تبلیغات
زنال - مطالب شعر
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

غزلی چون خود شما زیبا

یکشنبه 3 آبان 1388   04:42 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

با غروب این دل گرفته مرا

می رساند به دامن دریا

می روم گوش می دهم به سكوت

چه شگفت است این همیشه صدا

لحظه هایی آه در فلق گم شدم

با شفق باز می شود پیدا

چه غروری چه سرشكن سنگی

موجكوب است یا خیال شما

دل خورشید هم به حالم سوخت

سرخ تر از همیشه گفت : بیا

می شد اینجا نباشم اینك آه

بی تو موجم نمی برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من

چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان

پرسه ها می زنیم تا فردا

تازه شعری سروده ام از تو

غزلی چون خود شما زیبا

تو آه گوشت بر این دقایق نیست

باز هم ذوق گوش ماهی ها


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

یکشنبه 3 آبان 1388   04:41 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

گاهی چنان بدم آه مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم آه به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش آه زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست

آماده ای آه بشنوی ام یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند

با این همه مخواه آه تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

یك قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود آه ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

شب آه آرام تر از پلك تو را می بندم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:40 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است آه رفت

آه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست آه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی آه بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب آه آرام تر از پلك تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این آه پیوست به هر رود آه دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم آه به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی آه سزاوار تو باز اینها نیست


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

دهاتی

یکشنبه 3 آبان 1388   04:39 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

ساده بگم دهاتی ام

اهل همین نزدیكیا

همسایه روشنی و هم خونه تاریكیا

ساده بگم ساده بگم

بوی علف میده تنم

هنوز همون دهاتیم

با همه شهری شدنم

باغ غریب ده من

گلهای زینتی نداشت

اسب نجیب ده من

نعلای قیمتی نداشت

اما همون چهار تا دیوار

با بوی خوب آاگلش

اما همون چن تا خونه

با مردم ساده دلش

برای من آه عكسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم

برای من آه شهریم از اون هوا دل بریدم

دنیاییه آه دیدندش

اگرچه مثل قدیما

راه درازی نداره

اما می دونم آه دیگه

دنیای خوب سادگی

به من نیازی نداره


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

یکشنبه 3 آبان 1388   04:37 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی آن

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می آوشی بمانی مهربان ای دوست

انسان آه می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

آسی آه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای آنم انگار آوهكن بودم

 


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خون هر آن غزل آه نگفتم بپای تست

یکشنبه 3 آبان 1388   04:37 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

اینجا برای از تو نوشتن هوا آم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا آم است

اآسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این آیمیا آم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا آه از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای آاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین آه منم بردبار نیست


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خوشا هر آنچه آه تو باغ باغ می خواهی

یکشنبه 3 آبان 1388   04:34 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

 

زمانه وار اگر می پسندیم آر و لال

به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست

آه دوست جان آلام مناست در همه حال

قسم به تو آه دگر پاسخی نخواهم گفت

به واژه ها آه مرا برده اند زیر سوال

تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم

بشوق توست آه تكرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی

آه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز

نهایتی ست آه آسان نمی دهم به زوال

خوشا هر آنچه آه تو باغ باغ می خواهی

بگو رسیده بیفتم به دامنت یا آال ؟

اگر چه نیستم آری بلور بارفتن

مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور آن از این پل تماشایی

به بین چگونه گذر آرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو آه پامال دره ات شده ام

آدام قله نشین را نكرده ام پامال

تو آیستی ؟ آه سفرآردن از هوایت را

نمی توانم حتی به بالهای خیال


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خسته

یکشنبه 3 آبان 1388   04:32 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

از زندگی از این همه تكرار خسته ام

از های و هوی آوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر آه و هر آار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می آشم

آوخ ... آزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او آكه گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود آه بی شكیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس آه بسیار خسته ام


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:29 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تیكه بر جنگل پشت سر

روبروی دریا هستم

آنچنانم آه نمی دانم در آجای دنیا هستم

حال دریا آرام و آبی است

حال جنگل سبز سبز است

من آه رنگم را باران شسته است

در چه حالی آیا هستم ؟

قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز

حیف انسانم و می دانم

تا همیشه تنها هستم

وقت دل آندن از دیروز است یا آه پیوستن بر امروز

من ولی در آار جان شستن

از غبار فردا هستم

صفحه ای ماسه بر می دارم

با مداد انگشتانم

می نویسم

من آن دستی آه

رفت از دست شما هستم

مرغ و ماهی با هم می خندند

من به چشمانم می گویم

زندگی را میبینی

بگذار

این چنین باشم تا هستم


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

بارانی

یکشنبه 3 آبان 1388   04:28 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای آسی نیستم

آماده ام تا تر بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو آمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا آه بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز آن

دیرزمانی است آه بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یك صحبت طولانی ام


نوشته شده توسط : فرشید احمدی