابوذر بود و سلمان بود و مقداد
صداى پاى یك فرمانده آمد
مناجات شهیدى را شنیدیم
پرستو از بهشتِ آسمان گفت
پریدیم و پریدیم و پریدیم
به یاد روزهاى جنگ بودیم
به یاد حاج عمران، فاو، فكّه
دوباره آسمان چشمهامان
به یاد لاله ها مى آرد چِكّه
به یاد بچه هاى آوچه نور
آه تا آبادى باران پریدند
از این دنیاى بى دریا گذشتند
به اقیانوس آزادى رسیدند
براى شهید فهمیده و همه فهمیده ها...
نوشته شده توسط : فرشید احمدی



