تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاك بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم آه زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش
شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب آجا آباد دنیایی من اما
جذبه ای دارم آه دنیا را بدینجا می آشانم
نیستی شاعر آه تا معنای حافظ رابدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
آاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم
هی مترسك آلاه را بردار
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو آه می پنداشت
به یكی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسك آلاه را بردار
ما آلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش آن ما خروش و خشم تو را
همچنان آوه بازتاب شدیم
اینك این تو آه چهره می پوشی
اینك این ما آه بی نقاب شدیم
ما آه ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما آه با مرگ بی حساب شدیم__
نوشته شده توسط : فرشید احمدی



