تبلیغات
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
زنال - پست های شعر

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

ایام سوگواری سالار عشاق حسین(ع) تسلیت باد

سه شنبه 1 دی 1388   08:55 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،شعر ،عمومی ،آسمانی ،

محرم ماهی بود که اعراب توی این ماه جنگ رو حروم می دونستند ( هم در دوران جاهلیت و هم بعد از اسلام)

ولی ...

وقتی حرف از محرم میشه بی اختیار یاد امام حسین (ع) می افتیم . امام حسین (ع) رو نمیشه با جملات تعریف و معرفی کرد .عشق به حسین رو نمیشه معنی کرد . دلیل عزاداری برای امام حسین (ع)  تو گرما و تو سرما رو نمیشه پیدا کرد .  

من کسی نیستم که بتونم از امام حسین (ع) چیزی بگم .

فقط میتونم بگم کسی هست که ادعا کنه من در راه اسلام تمام زندگیم و خونوادم و دار و ندارم رو حاضرم فدا کنم ؟؟؟؟ 

 


عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خویش از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسین

 

     

شیعیان در سر هواى نینوا دارد حسین 

                                   خون دل با كاروان كربلا دارد حسین

از حریم كعبه و جدش به اشكى شست دست

                                  مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است

                                ورنه این بى حرمتى ها كى روا دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى كند

                                عزّت و آزادگى بین تا كجا دارد حسین

 

                              

 

حسین(ع)

آب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین

منبرو سجاده ومحراب می گوید حسین

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین

هر کسی که خورده شیر پاک می گوید حسین

صبر می گوید حسین بی صبر می گوید حسین

پیکر من در میان قبر می گوید حسین

بیشه می گوید حسین اندیشه می گوید حسین

غنچه و باغ و گیاه و رییشه می گوید حسین

دار می گوید حسین دلدار می گوید حسین

در مدینه احمد مختار می گوید حسین

شور می گوید حسین منشور می گوید حسین

جنیان را تا ابد منصور می گوید حسین

یار می گوید حسین ایار می گوید حسین

فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین

یاس می گوید حسین احساس می گوید حسین

در کنار علقمه عباس می گوید حسین

نار می گوید حسین ذوالنار می گوید حسین

بین میدان حیدر کرار می گوید حسین

گاه می گوید حسین نا گاه می گوید حسین

شمس و نجم و کهکشان و ماه می گوید حسین

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین

مجتبی با سینه ی صد چاک می گوید حسین

لاله می گوید حسین آلاله می گوید حسین

در خرابه دختری با ناله می گوید حسین

تار می گوید حسین دستار می گوید حسین

شام و کوفه کوچه و بازار می گوید حسین

آه می گوید حسین دلخواه می گوید حسین

آیه های حضرت اله می گوید حسین

دانه می گوید حسین دوردانه می گوید حسین

تا به محشر این دل دیوانه می گوید حسین

اود می گوید حسین معبود می گوید حسین

تا ظهورش مهدی معود می گوید حسین

روح می گوید حسین مشروح می گوید حسین

ساقی سر تا به پا مجروح می گوید حسین

بال می گوید حسین اقبال می گوید حسین

این دل سر گشته در هر حال می گوید حسین

         

               

حلول ماه محرم و شهادت سالار شهیدان امام حسین(ع) تسلیت و تعذیت باد.



نوشته شده توسط : فرشید احمدی

شعری زیبا از قیصر امین پور

یکشنبه 3 آبان 1388   05:05 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ایران ویج ( ارور سابق )‌

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر



نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زاغکی قالب پنیری دید

یکشنبه 3 آبان 1388   04:58 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،

thumb_2nvr0v9_th.jpg
زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبهک پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چقدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبودی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

انار

یکشنبه 3 آبان 1388   04:53 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،

صد دانه یاقوت دسته به دسته

با نظم و ترتیب یک جا نشسته

هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان

قلب سفیدی در سینه آن

یاقوتها را پیچیده با هم

در پوششی نرم پروردگارم

هم ترش و شیرین هم آب دار است

سرخ است و زیبا نامش انار است

مصطفی رحمان دوست


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

نیستی شاعر آه تا معنای حافظ را بدانی

یکشنبه 3 آبان 1388   04:48 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت خاك بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم

بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری

دوست دارم در قفس باشم آه زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش

شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب آجا آباد دنیایی من اما

جذبه ای دارم آه دنیا را بدینجا می آشانم

نیستی شاعر آه تا معنای حافظ رابدانی

ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب

آاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

هی مترسك آلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همو آه می پنداشت

به یكی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسك آلاه را بردار

ما آلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش آن ما خروش و خشم تو را

همچنان آوه بازتاب شدیم

اینك این تو آه چهره می پوشی

اینك این ما آه بی نقاب شدیم

ما آه ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟

ما آه با مرگ بی حساب شدیم__


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:46 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تنهایی ام را با تو قسمت می آنم سهم آمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم آه می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را آه بی شك

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید به زخم من آه می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست



نوشته شده توسط : فرشید احمدی

گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند

یکشنبه 3 آبان 1388   04:44 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

امسال پاییز یكسره سهم شما بهار

ما را در این زمانه چه آاریست با بهار

از پشت شیشه های آدر مات مانده ام

آاین باغ رنگ آار خزان است یا بهار

حتی تراز حافظه گل گرفته اند

ای مثل من غریب در این روزها بهارا

دیشب هوایی تو شدم باز این غزل

صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

گلهای بی شمیم به وجدم نمی آشند

رقصی در این میانه بماناد تابهار


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

گفتگو

یکشنبه 3 آبان 1388   04:43 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

می پرسد از من آسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

آیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می گویمش گم گشته ای هستم آه در این دور بی مقصد

آاری بجز شب آردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم آه بی تردید میدانم

حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند

می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

آاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم آه بی تردید می دانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

آن گونه می خندد آه گویی هیچ از این غمها نمی داند


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

یکشنبه 3 آبان 1388   04:42 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تو را گم می آنم هر روز و پیدا می آنم هر شب

بدیناسن خوابها را با تو زیبا می آنم هر شب

تبی این گاه را چون آوه سنگین می آند آنگاه

چه آتشها آه در این آوه برپا می آنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

آه پیچ و تاب آتش را تماشا می آنم هر شب

مرا یك شب تحمل آن آه تا باور آنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می آنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

آه این یخ آرده را از بیكسی ها می آنم هرشب

تمام سایه ها را می آشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می آنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می آنم هر شب

آجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

آه من این واژه را تا صبح معنا می آنم هر شب


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

غزلی چون خود شما زیبا

یکشنبه 3 آبان 1388   04:42 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

با غروب این دل گرفته مرا

می رساند به دامن دریا

می روم گوش می دهم به سكوت

چه شگفت است این همیشه صدا

لحظه هایی آه در فلق گم شدم

با شفق باز می شود پیدا

چه غروری چه سرشكن سنگی

موجكوب است یا خیال شما

دل خورشید هم به حالم سوخت

سرخ تر از همیشه گفت : بیا

می شد اینجا نباشم اینك آه

بی تو موجم نمی برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من

چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان

پرسه ها می زنیم تا فردا

تازه شعری سروده ام از تو

غزلی چون خود شما زیبا

تو آه گوشت بر این دقایق نیست

باز هم ذوق گوش ماهی ها


نوشته شده توسط : فرشید احمدی