در این وبگاه مطالب علمی، آهنگ های ویژه (قدیمی و جدید و تیتراژ) مطالب کودکانه، طب سنتی، تصاویر جالب، کاریکاتور، شناختن مشاهیر، شعر، دانلود 3gp و amr ، نرم افزار موبایل، کتاب و مقاله، مطالب آسمانی، گل و گیاه و مطالبی در مورد گیم و خودرو ارائه می شود.

فرشید احمدی

جستجو

 

گوزن

پنجشنبه 19 خرداد 1390   11:38 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،

گوزن
اکنون
می فهمی که چگونه یك گاو می تواند
در چراگاه سوزانِ دریا
بی خیال علف هرز چرا کند
اکنون
که از خواب
هراسان برخاسته ای
و در وحشت یك آابوس می لرزی
و به معنای هر چه غریب است و گنگ
پیوند خورده ای
می اندیشی:
« ؟ چرا شفافیت یك شیشه فاصله بود »
اکنون
که اکنون بی معنی است
اجساد مردگان مثله شده
ریخته بر آف خیابانها
از خواب آه بر خاستی
گوش هایت شعله می آشید
حسی غریب تو را غرق می آرد
به بوی نابودی
چون لحظه گذرای انفجاری مهیب
و دیگر هیچ
باد زوزه ای بود
و زمان محكوم به قتلی فجیع
به پای جوخه اعدام
راه می سپرد
گفتی:
امشب می توانم فصل اول یك رمان بلند و تكان دهنده را »
« یك نفس بنویسم
و میل نوشتن
شدید و دردناك
تو را از خواب می گریزاند
چقدر می شود متنفر بود
چقدر می شود بیزار و پر از انزجار بود
چقدر می شود چرخ خورد
گیج
در لحظه های ویران
چقدر دریده بود
چشم خلق
فكر آردی:
چه راحت بود علی آقا آه بر درخت سپیدار خانه اش »
« خود را دار زده بود
صبح
آاذب بود
لبریز از انزجاری تلخ
چشمان تو می شكافت
و از شانه هایت آتشی
در دوسوی گردنت
زبانه می آشید
و گوش هایت
بردبارانه
می سوخت
حرفها چه پوچ بود »
« حرفهای امروز آه پر از امید می نمود
با خود گفتی و پوزخندی تو را به شكل روحت در آورده بود
باید وصیت آنی تو را بسوزانند
انگار آه هیچ وقت نبوده ای
اکنون
می فهمی چرا لكه درشت رنگی
که از سر بی اعتنایی به بومی پرتاب شده باشد
معنی دار است
و شاید
زیباست
زیباتر از چشمانِ فریبِ
زنان سوداگر
از خواب چه ترسانی
و چشم آه بر هم نهی
آابوس ها
وجه پنهانِ خنده های ملایم و دوستانه
چه موهن و وحشت زاست
چرا هیچ آسی از نفوذ چشم رسواگر تو
ایمن نیست؟
سیگار می آشی
و تلخی گزنده شراب
در دسترس است
پریشان
از حلول اهریمنان
در غار خلوت تو
خیره
به نقش گوزنی
آه بر دیواره
آشیده ای
علی آقا
چه تنها بود
چه دردی آشیده بود تا مرده بود
چه دردی آشیده بود
آه درد خفه شدن را
به جان خریده بود
پدر مسلح است
پدر با زمان پیش آمده است
پدر به آشنده ترین سلاحها مسلح است
تو چه ساده ای
ای شاهزاده جوان
در لباس ساده آرزو
به رخش غریب و گریان فكر می آنی
و فكر می آنی باید آسی عزیز را در اردوی تا به دندان مسلحِ
فرود آمده به دشت
جستجو آنی
بر بازو بند تو نام پدر پیدا نیست
و در سرت
یادهای پر غرور پهلوانان
زنده است
سُرخرو و شاداب می نمایی
اما خود را فریب مده
تا اندك زمانی دیگر فرو خواهی ریخت
ای مومیائی بر آمده از تابوت قرون!
آن زخم آهنه آه در پهلویت نشسته بود
امروز یا فردا
به وقت فرود آمدنِ آن دشنه زهرآگین
دو باره سر باز خواهد آرد
و خون
خون گرم و جوان تو
خواهد جوشید
و تو
دوباره
خواهی مرد
بیهوده
بیهوده برخاسته ای
نوشدارویی هنوز
به دستی پیدا نیست

اسفند 64


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

شرحه شرحه

پنجشنبه 19 خرداد 1390   11:26 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،


اینچنین آه اضطراب و بیتابی
به وجودت چنگ انداخته است
گمان می بری
هیچگاه
صبح را نخواهی دید
بی خویش وپریشان
تپش های آن گنجشك سینه ات
چنان محتضری است
به وقت حلول مرگ
گیج می خوری و
ویرانی
به شكل قصر مخروبه ای با یادهای پر غرور اما
ناتوان
تنها و دور دست
هیچ تسكین نمی یابی
بر صخره لغزنده لحظه ها
دستاویز هیچ پیامی
گلی
نمی بینی
ابر روحت
با خمیازه ای طویل
مایوس و خسته دور می آند
یادهای بارانِ دیرین را
خود را
چون سنگی حقیر
بر میانه راه می بینی
از هر طراوتی و تماشایی
تهی
لبریز از اضطراب پا خوردن و پرتاب شدن
و در سكون و زوال خاكِ دور از چشم راه
مدفون شدن
فكر می آنی
هیچ نداری
هیچ نداشته ای
و همواره خویش را فریب داده ای
به گنجهای نابوده پنهانی
بیرحمانه ترین بادهای پر از غبار و گرد
تو را در میان می گیرند
و جز زخمِ خار
نثاریت نیست
به محتضری می مانی
آه در حضورِ بی ترحمِ مرگ
برایش
طراوت هر گلی بیرنگ است
و در نظرش
زنانِ رعنا و جادو چشم
چون احمقانی گول
و شادمانی های ارواح نیمه جانِ مغرور به حیاتی زبون
دلش را به شوق نمی انگیزد
احساس می آنی تو را
هیچ چیز شاد نمی تواند آرد
و نغمه های شادمانه دور و شكسته تاری را
مدام
با خود مرور می آنی
و حضور یك دست پر شور را
بیهوده آرزو می آنی
برابر چشمت
پرده ای می افتد
و رنگ پنهان و باطن هر چیز
مضحك و زشت
رخ می آند
آه
ای پریشانی شدید!
اینك وقت تو با رنگ هر بدی
مكدر است


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خورشید غایب است

پنجشنبه 19 خرداد 1390   11:25 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،

خورشید غایب است


من سوخته ام
چنان
آه بی خبر از گذارِ زمستانم
من سوخته ام
چنان
آه دیگر بهار
در من
جلوه ای نخواهد آرد
من سوخته ام
و داغ بر جبین تابستان نهاده ام
سیبی در دستم نیست
باغها همه را
من سوخته ام
من از میان فصول گم شده ام
شكوفه ها با من سخن نمی گویند
بادها بر آناره می روند
آسمانم آبی نیست
آدام گوهر آفتاب بود
آه می گرداند مرا در آوچه باغهای فصول
و آشتی ام می داد
با هر چه بود؟
از آتشِ سرخ یك سیب
هستی یك نگاه
سوخت
و باد
تنها نگاهبان راز بود


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

تو

پنجشنبه 19 خرداد 1390   11:23 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،

تو

اینك
چرخی بزن
بر مرمرِ آب
نیلوفر آبی سكوت!
از ساقه تنهائی آدام اشراق
فرو فتاده ای به آب؟
با دست افشانی تو در مجلس نسیم
سینه شفاف برآه می لرزد
از اشتیاق
اینجا حضور خلوتی بی پایان
چرخی بزن
دور از نگاه نامحرمان
دستی بیفشان و بگیر
دست مهربان باد
تا فرا رسد بهار
تا بشكفد بر درختان سیب
آن بوی سرخ طراوت
آن اتشِ پر التهاب
در عمقِ آب های رنج
مروارید آدام تبسمت به آف آمده است؟
ای صدف فرو خزیده در طلیسانِ انزوا!
اینك باران حادثه می بارد -
مروارید دیگری
به یاد بسپار
در سفرهای آبی عشق
خار مرا به داسِ اشراق بر آنی
این آیه ای است
« تو » در ابتدای سوره
ای همه من!

بهمن 64


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

سلوك

پنجشنبه 19 خرداد 1390   11:12 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،

سلوك


تو چه می دانی
ای درخت غنوده در
بارشِ
نقره ای
ماهتاب!
آه جویبارِ بی تاب
از چه بی خواب است؟
تواز مسیر سنگلاخ و خاك
تو از تموز آفتاب
چه می دانی؟
تو همچنان در رویاهای نقره ای خواهی بود
وقتی
آه جویبارِ شوقبار
با شتاب پشت سر نهد
تمام آوچه باغهای برگ ریز شهر را
در جاری سكوت خویش
و آن زمان آه در آغوشِ آفاقِ آرزو
چشم تَرَش
بدرخشد
ز شوق
تو قصه اش
ز باد
خواهی شنید


مهدی موذن جامی
دی 64


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آرزو

پنجشنبه 19 خرداد 1390   11:07 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،

آرزو


ای شدیدترین وقت رنج!
وقت نزول آیه های عشق آجاست؟
ای هستی سبز بهاران!
به یاد داشته باش
با خاطره عبور توست
آاینچنین صبور
در آوار برفها ایستاده ام
اآنون نماز
رو به آفتاب می گزارم
ای همه دل سپردگانِ به شب!
و ملالت را
در جویبار سایه ای آفتابی
می شویم از دل بیقرار
من خانه ای
رو به مشرق عشق ساخته ام
تهی
از آدورت هرظلمتی
شفاف
چون قلب شاد و آوچك گنجشكی
پناه برده
به بازوان بی مرگِ آاج
تقدیر خویش
چنین دیده ام در نگاه تو
آه ننگرم مگر
با چشمان ساآت اما پر ز راز تو
تندیسی از تو
آه منم
ای خورشید آرزو!
تو با من نگران
من از تو می نگرم
به آفاق روشن جهان
آن سوی آینه آیست
ای یگانه با نفس های من!
جز صورت نهانآشكار تو
وینك بر آمده بر برج مهر
به آفتاب تكیه آرده ام
تا به آفتاب
رسنی است
از گیسوان تو
اینجا
از بام بلند عشق
هستی به تمامتِ خود
پیداست
ای سبز جاودان!
از آن زمان آه تو گفتی بسان سرو آزاد و
بی اعتنا به زمستانی
اندیشیده ام:
تو چون حقیقت »
چه ژرف
چه دیریاب
« چه ساده ای

دی 64


نوشته شده توسط : فرشید احمدی