تبلیغات
زنال - مطالب شعر
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند

یکشنبه 3 آبان 1388   04:27 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

پیش از آنی آه به یك شعله بسوزانمشان

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد

بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان

نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی

ماتمی را آه به جان داشتم از ماتمشان

زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند

تو نبودی آه به حرفی بزنی مرهمشان

این غزلها همه جانپاره های دنیای منند

لیك با این همه از بهر تو می خواهمشان

گر ندارد زبانی آه تو را شاد آنند

بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان

شكر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود

آه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

این سیب آه ناچیده به دامان تو افتاد

یکشنبه 3 آبان 1388   04:26 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری

در من قفسی هست آه می خواهدم آزاد

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را

آش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یك عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار آه دندانزده ی غم شود ای دوست

این سیب آه ناچیده به دامان تو افتاد


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:26 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس آه روزها را با شب شرمده بودم

یك عمر دور و تنها تنها بجرم این آه

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس آه خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

آاش آن غروب ها را از یاد برده بودم


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

یکشنبه 3 آبان 1388   04:22 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

از خانه بیرون می زنم اما آجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در آوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام آوچه ها را یك نفس هم نیست

شاید آه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو آه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سرآنم بی ماجرا امشب


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

یکشنبه 3 آبان 1388   04:20 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

با پای دل قدم زدن آن هم آنار تو

باشد آه خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ آس نرسد تا ابد به من

می خواستم آه گم بشوم در حسار تو

احساس می آنم آه جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن آوپه ی تهی منم آری آه مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا

ترسم آه اشتباه بسنجد عیار تو

 


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آینه در جواب من باز سكوت می آند

یکشنبه 3 آبان 1388   04:18 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به آجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آیینه در جواب من باز سكوت می آند

باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاك آن از حافظه ات شور غزلهای مرا

شاعر مرده ام بخووان گور علایقم بگو

با من آور و آر ولی واژه به تصویر مكش

منظره های عقل را با من سابقم بگو

من آه هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر آه لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به آمال می رسم

یكسره آن آار مرا بگو آه عاشقم بگو


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آن بهاری باغها و این بیابانی زمستان

یکشنبه 3 آبان 1388   04:17 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

ناگهان دیدم آه دورافتاده ام از همرهانم

منانده با چشمان من دودی بجای دودمانم

ناگهان آشفت آابوسی مرا از خواب آهفی

دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی

گرچه ویران خاآش اما آشنا با خشت جانم

ها ... شناسم این همان شهر است شهر آودآی ها

خود شكستم تك چراغ روشنش را با آمانم

می شناسم این خیابان ها و این پس آوچه ها را

بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان

ز آسمان می پرسم آخر من آجای این جهانم ؟

سوز سردی می آشد شلاق و می چرخاند و من

درد را حس می آنم در بند بند استخوانم

می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم

مشت خاآی روی زخم خونفشانم می فشانم

خیره بر خاآم آه می بینم زآرت زخمهایم

می آشوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و برمیخیزم از خاك و بدینسان

می شود آغز فصل دیگری از داستانم


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

درباره سهراب سپهری

شنبه 2 آبان 1388   06:42 ب.ظ


نوع مطلب : مشاهیر ،شعر ،

مادرم ان پایین ،

                  چاقو ها را در حوض نشست ...    

                                                  ماه زخمی می شد!

هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش ارام ترین خواب جهان خواهد بود... 

    هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...

سهراب سپهری :

سهراب سپهری در تاریخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده ای که اهل شعر، نقاشی، منبت کاری و دیگر رشته های هنری بود، زاده شد. کودکی و نوجوانی او به مطالعه، بازی در طبیعت، شکار و نواختن موسیقی گذشت. سهراب تا پانزده سالگی خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشی ها و اشعار او تاثیر این دوران و تاثیر طبیعت و گیاهان را می بینیم. سهراب سپهری شعر صدای پای آب را با الهام از قریه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زیبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پریدخت سپهری در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر می گوید برادرش تا چهارده سالگی در باغی زندگی می کرد که شمارش درخت هایش به سادگی امکان نداشت اما یک سال بعد را در خانه ای گذراند که در آن اثری از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهری، سهراب در این دوران به مطالعه نویسندگان و شعرایی چون لامارتین، گوته، امیل زولا، شاتوبریان و هوگو پرداخت
.
سهراب یک سال بعد یعنی پس از پایان تحصیلات سیکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسرای مقدماتی نام نویسی کرد. پس از پایان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشی تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و برای تحصیل در رشته نقاشی در دانشکده هنرهای زیبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشی سهراب همچون دیگر همعصران وی تحت تاثیر امواج نو قرار گرفت و او نیز وارد حیطه شعر نو و نقاشی مدرن شد
.
سهراب اولین کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگی خواب ها، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهری است. این هنرمند پرآوازه ایران در اردیبهشت ماه 1359 در اثر بیماری سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد
.
صدای پای آب یکی از سرودهای اوست. انگیزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلای مادر است. اواین سروده را به مادرش تقدیم داشته است. زبان روان, توصیف صادقانه دنیای عاطفی شاعر تصویرهای بدیع و تازه, غافلگیریهای شاعرانه(آشنایی زدایی), ترکیب و موسیقی شعر و حتی بهره گیری از لغات عامیانه برشکوه تاثیر این شعر افزوده است
.
این سروده بلند را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: در قسمت نخستین, شعر آمیخته ای از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در این شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناری عبوری مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکری شعر و فلسفی او چهره می نماید و کاشان او به اندازه جهان وسعت می یابد و جهان در نامد کاشان تفسیر می شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نیست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام) شعر صدای پای آب با اشاراتی به اساطیر و بهره گیری از عناصر هندی و بودایی, آگاهی و شناخت عمیق سهراب سپهری را از عرفان غیر اسلامی و غیر ایرانی و تلفیق این دو عرفان, نشان می دهد. جز این پایان شعر دعوتی است به درک درست عرفان و بهره گیری از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهای گوناگون عصر ماشین باورمند گوش دادن به آواز حقیقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سیمانی قرن
.

یک شعر منتشر نشده از سهراب سپهری :

" شب"

صندلی را بیاور میان سخن های سبز نجومی
ای دهانی پر از منظره !


گوش احساس مشتاق  ترسیم  یک باغ پیش از خسو ف است .

برگ انجیر ظلمت
عفت سنگ را منتشر می کند.

وزن اعداد از روی بازوی وارسته آب می افتد .

رو به سمت چه وهمی نشستم که پیشانیم خیس شد

آه ؛ ای الکل ترس مبداء!

در خطاب تو انگشتهای من از هوش رفتند

دستم امشب از اینجاست تا میوه ای از سر باغ ما قبل تاریخ

دستم امشب نهایت ندارد.


این درختان با ندازه ی ترس من برگ دارند

ای پدر های ممتد که در متن اندازه های فضا هستید !

خط کش من در ابعاد قطعیت شب

دقت پاک موروثی اش راهدر داد

جسم تدبیر روزانه در یاًس ادراک حس شد .


سردی هوش مثل عرق از مسامات تن می تراود

ای سر آغاز های ملون !

دستهای مرا روی وجدان جادو حرارت دهید !

من هنوز

لا له گوش خود را به سمت صدای قدیم عناصر جلا می دهم

من هنوز

تشنه آبهای مشبک هستم

و هنوز از تماشای شمش طلا دشنه ام را صدا می زنم

دکمه های قبای من از جنس اوراد فیرو زه ای رنگ اعصار جادوست .

در علفزار پیش از شیوع گل سرخ در ذهن

آخرین جشن جسمانی ما به پا بود .

من در این جشن آواز انگشت ها را میان ظروف گلی می شنیدم .

و نگاهی پر از کوچ شمشاد ها بود .


ای قدیمی ترین سطح یک باغ در سطح یک حزن !


جذبه تو مرا همچنان برد تا به این دستگاه ظرافت رسانید

روی پیشانی من چه دستی رقم می زند : انحراف خوشایند ؟

شاید
( ای خواننده؛ در این تپش های مشکوک ؛ لیوان آب 

 
صریحی بنوشیم !) 


چشم در ماسه کهکشان جای پای چه پیمانه ای را صدا می زند ؟

کاسه از خضوع گوارای مقیاس پر شد

روی شن های انسانی امشب عزای الفباست

شرم گفتار دست مرا مر تعش میکنند :


( آری مجمعی بود در مرتع پشت تاریخ

و در آن مجمع دلگشای توحش

از میان همه حاضرین ؛ فک من از غرور تکلم تر ک خورد .)

بعد

من که تازانو

در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم

دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم .

بعد در فصل دیگر

کفش من تر شد از « لفظ » شبنم .

بعد ؛ وقتی که بالای سنگی نشستم

غیبت سنگ را از سرشت کف پای خود می شنیدم

بعد دیدم که از موسم من ذات یک شاخه پرهیز می کرد .)



ای شب ارتجالی !

دستمال من از خوشه های پریشان تکرار پر بود

پشت دیوار خورشیدی باغ

یک پرستوی ؛ هجری که می رفت تا انس ظلمت

دستمال مرا برد .

اولین ریگ الهام در زیر کفشم صدا کرد .

خون من میزبان رقیق فضا شد .

نبض من در میان عناصر شنا کرد .

خواب آرنج من در بهار سر من شکفت .

ای شب ...


نه ؛ چه میگویم

آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دریچه .

سمت انگشت من باصفا شد .

چند نقاشی از سهراب:

   

می دانم سبزه را بکنم خواهد مرد ...

    

            به سراغ من اگر می ایید   

                                    نرم و اهسته بیایید 

                                                  مبادا که ترک بردارد

                                                                  چینی نازک تنهایی من

     " روحش شاد " 


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

برف گل یاس

شنبه 2 آبان 1388   04:34 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

باز هم مدرسه آوچكِ ما

یاد غمهاى بزرگش افتاد

دفتر خاطره ام غمگین است

شده بى حوصله ، آم حرف مداد

باز در باغچه تخته سیاه

مى نویسد گچ آوچك بى تاب

توى گهواره آغوشم باز

مى آند گریه عروسك بى تاب

باز بر سینه دیوار شكفت

عكس پروانه و الهام و هدى

یاد آن روز آه بمباران شد

شهر ما ، مدرسه آوچك ما

باز هم عطر شهیدان پیچید

آسمان هم شده چشمش اشكى

صورتِ بچه فرشته خیس است

در دل مقنعه هاى مشكى

مثل یك دسته آبوتر ، دلمان

باز از شوِ پریدن پُر شد

باز پرواز قشنگى آردیم

بالمان نیز همان چادر شد

یاآریم دلم آمد لبِ حوض

نوآش از قصه پرواز پُر است

آسمان ، مدرسه دوّم ماست

آه ، گرچه پرِ پروانه شكست ...!

باز هم برفِ گل یاس نشست

بر سر مدرسه آوچكِ ما

میز اول ،گُلِ سرخى رویید

جاى پروانه و الهام و هُدى__


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

بهار بهار

شنبه 2 آبان 1388   04:13 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی ؟

صدات میاد ... اما خودت آجایی

وابكنیم پنجره ها رو یا نه ؟

تازه آنیم خاطره ها رو یا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم آرد

تازه تر از قصل شكفتنم آرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عید آورد از تو آوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل

باغچه ما یه گلدون

خونه ما همیشه

منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم آرد

تازه تر از فصل شكفتنم آرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا آه مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

آخ ... آه چه زود قلك عیدیامون

وقتی شكست باهاش شكست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین آرد

خنده به دلمردگی زمین آرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا آرد

من و با حسی دیگه آشنا آرد

یه حرف یه حرف حرفای من آتاب شد

حیف آه همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

آه صب تا شب دنبال آب و نون بود


نوشته شده توسط : فرشید احمدی