تبلیغات
زنال - مطالب کودکانه
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

یادداشتی به تیم مدیریت

شنبه 25 اردیبهشت 1389   12:56 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،رایانه و اینترنت ،عمومی ،آسمانی ،

کاش این تیم مدیریت میهن بلاگ که قصد داشتند مسابقه ای برگذار کنند کمی با دیگران مشورت میکردند. و ای کاش که از این متن ناراحت نشوند! تا کنون هیچ مسابقه وبلاگ نویسی برای وبلاگ های پر محتوا بر گذار نشده است، هر مسابقه فقط و فقط به یک یا چند مطلب بسنده کرده اند. کاش مسابقات کمی حرفه ای تر بود ، و ای کاش بجای یک جایزه بزرگ چند جایزه کوچک بود! و ای کاش سیستم فروشگاه من برای تمام دارندگان کارت بانک های عضو شتاب قابل استفاده بود. و ای کاش وبلاگ من به صورت کاملاً اشتباهی حذف نشود، و من ، یک سرباز ایرانی، بتوانم همچنان از طریق این دریچه به دیگران کمکی برسانم. هرچند مختصر.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

شعری زیبا از قیصر امین پور

یکشنبه 3 آبان 1388   05:05 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ایران ویج ( ارور سابق )‌

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر



نوشته شده توسط : فرشید احمدی

زاغکی قالب پنیری دید

یکشنبه 3 آبان 1388   04:58 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،

thumb_2nvr0v9_th.jpg
زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبهک پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چقدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبودی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود.


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

انار

یکشنبه 3 آبان 1388   04:53 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،

صد دانه یاقوت دسته به دسته

با نظم و ترتیب یک جا نشسته

هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان

قلب سفیدی در سینه آن

یاقوتها را پیچیده با هم

در پوششی نرم پروردگارم

هم ترش و شیرین هم آب دار است

سرخ است و زیبا نامش انار است

مصطفی رحمان دوست


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

برف گل یاس

شنبه 2 آبان 1388   04:34 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

باز هم مدرسه آوچكِ ما

یاد غمهاى بزرگش افتاد

دفتر خاطره ام غمگین است

شده بى حوصله ، آم حرف مداد

باز در باغچه تخته سیاه

مى نویسد گچ آوچك بى تاب

توى گهواره آغوشم باز

مى آند گریه عروسك بى تاب

باز بر سینه دیوار شكفت

عكس پروانه و الهام و هدى

یاد آن روز آه بمباران شد

شهر ما ، مدرسه آوچك ما

باز هم عطر شهیدان پیچید

آسمان هم شده چشمش اشكى

صورتِ بچه فرشته خیس است

در دل مقنعه هاى مشكى

مثل یك دسته آبوتر ، دلمان

باز از شوِ پریدن پُر شد

باز پرواز قشنگى آردیم

بالمان نیز همان چادر شد

یاآریم دلم آمد لبِ حوض

نوآش از قصه پرواز پُر است

آسمان ، مدرسه دوّم ماست

آه ، گرچه پرِ پروانه شكست ...!

باز هم برفِ گل یاس نشست

بر سر مدرسه آوچكِ ما

میز اول ،گُلِ سرخى رویید

جاى پروانه و الهام و هُدى__


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

حرفهاى پرستو

شنبه 2 آبان 1388   03:04 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

پرستوى قشنگى باز دیروز

براى آودآان تعریف مى آرد

میان آوچه غوغا بود وقتى

براى این و آن تعریف مى آرد

غروبى ساده بود و خاله خورشید

دوباره چادرى قرمز به سر داشت

پرستوى قشنگ قصه ما

تمام آوچه ها را زیر پر داشت

به قول مرتضى همسایه ما

پرستو حرفهاى تازه اى داشت

صداى بال مى آمد دوباره

محله شوِ بى اندازه اى داشت

پرستو گاه گاهى گریه مى آرد

مى آمد اشكهایش دانه دانه

صداى گریه ها در آوچه پیچید

صداى گریه هایى آودآانه

تمام آوچه ما بوى گل داشت

محله عطر خوبِ جبهه مى داد

درون قابِ خیسِ چشمها باز

ابوذر بود و سلمان بود و مقداد

صداى پاى یك فرمانده آمد

مناجات شهیدى را شنیدیم

پرستو از بهشتِ آسمان گفت

پریدیم و پریدیم و پریدیم

به یاد روزهاى جنگ بودیم

به یاد حاج عمران، فاو، فكّه

دوباره آسمان چشمهامان

به یاد لاله ها مى آرد چِكّه

به یاد بچه هاى آوچه نور

آه تا آبادى باران پریدند

از این دنیاى بى دریا گذشتند

به اقیانوس آزادى رسیدند

 

براى شهید فهمیده و همه فهمیده ها...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

باز با مایى...

شنبه 2 آبان 1388   03:03 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

چفیه ات رنگین آمان بود

سنگرت در آسمان بود

قلب تو از بچه هاى

آوچه باغِ آهكشان بود

باغ بودى، سبز بودى

جنگلِ انبوه بودى

رود بودى، پاك و آبى

دشت بودى، آوه بودى

عطر باران مى تراوید

از نگاهِ پر اُمیدت

چون تو را بوسیده بودند

همسفرهاى شهیدت

خاطراتت هست اینجا

مثل گلهاى بهارى

باز با مایى تو، امّا

توى عكسِ یادگارى

دشت، بى تو بى پرستوست

ابر مى گوید برایت

توى گوش جبهه امّا

باز مى پیچد صدایت


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خاطرات بهارى (دوستان شهیدم آجایید )

شنبه 2 آبان 1388   03:02 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

گاه مى آمد از سَمت آوچه

با آتابى آه زیر بغل داشت

او آه یك خانه از مهربانى

در دل پاك اهل مَحل داشت

راستى از همان روز اول

دوست من پریدن بلد بود

مثل یك شعر، خوب و صمیمى

مثل یك قصه مستند بود

درس او بود یك چیز دیگر

غیر جبر و علوم و ریاضى

بر لبش بود فعل شكفتن

حال او بود بهتر ز ماضى

خوب فهمیده بودند مردم

او در آیینه ها خانه اى داشت

دفترى از الفباى پرواز

در دل تنگِ پروانه اى داشت

گرچه در آوچه مان نیست دیگر

سایه اش در دلِ آوچه جارى است

در زمستانِ سوزانِ هر سال

آوچه با خاطراتش بهارى است

عكس او را آه مى بینم انگار

مى آشم سخت از خود خجالت

اى پرنده، پرنده، پرنده

آاشكى مال من بود بالت

باز پایان شعر من آمد

آى غمها! چه بى انتهایید

خسته ام دیگر از این جدایى

دوستانِ شهیدم، آجایید...؟!


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آوچه فرشته ها

شنبه 2 آبان 1388   03:02 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

وقتى آه موشك آمد

یك یا آریم اُفتاد

یك یا آریمِ زیبا

از روى سیم اُفتاد

یك مادرِ بسیجى

در خون و شیشه غلتید

انگار خون سُرخش

توى حیاط پاشید

آن روز، آوچه ما

یك باغ شاپرك داشت

مردى میان آوچه

عطر بنفشه مى آاشت

وقتى آه موشك آمد

دیدم عروسكى مُرد

دیدم عروسكى در

آغوشِ آودآى مُرد

بچه آبوتر از ترس

در پشت بام، غش آرد

مادر دوباره با بال

گریان، نوازشش آرد

وقتى آه موشك آمد

گلهاى لاله وا شد

از آن به بعد، آوچه

مال فرشته ها شد


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

باباى خوبم

شنبه 2 آبان 1388   02:39 ب.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

این __________روزها باران آه مى آید

حال تو را مى پرسم از او باز

تو در دلم پایان نمى گیرى

پایان تو یعنى همان آغاز

من با مرور روزهاى تو

بوى بهار و عید مى گیرم

بوى شكفتن، دوستى، لبخند

عطر گلِ خورشید مى گیرم

من از تو دارم شادى و غم را

من از تو دارم این پریدن را

روى آویر تشنه شعرم

نقاشى باران آشیدن را

امروز دیگر نیستى امّا

با یاد تو چون ابر، مى بارم

اى فصلِ خوبِ آشتى و نور

باباى خوبم، دوستت دارم...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی