تبلیغات
زنال - مطالب کودکانه
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

مقالات و اطلاعات رایگان همراه با محصولات ارزان قیمت .
هر روز یک کارت شارژ 10 هزار تومنی ایرانسل و یک 10 هزار تومنی همراه اول.

فرشید احمدی

جستجو

 

آمنه

شنبه 2 آبان 1388   02:33 ب.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

آمنه در آلاس بهار است

آمنه همكلاسِ نسیم است

مشق پرواز را دوست دارد

چون آه همسایه یا آریم است

باز هم مشق هاى شبش را

توى تقویم بابا نوشته

مطمئنم آه درباره او

باز این هفته انشاء نوشته

مى نشیند لبِ حوضِ سنگى

مى چكد اشك او دانه دانه

با همان چند تا بچه ماهى

درد دل مى آند آودآانه

باز دیروز با گریه مى گفت :

آى... باباى من را ندیدید؟ »

گفته بودم آه مادر مریض است

راستى حال او را نپرسید؟

مى شناسید باباى من را؟

او آه یك باره از پیش ما رفت

او آه با ساآى از عطر و لبخند

« صبح زودى از این روستا رفت

دختر آنجكاوى است، امّا

لهجه بچه ماهى بلد نیست

دوست دارد بداند آه غصه

در لغت نامه ماهیان چیست؟

نمره بیست دینى اش را

باز دیشب به بابا نشان داد

خانه از بوى گیلاس پر شد

تا آه بابا لبش را تكان داد

آمنه دانش آموز خوبى است

در دلش نوبهارِ امید است

روى جلد آتابش نوشته :

آمنه دختر یك شهید است...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

آیا مى آیى؟

شنبه 2 آبان 1388   11:43 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

پدر همسنگرت بوده، دلاور

اگر آه خوب یادت مانده باشد

آتاب خاطراتت را شب و روز

هزاران بار شاید خوانده باشد

همیشه روبرویت مى نشیند

سرود فتح مى خواند برایت

دوباره غنچه غنچه بوسه هایش

شكوفا مى شود بر گونه هایت

مى آید باز عطر چفیه تو

و نامت مى چكد از خود نویسش

دل من مى دود با آودك اشك

به دشت گونه هاى نرم و خسیسش

پدر از بس آه از تو یاد آرده

دل من هم به سویت مى آشد پر

تو باران بهارى، من زمینم

تو باغِ آسمانى، من آبوتر

پدر گفته آه تو حالا اسیرى

پرنده! سوى لانه آى میایى؟

آقا احمد! بیایى یا نیایى

برایت در دل من هست جایى


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

بوسه باران (باباى شهید )

شنبه 2 آبان 1388   11:41 ق.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

مثل گل، مثل بهار

باز بویت مى آنم

لابه لاى عكسها

جستجویت مى آنم

باز هم صدها سؤال

مى آنم از مادرم

شاد مى خندد به من

عكسِ بالاى سرم

مادرم! بابا آجاست؟ »

«؟... آى به ما سر مى زند

ناگهان انگشت تو

نرم بر دَر مى زند

گوش ها پر مى شود

باز هم از صحبتت

بوسه باران مى شود

آسمانِ صورتت

لاى در وا مى شود

خانه زیبا مى شود

دَفترم با دست تو

باز امضاء مى شود

 

این صداى خواهر است :

آه، اى بابا نرو! »

امشبى پیشم بمان

«!... امشبى دریا نرو

خانه دیشب شد بهار

شد پر از عطر امید

بر سرم جا مانده است

دستِ باباى شهید...

به یاد احمد متوسلیان و همه

مفقودالاثرها...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

نقاشى جنگ

شنبه 2 آبان 1388   11:37 ق.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

من توى اتاِ آوچك خود

یك جبهه خوب جَنگ دارم

اما عوضِ گلوله و تانك

یك جعبه مداد رَنگ دارم

در قلبِ سفید دفترِ خود

نقاشى جنگ مى آشم من

در باغچه بزرگ سنگر

گلهاى قشنگ مى آشم من

در جبهه آوچكِ اتاقم

خمپاره و موشكى ندارم

چون خوبم و مهربانم و جنگ

با هیچ عروسكى ندارم

در جبهه من، به قول مامان

هر روز بهار سبز و عید است

بر تاقچه قشنگِ خانه

عكس دو آبوترِ شهید است

یك روز تمام شهر دیدند

پرواز دو تا آبوترم را

مردم همه خوب مى شناسند

لبخند دو تا برادرم را...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

خواب بهشت

شنبه 2 آبان 1388   11:35 ق.ظ


نوع مطلب : شعر ،کودکانه ،آسمانی ،

باز هم چفیه او را برداشت

با خودش چیزى گفت

باز مانند دو غنچه، دَر اشك

گونه هایش بشكفت

بالِش گُل گلىِ زیبایش

باز دختر را دید

وقتى او چفیه داداشش را

مثل گل مى بویید...

دختر قصه ما خوابش برد

رفت تا باغ بهشت

باز با ساقه گل، بر تن برگ

جمله اى خوب نوشت :

اى آه در درس شهادت ، ایمان »

نمره تو شده بیست

فصل زیباى بهار آمده است

«... جایت امّا خالیست

باز پیچید صداى پدرش :

دختر آوچك و ناز! »

صبح شد، دیدنِ داداش بس است

«... شده هنگام نماز

دخترك پا شد و خندید، ولى

دل او آنجا بود

دل او توى بهشتى سرسبز

با بسیجى ها بود!

 

 

 

 

 

 

 

فرشتگانِ شهر

شما چقدر خوبید

شما چقدر پاآید

فرشتگانِ شهرید

ستارگانِ خاآید

هنوز خنده هاتان

به گوش باغ، جارى است

هنوز شهر ما با

صدایتان بهارى است

هنوز در دلِ شب

سوار اسبِ نورید

هنوز از دهِ شب

هزار شهر دورید

خوشا به حالتان، آه

آه تا خدا پریدید

شما به قول قرآن

تمامتان شهیدید...


نوشته شده توسط : فرشید احمدی

نامه دختر شهید به پدرش محمد ناصر ناصری

شنبه 2 آبان 1388   11:23 ق.ظ


نوع مطلب : کودکانه ،شعر ،آسمانی ،

سلام اینم نامه دختر شهید به پدرش محمد ناصر ناصری

بابا جان باز سلام

ای پدر جان منم زهرایت

دختر کوچک تو

ای امید من و ای شادی من

بخدا این صدمین نامه بود

از چه رویی جوابم ندهی

یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم

من به تو میگفتم پدر اینبار نرو پدر  اینبار نرو

من همان روژ بله فهمیدم سفرت طولانیست

ازچه رو ای پدرم

تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی

بخدا خسته شدم بخدا خسته شدم

به خدا قلب من آزرده شده

چند  سال است که من منتظرم

هر صدایی که ز در می آید

همچو مرغی مجروه

پا برهنه سوی در تاخته ام

بسکه عکست به بغل بگرفتم

رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است

من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم

او فقط عکس تو را دیده پدر

با جمال تو سخن می گوید

مادرم از تو برایش گفته

او فقط بوی پدر را ز لباست دارد

بسکه پیراهن تو بوییده

بسکه در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده

طاقتش رفته دگر

پای او سست شده

دل او بشکسته

بخدا خسته شدیم بخدا خسته شدیم

پدرم گر تو بیایی بخدا

من زتو هیچ تقاضا نکنم

لحضه ای از پیشت جای دیگر نروم

هرچه دستور دهی من بلا فاصله انجام دهم

همه دم بر رخ ماه و  قدمت بوسه  زنم

جان زهرا برگرد جان زهرا برگرد

داعماً میگویم

مادرم هرکه رفته است سفر برگشته

پدر دوست من

پدر همسایه

پدران دیگر

پس چرا او سفرش طولانی است

او کجا رفته مگر

او که هرگز دل بی مهر نداشت

او که هرروز مرا می بوسید

او که میگفت برایش بخدا دوری از ما سخت است

پس چرا دیر نمود

آری من میدانم که چرا غمگین است

علت تأخیرش من فقط میدانم

آخر آن موقه ها حرف خدا و قرآن و دین بود

کربلا بود و هزاران عاشق

همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند

حرف یک رنگی بود

ظاهر و باطن افراد به هم فرق نداشت

همه خواهر ها زیر چادر بودند

صحبت از تقوی بود

همه جا زیبا بود

پارک هم بوی شهادت میداد

جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد

کوچه ها راست و مردم همه راست

همگی رو بخدا

همه خطها روشن خوب و خوانا بودند

حرف از ایمان بود

حرف از تقوی بود

اما امروز پدر

درد دل بسیار است

همه ی آنچه بمن میگفتی رنگ دیگر دارد

یا بسی کم رنگ است

من که می ترسم تنها به خیابان بروم

مادرم می ترسد

او به من می گوید در خیابان خطر است

بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست

مویشان بیرون است

همه عینک دارند

به نظر می آید چشمشان معیوب است

راهشان پیدا نیست

خط کج گشته هنر

بی هنر ها همگی خوب و هنرمند شدند

کج روی محبوب است

در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالیست

یا اگر هست از آن بوی ریا می آید

نام های شهدا یک یک از روی اماکن همه بر میدارند

از دل غمزده ما همگی بی خبرند

یا نه بهتر گویم

بر روی عکس یتیمان شهید جنگ شادی دارند

سرقت مال عمومی هنر است

حرف از آزادیست

حرف از رابطه با آمریکاست

آری من میدانم علت غصه و اندوه تو بابا این است

پدرم من اینبار مینویسم که اگر باز گشتن ز برایت سخت است

ما بیاییم برت

تو فقط آدرست را بنویس

در کجا منزل توست

مادرم میداند او به من میگوید پدرت پیش خداست

در بهشتی زیبا

با همه همسفرانش آنجاست

خانه اش هم زیباست

حضرت خامنه ای هم میگفت دخترم غصه نخور

پدرت خندان است

دوستت میدارد

تو اگر گریه کنی پدرت هم بخدا میگرید

همه شب لحظه خواب پدرت می آید

صورتت می بوسد

دست بر روی سرت می کشد او

من از آن لحضه دگر شاد و خوشحال شدم

از خدا میخواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست

رهبرم چون پدری بر سرم زنده بود

چهره زیبایش چون جمال مه تو شاد و پر خنده بود

من به تو قول دهم که دگر از این پس این همه اشک

بابا همچو مادر دیگر از فراغ رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم

تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب

که من و مادر و این امت اسلامی ما

همگی چون تو پدر

راه ما راه شهیدان باشد

داعماً بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد

پدرم خندان باش

من به تو مفتخرم من به تو مفتخرم

دانلود کلیپ صوتی

 


نوشته شده توسط : فرشید احمدی