ناگهان دیدم آه دورافتاده ام از همرهانم
منانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
ناگهان آشفت آابوسی مرا از خواب آهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاآش اما آشنا با خشت جانم
ها ... شناسم این همان شهر است شهر آودآی ها
خود شكستم تك چراغ روشنش را با آمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس آوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من آجای این جهانم ؟
سوز سردی می آشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می آنم در بند بند استخوانم
می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاآی روی زخم خونفشانم می فشانم
خیره بر خاآم آه می بینم زآرت زخمهایم
می آشوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و برمیخیزم از خاك و بدینسان
می شود آغز فصل دیگری از داستانم
نوشته شده توسط : فرشید احمدی
تبلیغات 

