تبلیغات
زنال - مطالب آسمانی
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

برف گل یاس

شنبه 2 آبان 1388   04:34 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

باز هم مدرسه آوچكِ ما

یاد غمهاى بزرگش افتاد

دفتر خاطره ام غمگین است

شده بى حوصله ، آم حرف مداد

باز در باغچه تخته سیاه

مى نویسد گچ آوچك بى تاب

توى گهواره آغوشم باز

مى آند گریه عروسك بى تاب

باز بر سینه دیوار شكفت

عكس پروانه و الهام و هدى

یاد آن روز آه بمباران شد

شهر ما ، مدرسه آوچك ما

باز هم عطر شهیدان پیچید

آسمان هم شده چشمش اشكى

صورتِ بچه فرشته خیس است

در دل مقنعه هاى مشكى

مثل یك دسته آبوتر ، دلمان

باز از شوِ پریدن پُر شد

باز پرواز قشنگى آردیم

بالمان نیز همان چادر شد

یاآریم دلم آمد لبِ حوض

نوآش از قصه پرواز پُر است

آسمان ، مدرسه دوّم ماست

آه ، گرچه پرِ پروانه شكست ...!

باز هم برفِ گل یاس نشست

بر سر مدرسه آوچكِ ما

میز اول ،گُلِ سرخى رویید

جاى پروانه و الهام و هُدى__


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

حرفهاى پرستو

شنبه 2 آبان 1388   03:04 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

پرستوى قشنگى باز دیروز

براى آودآان تعریف مى آرد

میان آوچه غوغا بود وقتى

براى این و آن تعریف مى آرد

غروبى ساده بود و خاله خورشید

دوباره چادرى قرمز به سر داشت

پرستوى قشنگ قصه ما

تمام آوچه ها را زیر پر داشت

به قول مرتضى همسایه ما

پرستو حرفهاى تازه اى داشت

صداى بال مى آمد دوباره

محله شوِ بى اندازه اى داشت

پرستو گاه گاهى گریه مى آرد

مى آمد اشكهایش دانه دانه

صداى گریه ها در آوچه پیچید

صداى گریه هایى آودآانه

تمام آوچه ما بوى گل داشت

محله عطر خوبِ جبهه مى داد

درون قابِ خیسِ چشمها باز

ابوذر بود و سلمان بود و مقداد

صداى پاى یك فرمانده آمد

مناجات شهیدى را شنیدیم

پرستو از بهشتِ آسمان گفت

پریدیم و پریدیم و پریدیم

به یاد روزهاى جنگ بودیم

به یاد حاج عمران، فاو، فكّه

دوباره آسمان چشمهامان

به یاد لاله ها مى آرد چِكّه

به یاد بچه هاى آوچه نور

آه تا آبادى باران پریدند

از این دنیاى بى دریا گذشتند

به اقیانوس آزادى رسیدند

 

براى شهید فهمیده و همه فهمیده ها...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

باز با مایى...

شنبه 2 آبان 1388   03:03 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

چفیه ات رنگین آمان بود

سنگرت در آسمان بود

قلب تو از بچه هاى

آوچه باغِ آهكشان بود

باغ بودى، سبز بودى

جنگلِ انبوه بودى

رود بودى، پاك و آبى

دشت بودى، آوه بودى

عطر باران مى تراوید

از نگاهِ پر اُمیدت

چون تو را بوسیده بودند

همسفرهاى شهیدت

خاطراتت هست اینجا

مثل گلهاى بهارى

باز با مایى تو، امّا

توى عكسِ یادگارى

دشت، بى تو بى پرستوست

ابر مى گوید برایت

توى گوش جبهه امّا

باز مى پیچد صدایت


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خاطرات بهارى (دوستان شهیدم آجایید )

شنبه 2 آبان 1388   03:02 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

گاه مى آمد از سَمت آوچه

با آتابى آه زیر بغل داشت

او آه یك خانه از مهربانى

در دل پاك اهل مَحل داشت

راستى از همان روز اول

دوست من پریدن بلد بود

مثل یك شعر، خوب و صمیمى

مثل یك قصه مستند بود

درس او بود یك چیز دیگر

غیر جبر و علوم و ریاضى

بر لبش بود فعل شكفتن

حال او بود بهتر ز ماضى

خوب فهمیده بودند مردم

او در آیینه ها خانه اى داشت

دفترى از الفباى پرواز

در دل تنگِ پروانه اى داشت

گرچه در آوچه مان نیست دیگر

سایه اش در دلِ آوچه جارى است

در زمستانِ سوزانِ هر سال

آوچه با خاطراتش بهارى است

عكس او را آه مى بینم انگار

مى آشم سخت از خود خجالت

اى پرنده، پرنده، پرنده

آاشكى مال من بود بالت

باز پایان شعر من آمد

آى غمها! چه بى انتهایید

خسته ام دیگر از این جدایى

دوستانِ شهیدم، آجایید...؟!


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آوچه فرشته ها

شنبه 2 آبان 1388   03:02 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

وقتى آه موشك آمد

یك یا آریم اُفتاد

یك یا آریمِ زیبا

از روى سیم اُفتاد

یك مادرِ بسیجى

در خون و شیشه غلتید

انگار خون سُرخش

توى حیاط پاشید

آن روز، آوچه ما

یك باغ شاپرك داشت

مردى میان آوچه

عطر بنفشه مى آاشت

وقتى آه موشك آمد

دیدم عروسكى مُرد

دیدم عروسكى در

آغوشِ آودآى مُرد

بچه آبوتر از ترس

در پشت بام، غش آرد

مادر دوباره با بال

گریان، نوازشش آرد

وقتى آه موشك آمد

گلهاى لاله وا شد

از آن به بعد، آوچه

مال فرشته ها شد


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

باباى خوبم

شنبه 2 آبان 1388   02:39 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

این __________روزها باران آه مى آید

حال تو را مى پرسم از او باز

تو در دلم پایان نمى گیرى

پایان تو یعنى همان آغاز

من با مرور روزهاى تو

بوى بهار و عید مى گیرم

بوى شكفتن، دوستى، لبخند

عطر گلِ خورشید مى گیرم

من از تو دارم شادى و غم را

من از تو دارم این پریدن را

روى آویر تشنه شعرم

نقاشى باران آشیدن را

امروز دیگر نیستى امّا

با یاد تو چون ابر، مى بارم

اى فصلِ خوبِ آشتى و نور

باباى خوبم، دوستت دارم...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آمنه

شنبه 2 آبان 1388   02:33 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

آمنه در آلاس بهار است

آمنه همكلاسِ نسیم است

مشق پرواز را دوست دارد

چون آه همسایه یا آریم است

باز هم مشق هاى شبش را

توى تقویم بابا نوشته

مطمئنم آه درباره او

باز این هفته انشاء نوشته

مى نشیند لبِ حوضِ سنگى

مى چكد اشك او دانه دانه

با همان چند تا بچه ماهى

درد دل مى آند آودآانه

باز دیروز با گریه مى گفت :

آى... باباى من را ندیدید؟ »

گفته بودم آه مادر مریض است

راستى حال او را نپرسید؟

مى شناسید باباى من را؟

او آه یك باره از پیش ما رفت

او آه با ساآى از عطر و لبخند

« صبح زودى از این روستا رفت

دختر آنجكاوى است، امّا

لهجه بچه ماهى بلد نیست

دوست دارد بداند آه غصه

در لغت نامه ماهیان چیست؟

نمره بیست دینى اش را

باز دیشب به بابا نشان داد

خانه از بوى گیلاس پر شد

تا آه بابا لبش را تكان داد

آمنه دانش آموز خوبى است

در دلش نوبهارِ امید است

روى جلد آتابش نوشته :

آمنه دختر یك شهید است...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آیا مى آیى؟

شنبه 2 آبان 1388   11:43 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

پدر همسنگرت بوده، دلاور

اگر آه خوب یادت مانده باشد

آتاب خاطراتت را شب و روز

هزاران بار شاید خوانده باشد

همیشه روبرویت مى نشیند

سرود فتح مى خواند برایت

دوباره غنچه غنچه بوسه هایش

شكوفا مى شود بر گونه هایت

مى آید باز عطر چفیه تو

و نامت مى چكد از خود نویسش

دل من مى دود با آودك اشك

به دشت گونه هاى نرم و خسیسش

پدر از بس آه از تو یاد آرده

دل من هم به سویت مى آشد پر

تو باران بهارى، من زمینم

تو باغِ آسمانى، من آبوتر

پدر گفته آه تو حالا اسیرى

پرنده! سوى لانه آى میایى؟

آقا احمد! بیایى یا نیایى

برایت در دل من هست جایى


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

بوسه باران (باباى شهید )

شنبه 2 آبان 1388   11:41 ق.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

مثل گل، مثل بهار

باز بویت مى آنم

لابه لاى عكسها

جستجویت مى آنم

باز هم صدها سؤال

مى آنم از مادرم

شاد مى خندد به من

عكسِ بالاى سرم

مادرم! بابا آجاست؟ »

«؟... آى به ما سر مى زند

ناگهان انگشت تو

نرم بر دَر مى زند

گوش ها پر مى شود

باز هم از صحبتت

بوسه باران مى شود

آسمانِ صورتت

لاى در وا مى شود

خانه زیبا مى شود

دَفترم با دست تو

باز امضاء مى شود

 

این صداى خواهر است :

آه، اى بابا نرو! »

امشبى پیشم بمان

«!... امشبى دریا نرو

خانه دیشب شد بهار

شد پر از عطر امید

بر سرم جا مانده است

دستِ باباى شهید...

به یاد احمد متوسلیان و همه

مفقودالاثرها...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

نقاشى جنگ

شنبه 2 آبان 1388   11:37 ق.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

من توى اتاِ آوچك خود

یك جبهه خوب جَنگ دارم

اما عوضِ گلوله و تانك

یك جعبه مداد رَنگ دارم

در قلبِ سفید دفترِ خود

نقاشى جنگ مى آشم من

در باغچه بزرگ سنگر

گلهاى قشنگ مى آشم من

در جبهه آوچكِ اتاقم

خمپاره و موشكى ندارم

چون خوبم و مهربانم و جنگ

با هیچ عروسكى ندارم

در جبهه من، به قول مامان

هر روز بهار سبز و عید است

بر تاقچه قشنگِ خانه

عكس دو آبوترِ شهید است

یك روز تمام شهر دیدند

پرواز دو تا آبوترم را

مردم همه خوب مى شناسند

لبخند دو تا برادرم را...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی